خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

 

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

 http://love98.ir/wp-content/uploads/2015/10/ANTILOVE.IR-17.jpg

انقدر کلافه و عصبی بودم که اصلا نمیفهمیدم کجا میرم …… فقط با دیدن پارکی زدم روی ترمز و از ماشین پریدم بیرون ……
برفهای روی نیمکت را پاک کردم ورویش نشستم …. خدا رو شکر هیچ کس توی پارک نبود و من تنها در حالی که زیر بارش شدید برف لرز کرده بودم مثل احمق ها روی نیمکتی برفی نشسته بودم …… حال مرگ داشتم …… از خودم متنفر بودم و دلم میخواست بمیرم …. منی که همیشه به خودم افتخار میکردم و در دل از خودم تعریف میکردم و میگفتم افرین سوگل !!!! با اینکه پنج ساله هیچ رابطه ای با همسرت نداشتی خوب خودتو کنترل کردی و پاکیتو از دست ندادی منی که نه توی دوران دبیرستان ونه در دانشگاه هیچ دوست پسری نداشتم و به دخترانی که دوست پسر داشتن به دید حقارت نگاه میکردم ……. منی که همیشه شعارم این بود دختری که از یک خانواده خوب و اصیله و از تربیتی خوب بهره مند باشه و مخصوصا به خدا و پیغمبر و دین اعتقاد داشته باشه هیچ وقت دنبال چنین کارهایی نمیره ……. پس چی شد ….. چرا روی تمام اصول اخلاقیم پا گذاشتم …… چرا خودمو به لجن کشیدم و خودمو در حد یک زن خراب پائین کشیدم ……… وای خدا مغزم داره میترکه …… حالم داره از خودم بهم میخوره …….. خدایا منو ببخش نفهمیدم چی شد …….. من چه غلطی کردم !!!!! این اتفاقهای این چند وقت چی بودن چرا سعی نکردم یک جایی بهشون پایان بدم …… بدنم بی حس شده بود فکر کردم اگر باز هم زیر این برف بمونم مرگم حتمیه ….. چه بهتر !!! بزار بمیرم و از این زندگی نکبتی نجات پیدا کنم …… ولی ترسیدم از خدا ترسیدم ……اگرخود کشی میکردم دیگه هیچ راه ببخششی برایم نبود اروم به سمت کافی شاپ کنار پارک حرکت کردم …. خودمو روی یکی از صندلی های کافی شاپ انداختم ….. گارسون _ خیلی خوش امدید …. چی میل دارید ؟ _ یه لیوان بزرگ قهوه……. داغ داغ باشه …. گارسون _ چیز دیگه ای نمیخواید _ نه ممنون ….. همیشه فکر میکردم چی شد ؟ من چکار کردم که زندگیم نابود شد … لابد ایراد از من بوده که محمود یکدفعه سرد شد و ازم برید …. گارسون _ بفرمائید اینم قهوه …. _ مرسی….. دستمو دور لیوان گرفتم تا بلکه از سرمای وجودم کم شود …. یه قلپ از قهوه را خوردم داغ داغ بود …… ********** شب عروسیم رویایی ترین شب زندگیم بود … لباسی با دامن پفی تور و بالا تنه دکلته که رویش با پولک های سفید براق و رنگین ها ریز کار شده بود …..وتور ظریف بلندی که دو متر روی زمین کشیده میشد ……و دسته گلی از ارکیده های صورتی فوق العاده زیبا…….. و تاجی زیبا و درخشان روی سرم را زینت داده بود … ارایش چندانی نداشتم … چون زیبایی را در سادگی میدیدم ….. عروسی در یک باغ باشکوه در فصل بهار برگذار شده بود …. درختهای گیلاس پر از شکوفه های صورتی بودند …… شمعهای روشن وسبدهای گلهای رز و صد تومانی … با رنگهای صورتی و سفید در همه جا پر شده بود . و راهی که برای ورود من و محمود اماده کرده بودند دوطرفش را ظرفهای بلور کوچک که تویش شمعهای سفید روشن سوسو میزندندو کف این راه باریک را با گلبرگهای رز صورتی و سفید پوشانده بودند محمود با کت و شلوار کرم و کراوات …. چقدر خواستی و جذاب بود ….. قلب من مثل گنجشکی بی پناه در قفس محکم به سینه ام میکوبید …… محمود از ماشین پیاده شد و در سمت مرا باز کرد …. دستش را جلو اور و دستم را در دستان پر قدرتش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم….. صدای دست و کل کشیدن به هوا رفت و بوی اسفندی که پوران دور سرمان میچرخواند در هوا با بوی اطلسی و محبوبه شب قاطی شده بود ….. همه عزیزانم در کنارم بودند … مامان، بابا ، مهناز ، سپهر، و همه فامیلها م برای عروسی من ازهمه جای دنیا و از هر شهر ایران اومده بودند ….. چه لذت بخش بود و چه شب خوبی که همه عزیزانتو و در کنار کسی که عاشقشی یکجا و باهم داشته باشی…… قطره اشکی را در گوشه چشم بابا دیدم ، جلو رفتم و بغلش کردم ….. گفتم این اشک واسه چیه ؟!! بابا گفت : از خوشحالی و از نگرانی یه پدر برای تنها بچشه برات دعا میکنم تو ام با تمام وجود سعی کن خوشبخت بشی ….. اون موقع گذاشتم به حساب نگرانی یه پدر ولی حالا میگم نکنه حس کرده بود که من خوشبخت نمیشم !!!! دست در دست محمود در راه پر از گلبرگ رز و شعمهای زیبا به سوی جایگاه عقد حرکت کردیم ….. چند ماه پیش صیغه محرمیت خوانده بودیم ولی الان ….. برای همیشه مال هم میشدیم … عاقد خطبه عقد را میخواند و من خوشحال .. چشم در چشم محمود دوخته بودم … شادی را در چشمان محمود میدیدم هر بار عاقد میگفت عروس خانوم وکیلم محمود چشمکی میزد و کمی به دستانم که در دستش بود فشار می اورد …. یعنی بله رو زودتر بده … ولی من با شیطنت ابروهایم را می انداختم …… وقتی برای بار سوم عاقد گفت عروس خانوم وکیلم!!! سرمو کنار گوش محمود بردم و با شیطنت گفتم ….. من پشیمون شدم . میخوام بگم نه!!! محمودبا خنده گفت : بالا بری پائین بیای اخرش مال خودمی ….. حالا شیطونک زودتر بله رو بده تا سکته نکردم …… _ نچ!!! محمود_ باشه ناز کن بلاخره بله رو میدی که …. منم امشب تلافی این دیر کرد بله رو سرت در میارم شیطون خانوم… از خجالت اب شدم … و سریع گفتم با اجازه بزرگترا ……………….. بله…………….. محمود گونه ام را بوسید و گفت : فدای اون خجالت کشیدنت ..*** یه قلپ از قهوه رابا لذت خوردم………..دستم راروی لیوان گذاشتم تا با بخاری که از قهوه بلند میشود گرم شوم …. *** دست در دست محمود وارد خانه جدیدم شدم ، خانه ای که تک تک وسائلش را با عشق و وسواس خواصی خریده و انها را چیده بودم ….غرق لذت در کنار عشق زندگیم تک تک جای های خانه را نگاه کردیم …. در اشپز خانه بودیم که محمود دست در زیر زانو هایم برد و یکدفعه مرا بغل کرد پیشانی ام را بوسید و گفت خسته شدم بریم بخوابیم …… در اتاق خواب را که باز کردیم دهن جفتمان از تعجب باز ماند…. تمام اتاق پر بود از شمعهای روشن و روی زمین و روی تخت پر از گلبرگهای رز قرمز و دو دست لباس خواب برای من و محمود روی تخت گذاشته بودند ……. محمود _ اوه … فکر همه جا رو هم که کردند …. این تزئینات کارحتما مهناز بود….. نگاهم را از روی لباس خواب گرفتم از شدت شرمو خجالت نمیدونستم چکار بکنم … اخه این لباس خواب چی بود که نیم متر هم پارچه نبرده بود ….محمود با لبخندی به سمتم اومد … ترسیده بودم و لرز بدی به بدنم افتاده بود …. دستانش را بدورم حلقه کرد …. سرم را تا جایی که میتوانستم پائین گرفته بودم … نمیتونستم توی چشمهاش نگاه کنم .. دستش را زیر چونه ام برد و سرم را بالا اورد …. توی چشمهاش غرق شدم … محمود با نگرانی گفت : سوگلی من داری میلرزی…… سرمو پائین انداختم : من …. من… راستش … محمود مرا محکم تر در اغوش کشید ….. احتیاجی نیست بترسی… با اینکه برام سخته ولی تا زمانی که تو با این موضوع کنار بیای من صبر میکنم ….. متعجب و خوشحال نگاهش کردم … بالاخره گفتم ناراحت نمیشی ؟ محمود : حالا که مال خودمی نه!!! صبر میکنم…. بعد قیافه مظلومی به خود گرفت : فقط یه خواهش دارم …. بذار من همین جا پیشت بخوابم _ بخواب عزیزم … دیگه اینقدرا بدجنس نیستم ….. گونمو بوسید … مرسی خانومم … من میرم بیرون توام لباساتو عوض کن که بخوابیم …. خیلی خسته ام ….. وقتی در رو بست از خوشحالی چند بار بالا و پائین پریدم و توی اینه برای خودم بوس فرستادم : افرین به تو سوگل با این شوهر انتخاب کردنت ..کولاک کردی …اونقدر مردونگی داره که تا من نخوام کاری بهم نداره……عاشقتم محمود………… محمود به قولش عمل کرد وتا یک هفته بعد کاری بهم نداشت …. ومن چقدر ازش ممنون بودم …… توی زندگی با محمود هیچ چیز کم نداشتم اونقدر عالی بود که گاهی ترس برم میداشت که نکنه اینها رو دارم تو خواب میبینم هر صبح که بیدار میشدم ویشگونی از خودم میگرفتم تا ببینم بیدارم یا نه !!!!! همیشه بهم محبت میکرد و عشق میورزید ….. هر روز بایه شاخه گل میومد خونه….. و در زمانی که هر چند کم وقت ازاد پیدا میکرد از مطب یا بیمارستان باهام تماس میگرفت و یا اس ام اس میزد و با جملات عاشقونش قلبمو گرم میکرد .با همین کارهای به ظاهر ساده چنان دل گرم میشدم که حاضر بودم با تمام وجود همه کاری برایش انجام بدم…. هر موقع بهش احتیاج داشتم کنارم بود بهترین تکیه گاه برای زندگی چیزی که هر زنی ارزوشو داره و من اونو داشتم .. . کسی که دوستم داشته باشه و دوستش داشته باشم و بهم عشق بورزه کسی که حمایتم کنه و پشتیبانم باشه … کسی که حرف هامو بفهمه و در مواقع لزوم راهنمام باشه . من همشو داشتم….. و هر روز خدا روشکر میکردم گاهی هم از ذوق سجده شکر بجا میاوردم…. همین کارها رو میکرد که باعث شده بود من روز بروز علاقم بهش بیشتر بشه …. من با عقلم با محمود ازدواج کردم …. هیچ وقت مسائل احساسی رو وارد زندگیم نمیکردم و تا به اون موقع عاشق کسی نشده بودم …. وقتی اومد خواستگاریم همه جوانبو برسی کردم دیدم از همه لحاظ ادم خوبیه برای همین قبول کردم ….یه مدتکه از نامزدی مون گذشت احساس میکردم بهش وابسته شدم ولی یه موقعی بود که حس وابستگی جاشو به دوست داشتن داد……. ولی بعد از ازدواج هر چی بیشتر پیش میرفتیم من جونه های عشقو بیشتر حس میکردم .. هنوز یکسال نشده من عاشقش شده بودم…… مدتی بود که محمود خیلی نگران و ناراحت بود چیزی به من نمیگفت و سعی میکرد خودشو جلوی من شاد نشون بده ….. ولی از رفتارو نگاهش میفهمیدم اتفاقی براش افتاده…… یکبارم پرسیدم : محمود !!! محمود _ جانم…. _ اتفاقی افتاده ؟ محمود _ نه عزیزم چه اتفاقی ؟ _ ولی من حس میکنم از چیزی نگرانی ؟؟کاری از دست من بر می یاد ….. منو کشید توی اغوشش و روی موهامو بوسید : چیزی نیست که سوگلی من بخاطرش نگران بشه …. _ میخوام بدونی همیشه میتونی روی کمک من حساب کنی … حالا هرچی که باشه.. محمود _ میدونم …..عزیزم فهمیدم پیچوند برای همین وقتی رفت توی اتاق تا با تلفن صحبت کنه پشت در گوش ایستادم ….. خیلی نگرانش بودم دلم نمیخواست هیچ چیز باعث نگرانیش بشه …… ظاهرا یکی از پزشکانی که در بیمارستان سهم داشت میخواست سهامشو بفروشه و برای همیشه از ایران بره محمود هم در به در دنبال پول بود … نصفشو جور کرده بود ولی برای بقیش به مشکل بر خورده بود …… اولش کمی دلخور شدم که چرا از من نخواست این پولو بهش بدم …. پدرم براحتی میتونست کمکش کنه … ولی بعدش گفتم شاید روش نشده ….. با پدرم تماس گرفتم اونم بدون اینکه پرسه من اینهمه پولو برای چی میخوام قبول کرد تا سه روز بعدش برام بفرسته …. اونقدر خوشحال بودم که دلم میخواست زودتر به محمود بگم …. ولی صبر کردم تا هفته بعد که اولین سالگرد ازدواجمون بود ……. میخواستم اولین سالگردمون یه جشن دونفره باشه که برای همیشه در خاطرمون به زیبا ترین شکل بمونه …… خیلی هیجان داشتم ….دو روز قبل به شیرینی فروشی رفتم و یک کیک زیبا سفارش دادم .. صبح سالگردمون هم به ارایشگاه رفتم موهامو هایلایت کردم اصلاح و اپیلاسیون مانیکور وووووو حسابی به خودم رسیدم…… بعد یه پیراهن ریون مشکی یعقه هفت باز بدون استین و یک دامن کوتاه تا بالای زانو هم چشممو گرفت و اونم خریدم .. خیلی ساده بود ولی به تنم نشست و اندامم و به خوبی نشون میداد … از گل فروشی هم یه عالمه گل گرفتم تا همه جای خونه رو با اونها پر کنم …. به پوران هم گفتم فقط خونه رو تمیز کنه و به بقیش کاری نداشته باشه میخواستم همه کارها رو خودم انجام بدم…. میخواستم واسه عشقم و عزیزترینم خود شام درست کنم برای شام هم سوپ و ژیگو و سالاد بهمراه دسر ماست درست کردم … وقتی کارها تموم شد خیلی خسته و له بودم ولی با فکر محمود و اولین سالگردمون خستگی رو فراموش میکردم و جاش یه لبخند گنده میومد روی لبم…

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

یک ساعت قبل از اینکه محمود بیاد دوش گرفتم و ارایش کردم و زیر عطر یه دوش دیگه هم گرفتم …. به نشیمن رفتم همه چیز اماده بود گلها کادوی من … که یک جعبه زیبا بود که توش و پر از گلبرگ رز کرده و چک رو روی اونها گذاشته بودم …. خیلی خوشحال بودم که میتونم مشکل محمود و برطرف کنم و اونو شاد ببینم … پیک کیک را اورد اونو وسط میز گذاشتم و رویش را پر از شمع کردم ….وقتی صدای ماشین محمود اومد پریدم چراغها رو خاموش کردم و شمعها رو روشن کردم…… رو بروی در نشیمن زیر نور شمع ایستادم تا زمانی که از جلوی در رد میشه منو ببینه …… از شدت هیجان قلبم محکم به سینم میکوبید … از جلوی در رد شد ولی یکدفعه ایستاد قدمی به عقب برداشت و به سمت نشیمن برگشت ….. از تعجب چشمهتش باز مونده بود ولی یکدفعه لبخندی بزرگ روی صورتش نشست و گفت : فکر کردم فرشته ها اومدن خونمون.. _ درست فکر کردی … یکیش جلوت ایستاده …. دستشو دور کمرم حلقه کرد و لبهامو پر محبت بوسید ….. خیلی دوستت دارم سوگلکم.. _ منم دوستت دارم ……. روی مبل نشستیم …..گفتم یه ارزو بکنیم و شعمها رو فوت کنیم …. توی چشمهای هم دیگه خیره شده بودیم و ارزو میکردیم …… بعد باهم شعمها رو فوت کردیم … ارزوی من این بود …… که انشاالله تا اخر عمرمون در کنار هم به سلامتی و خوشبختی همینجور که الان هستیم در کنار بچه هامون زندگی خوشی داشته باشیم …… ******** اهی کشیدم …. فکر کردم ارزوم براورده نشد …… رو کردم به گارسون: اقا میشه یه قهوه دیگه با کیک بیارید ….. ******** شامو که خوردیم به محمود گفتم زود کادوی منو بده که دیگه طاقت ندارم ….. محمود_ااااا…. پس کادوی من کوووو……. دست انداختم دور گردنش گفتم اول مال من ….. کوچیکترا کم طاقت ترن ….. محمود خندید …باشه خوشگل خانوم کوچولو…..اینم کادوی شما … در جعبه ای را باز کرد یک گردنبند ظریف پر از نگینها برلیان را جلوی من گرفت …… از خوشحالی داشتم غش میکردم ….. _ وای ….. وای.محمود خیلی خوشگله…. مرسی.. میندازی گردنم ….. پشتمو بهش کردم … و موهامو اوردم جلو …. گردنبندو به گردنم بست و گردنمو بوسید و گفت مبارکت باشه….. حالا نوبت کادوی من بود .. هیجان من از محمود بیشتر بود .. دلم میخواست موقع باز کردنش برق شادی رو توی چشمهاش ببینم …. جعبه را دستش دادم ..گفت : نکنه توام واسه من گردنبند گرفتی ؟ خندیدم … نه!!!!! در جعبه را اروم باز کرد … قلبم توی حلقم بود …. گفتم الانس بغلم کنه و بگه مرسی من اگه تو رو نداشتم چکار میکردم …… اول با تعجب چک را نگاه کرد …بعد کمکم ابرو هاش با اخم گره خورد …… به تندی گفت : این چیه ؟؟!!! گفتم : چند روز پیش شنیدم داشتی با تلفن صحبت میکردی …. منم خواستم کمکت کنم … از بابا گرفتم…. عصبانی از جایش بلند شد …. داد زد تو غلط کردی ….. تو بیخود کردی …. مگه من از تو خواستم ….. هان … از ترس و شوکی که بهم وارد شده بود زبونم بند اومده بود ….. _ ولی …. من ….. محمود داد زد : چیه دختر جون ….میخوای بگی پول داری میخوای بگی از من وضعت بهتره میخوای بگی هر موقع که بخوای هر قدر پول که اراده کنی تو دستاته……… _ من همچین چیزی فکر نکردم ….. من میخواستم کمکت کنم …. فقط سوزش سیلی رو و سوتی که گوشم شنید و حس کردم …..دستمو روی گونم گذاشتم و هاج و واج به سمت محمود برگشتم محمود _ اینو بدون من بمیرم هم نمخوام تو یا پدرت بمن کمک کنید ..یک بار دیگم پولتو به رخ من بکشی از این بد تر میبینی…. و چک را ریز ریز کرد ….. اشک ریزان به اتاقم رفتم …. اصلا نمیفهمیدم واسه چی عصبانی شده مگه من چکار کرده بودم …..اون شب میتونست بهترین شب زندگیم باشه ولی بدترین شد و من برای اولین بار در عمرم طعم سیلی را چشیدم …. خیلی برام سنگین تموم شد …. من ادم مغروری بودم ولی برای بد تر نشدن اوضاع واینکه محمود و خیلی دوست داشتم برای اشتی پیش قدم شدم…. بهش گفتم که من بخاطر اون چیزهایی که تو گفتی اون چکو بهت ندادم …. بخاطر این بوده که دوستت دارم و تحمل ناراحتیتو ندارم فکر کردم وقتی میتونم مشکلتو حل کنم چرا بذارم اینقدر غصه بخوری و به غریبه رو بندازی …..زن و شوهر باید همیشه کمک هم باشن پشت هم باشن … مگه غیر از اینه …. محمود _ نه غیر از این نیست ولی دیگه نمیخوام اینکارو بکنی ….. منو در اغوش کشید … ولی بازم ازم عذر خواهی نکرد منم گذشتم و بخشیدمش. ولی اون نتنها اون شبو فراموش نکرد و نبخشید ..تازه کم کم اخلاقهای بدشو رو کرد و من حس کردم دیگه هیچ وقت زندگیم مثل سال اول نخواهد شد… هر بار با نگاه کردن در اینه به صورتم قلبم درد میگرفت…..هیچ ردی از سیلی دیگه در صورتم نبود ولی جایش در قلبم مانده بود ….دستی که همیشه به ناز و نوازش روی من کشیده میشد ….. اینبار با من بد کرد….. با خودم که دیگه تعارفی نداشتم من محمود و بظاهر بخشیدم ولی در قلبم همیشه جای اون سیلی میسوخت !!!! خیلی سخت بود تا به این موضوع عادت کنم … کسی که با تمام وجودت می پرستیش و اون هم تو رو عاشقانه دوست داره … یکدفعه عوض بشه واین تغییر باعث بشه که تو ارزوی مرگ بکنی!!!! البته بعدها فکر کردم محمود عاشقم نبود …..کدوم عاشقیه که بخواد این بلاهارو سر معشوقش بیاره …. نمیدونم .. هیچی نمیدونم!!!! که چرا اینطور شد؟؟!!….. بعد از عذر خواهی محمود اروم شده بود و زندگیمون تقریبا .. نه مثل سابق!!! ولی بازم به روال عادی برگشت …دومین دعوای ما زمانی بود که من میخواستم لپ تاپ جدیدی بخرم ….. وقتی به محمود گفتم اونم قبول کرد ولی گفت من فرصت نمیکنم باهات بیام تو برو انتخاب کن بعدا با هم میریم میخریم …. منم دو روز بود بعد از دانشگاه به چند تا مغازه سر میزدم و در مورد همه مدل ها میپرسیدم….. یه لپ تاپ سفید اپل نظرمو جلب کرد همونی بود که من دنبالش بودم… قیمتش کمی بالا بود و من روم نمیشد به محمود بگم …… درسته که من از خانواده ثروتمندی بودم ولی هیچ وقت به راحتی پول در اختیارم نبود برای هر چیزی که میخواستم باید تلاش میکردم و برای پدرم در کارخانه بطور نیمه وقت کار میکردم تا چیزهایی که دوست دارم و برای خودم بخرم … پدر و مادر تمام سعیشونو کرده بودند تا من ادم قوی و خود ساخته ای بار بیام و فکر میکنم موفق هم بودند ….. تنها موقعی که بدون زحمت پول بدست میاوردم بعد از ازدواجم بود که بابا برام پول میریخت به حسابم ….. یا محمود پولی بهم میداد…… بابازنگ زد به موبایلم و بعد از احوال پرسی بهم گفت که من مقداری پول به حسابت ریختم ….. هر سه ماه یکبار اینکارو میکرد ….میگفت در تهران غریبم یکبار چیزی بخوام و پولی در دستم نباشه …. کلا میدونستم دلش نمیخواست دستم جلوی کسی دراز باشه حتی شوهرم… وقتی مقدارشو گفت از خوشی بال در اوردم …. مقداری که میخواستم و از بانک گرفتم و خوشحال به سوی لپ تاپ عزیزم پرواز کردم…. منتظر محمود بودم تا باذوق لپ تاپ جدیدمو نشون بدم …گذاشتمش روی میز و بازش کردم …..وقتی محمود اومد با خوشحالی دستشو گرفتم و گفتم بیا یه چیزی نشونت بدم … بعد با حالت نمایشی نشون دادم و گفتم : دیدیدیدینگ!!!!!!!! قیافه خندو نش در هم رفت و گفت : این دیگه از کجا اومد؟؟!! تو که پول نداشتی؟؟ ….با ذوق جریان تماس بابا رو براش تعریف کردم …… که صورتش کبود شد !!! داد زد : تو گه خوردی تو غلط کردی مگه من به تو نگفتم خودم برات میخرم ….هان !!!!!!! باز من از شوک و ناباوری دهنم قفل شد .. لپ تاپو برداشت و محکم کوبید به دیوار روبروش و اون خورد خاکشیر کرد … این کارو کردم تا دفعه دیگه یادت باشه سر خود عمل نکنی!!!! چونم و توی دستش گرفت و کنار گوشم داد زد فهمیدی یا تکرار کنم ….سرمو به نشون تائید تکان دادم …. محمود _منتظر معذرت خواهیتم…. متعجب نگاهش کردم من نمیفهمیدم از چی باید معذرت خواهی کنم .. چونمو محکمتر فشار داد: نشنیدم دردم گرفته بود … غرورم اجازه نمیداد… بااینحال گفتم … ببخشید!!! محمود _اهان حالا شد ….. دفعه دیگه زود تر ….. محمود به اتاق رفت و من با لرز رفتنشو نگاه میکردم و با خودم میگفتم خدایا این کیه ؟؟!! من این محمودو نمیشناسم !!!

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

پوران از اشپز خانه بیرون اومدهیچی نگفت وفقط منو در اغوش کشید …. اونم باورش نمیشد یکی با عزیز دردونه اقای افشار این طوری رفتار کنه…. سوتی که گوشم از دادش میکشید و نادیده گرفتم وسرم رو روی شونه پوران گذاشتم و اجازه دادم تا اشکهام روانه بشن …. این رفتارها برام انقدر برام عجیب بود که نمیدونستم وقتی محمود فحش میدهد یا سیلی میزند چه عکس العملی باید نشون بدم …پدر مادرم از گل نازک تر بهم نمیگفتند یک بار نشنیدم صداشونو برای هم بلند کنند یا به همدیگه تو بگویند …. همیشه ارزو داشتم زندگی منم مثل اونها باشه …. بود !!!! ولی چی شد .. محمود دیگه محمود سابق نشد که نشد ……. از هر فرصتی برای تحقیر کردنم استفاده میکرد …… دعا میکردم که هر چه زودتر این اتفاقها تموم بشه و برگردیم به دوران خوش زندگیمون ولی خیالی بیش نبود … رفتارش مثل ادمهای حسود و نتونم بین شده بودبا همه خوب بود جز من!!! حتی وقتی اروم باهام حرف میزد کینه و خشمی در صداش بود که باعث تعجبم میشد ….این کینه از کجا اومده بود ؟ یکروز توی حال نشسته بودم و سریال مورد علاقمو نگاه میکردم …..که محمود زودتر از همیشه به خونه اومد کنارم نشست …. حالش خوش بود منم از دیدن خوشحالیش شاد شدم گفتم چه خبر شده امروز زود اومدی ؟ محمود _ مگه قراره خبری بشه ؟ دلم واسه خانوم خوشگلم تنگ شده بود گفتم زود بیام … گونه اش را بوسیدم و لبخندی زدم …. من برم برات شربت بیارم … محمود _ قربونت شم به پوران هم بگو بیاد کارش دارم … _ باشه…… پوران نشست روی مبل : سلام اقا کاری با من داشتید ….. محمود _ سلام پوران خانوم … خوبی … پوران _ به لطف شما … بفرمائید .. محمود _ خوب پوران خانوم این مدت ما خیلی بهتون زحمت دادیم ….. من و پوران هاج و واج به دهن محمود خیره شده بودیم و منتظر کلمات بعدیش !!!!! محمود _الان دیگه سوگل توی کارهای خونه راه افتاده … من فکر میکنم مامان جون ( مادرمو میگفت ) بیشتر به وجود شما احتیاج دارن ….. پوران سرشو انداخت پائین : بله هر طور شما صلاح بدونید … _ چی داری میگی محمود …. بعنی چی پوران بره ….. لبخندی زد : من خسته ام عزیزم….میرم اتاقم ….شام حاضر شد صدام کن!!! وقتی رفت به پوران گفتم : تو نگران نباش من درستش میکنم … پوران _ نه خانوم جون لازم نیست .. با نگرانی نگاهم کرد : من فقط نگران توام … این دیگه اون محمود سابق نیست میترسم بلایی سرت بیاره … _ نگران نباش همه توزندگیشون مشکل دارن حل میشه …… سریع به اتاق رفتم : این کارها چه معنی میده محمود ؟؟ این چند وقت چته ؟ چرا اینکارها رو با من میکنی ؟ محمود _ تو یعنی نمیدونی ؟ _ بخدا نه!!! به والله نه!! محمود _ بس که خری … اونقدر عصبانی بودم که فقط میخواستم خفش کنم … بااینهال دستامو مشت کردم و فشار دادم تا عصبانیتم کم بشه …..گفتم :چرا نمیگی چکار کردم … چرا حرف نمیزنی تا اگه اشتباهی کردم خواسته یا نا خواست…… از خودم دفاع کنم … مجرمی رو که میبرن دادگاه لااقل بهش اجازه دفاع میدن ولی تو بدون اینکه من بدونم چی شده حکمم صادر کردی ….. محمود _ حالا گیرم من گفتم تو شعورشو داری که درک کنی ؟؟ نه!!!! نداری دیگه… _بدرک هر کاری میخوای بکن ….. ولی اینو بدون پوران هیچ جا نمیره ….. اون همراه من اومده همینجا هم میمونه ….. از لای دندوناش غرید : منم گفتم اون یک روز دیگه هم اینجا نمیمونه … تا حالا هر چی زور گفتی قبول کردم ولی در مورد پوران کوتاه نمیام … اون همینجا میمونه !! دستشو عقب برد و محکم توی دهنم کوبید …..طعم خون و توی دهنم حس کردم …. از شدت خشم و عصبانیت و حس حقارتی که بهم دست داده بود میلرزیدم …… محمود _ فردا صبح یه اژانس میگیری میفرستیش ترمینال برگشتم خونه باشه حسابی از خجالتت در میام ….. میخواستم دهنمو باز کنم و هرچی میتونم بهش بگم ولی دهنم بسته موند .. کسی بهم یاد نداده بود در این مواقع چی باید بگم یا چکار کنم ….. پوران هیچ جای تهران و بلد نبود …. با ترس و نگرانی بهم نگاه میکرد میترسید توی این شهر درندشت گم بشه ….. محمود هم قدغن کرده بود همراهش برم … ولی انقدر التماسش کردم تا رضایت داد …. وقتی التماسش میکردم … برق پیروزی رو توی چشمهاش میدیدم .. حس میکردم از اینکه التماسش میکنم لذت میبره ….. برای هزارمین بار فکر کردم چرا اینطوری شد….. بد تر از همه سیلی خوردن ها و تحقیر شدن ها و این تنبیهات این بود که نمیفهمیدم به جه جرمی به چه گناهی مگه چکار کرده بودم … از همه بدتر این ندونستن وسردرگمی بود که به مرز جنون میکشوندم…………. بالاخره رضایت داد گفت میبریش ترمینال و زود میای به پاش صبر نمیکنی …. فقط گفتم :چشم …..ولی بردمش فروگاه …پوران دیگه سنی ازش گذشته بود تحمل توی اتوبوس نشستنو نداشت اونم این راه طولانی رو… خداروشکر یه جای خالی بود با پولی که بابا برام فرستاده بود براش بلیط خریم و اونو راهیش کردم زنگ زدم مامان و گفتم میخوایم بریم مسافرت پوران و فرستادم برن فرودگاه دنبالش!!!! حالا دیگه من توی این شهر غریب تنها شده بودم …. فقط خدا رو داشتم …هر شب دعا میکردم و ازش میخواستم کمکم کنه زندگیمو بهم برگردونه ..و هر روز منتظر بودم تا جواب دعاهامو بده … خودمم بیکار ننشسته بودم تمام سعیمو برای بهتر شدن زندگیم میکردم… ولی قبل از اون شروع کردم به خوردن قرصهای زد بارداری .. نمیخواستم تا وضعیت زندگیم خوب نشده .. پای یه موجود بی گناهو به این دنیا باز کنم … فکر کنم عاقلانه ترین کار توی زندگیم همین بود …. هنوزم خدا رو شکر میکنم که عقلم به این کار رسید…. از هر دری وارد میشدم به بن بست میرسیدم جوابم فقط وفقط تحقیر بود وبس… میدونست من روی خانوادم حساسم …. دائم توهین میکرد …. میگفت شما از این خانها ی گدا هستید یه مشت تازه بدوران رسیده …. اون پدرت از بیل زدن و ابیاری پاغهای پسته به اینجا رسیده …. فکر نکن نمیدومنم!!!! اونقدر عصبی میشدم که حد نداشت اون حق نداشت راجع به پدر من اینجوری حرف بزنه … خودش خوب میدونست خانواده من نسل اندر نسل از خانواده اعیان و اشراف بودن.. وثروت ما موروثی بود…… میدونستم همش از حسادته ولی اینو نمیدونستم که چطور یکسال بعد از عروسیمون بروز کرد مگه از روز اول نمیدونست زندگی ما چجوری بوده……. اگه میگفت نمیدونستم دروغ بود چون ما چندین سال همسایه بودیم و از زیر و بم زندگی هم خبر داشتیم … همیشه وقتی ازش میپرسیدم ….. خواهش میکردم …. التماس میکردم که بهم بگه چه کار کردم که مستحق اینهمه توهین و تحقیر هستم ….. جوابش این بود …. تو اینقدر احمق و نفهمی که نمیفهمی … هیچی نمیفهمی … من موندم چطوری با این عقل ناقصت دانشگاه میری…همه چیزو من باید بهت بگم ؟؟!!! از تو خورد میشدم ولی جوابشو نمیدادم …. نمیخواستم روم توی روش باز بشه و وضع از این بدتر بشه…… مامانم همیشه میگفت توی زندگی زناشویی ممکنه به مشکلات زیادی بر بخوری ولی باید اونقدر قوی زرنگ باشی تا بتونی برای همشون بهترین راه حل و پیدا کنی و اینم بدونی که چطور و کجا ازشون استفاده کنی….. باید صبور باشی و جا نزنی اونقدر تلاش بکنی که اگه روزی خدای نکرده نتوستی مشکلتو حل کنی یا نتونستی زندگی مشترکتو ادامه بدی حداقل خیالت و وجدانت راحته که تو تمام سعیتو کردی پس خواست خدا نبوده…… من محمود و دوست داشتم … تصمیم گرفتم به هر ترتیبی که هست کاری کنم اون بغض و کینش و که نمیدونستم از چیه رو برطرف کنم …..با اینکه موقع امتحاناتم بود و حسابی در گیر بودم … با اینحال سعی میکردم قبل از محمود خونه باشم ….دیگه خودم براش غذا میپختم…وسعی میکردم جلوی اون درس نخونم، مثل پروانه دورش میگشتم …. حال اونم دوباره بهتر شده بود و کمتر سر بسرم میگذاشت … با نبود پوران کار خیلی سخت شده بود مخصوصا که زیاد عادت به کار کردن در خونه نداشتم ودر زیر فشار درس و کار و زندگی روز بروز ضعیف تر میشدم …. یکبار محمود روی مبل لم داده بود و ابمیوه میخورد گفت چقدر زندگیمون خوب شده همیشه همینطور باش …. لبخندی زدم وگفتم من برای تو همه کاری میکنم ….. محمود _ عالیه !!! توی چشمام نگاه کرد و پوزخندی زد :پس دیگه دانشگاه نرو ….. میخوای درس بخونی چکار … _ لبخندی زدم: از این شوخی ها نکن اصلا خوشم نمیاد….. محمود _ من اصلا شوخی ندارم ……زن باید توی خونه باشه و خدمت شوهرشو بکنه … یعنی چی این مزخرفات که شما زنها تازگی ها یاد گرفتین… تساوی حقوق زن و مرد !!!! _ وا محمود چرا مثل این ننه قمری های ۱۰۰ سال پیش حرف میزنی .. ناسلامتی دکتر این مملکتی ادم تحصیل کرده ای هستی این حرفها چیه !!!!! برگشت توی صورتم نگاه کرد : همینی که من میگم دانشگاه دیگه تعطیل!!! _ من همچین کاری نمیکنم …. این همه زحمت کشیدم یکدفعه ولش کنم ….. دستش رو عقب برد برای بار چندم سیلی محکمی به صورتم زد …..انقدر محکم که گونه ام بی حس شده بود بی اختیار اشکهام روی گونه هام روانه شدند … با بغض و هق هق گفتم خیلی بیشعوری … بابامم دست روی من بلند نکرده بود که تو توی این مدت چپ و راست صورت منو سیاه و کبود کردی … محمود _ معلومه اگه اون پدر مادر نفهمت یکبار اینکارو کرده بودند دیگه تو روی من بلبل زبونی نمیکردی .. اونقدراذیت کرد تا مجبور شدم بیخیال دانشگاه بشم…. البته به ظاهر یک ترم مرخصی گرفتم ولی به محمود گفتم دیگه نمیرم …. خدا رو شکر اونم دیگه دانشگاه نرفت تا ببینه راست میگم یا نه…. ولی هر روز صد بار زنگ میزد خونه تا چک کنه ببینه من هستم یانه …. ولی من اگه میدونستم واقعا ممکنه دانشگاه نرفتن من تاثیری روی روابطون بگذاره قید دانشگاهو میزدم … ولی اون هر دفعه دنبال بهانه ای جدید بود…. ومن با هزار بدبختی و مخفی کاری فوق لیسانسمو گرفتم …… ولی وقتی هم که فهمید منو به زیر مشت و لگد گرفت و کاری کرد که مرگو جلوی چشمهام دیدم …. اون کارش باعث شد سه تا از دنده هام ترک برداره و من تا مدتی جا خواب بشم…. اون دوران از زندگیم انقدر سخت و عذاب اور بود که چیز زیادی ازش به خاطر نداشتم فقط اونهایی که خیلی زیاد توی روح و روانم تاثیر منفی گذاشته بودند بجای مانده … که ای کاش همون ها رو هم فراموش میکردم …. روانپزشکم میگفت …ذهنم اونها رو پس زده و ضمیر ناخوداگاهم اونها رو به ظاهر فراموش کرده…. برای همینه که چیز زیادی رو بخاطر نمیاورم…….. هر چی دعا میکردم خدا جوابمو نمیداد ومن هر روز ناامید تر از قبل پیش میرفتم .. دلگیر بودم .. میگفتم من اینقدر به درگاه خدا التماس میکنم … دعا میکنم …چطوریه که نه صدامو میشنوه ونه منو میبینه از همون موقعها بود که دیگه نه دعا کردم و نه نماز خوندم…. مدتی بود رابطه زناشویی من و محمود دچار مشکل شده بود ….. تمام وجودم اونو میخواست دلم هوای اغوش گرمش و بوسه های نرمش را کرده بود ….خیلی سخت بود اون هم دیگه طرفم نمیومد …. بایکی از دوستانم مشورت کردم و اون گفت قرار نیست همیشه مردها به طرف زنشون بیان ، زنها هم لازمه گاهی خودی نشون بدن منم با تمام غروری که داشتم و با اینکه برام خیلی سخت بود شروع کننده باشم ….با این حال شب یکی از باز ترین لباس خوابهامو پوشیدم ارایش کردم و عطر خیلی خوشبویی زدم و به زیر ملافه خزیدم و منتظر محمود شدم …وقتی که محمود امد شروع کردم به ناز و نوازشش اول هیچ حرکتی نکرد ولی من به کارم ادامه دادم …. کم کم اونهم به سمتم کشیده شد منو میبوسید و منم با خوشحالی همراهیش میکردم و با دستانش مرا ناز و نوازش میکرد … توی دلم گفتم دیدی سوگل !!! چقدر خوب شد تو شروع کردی …. نفسهای گرمش مرا از خود بیخود میکرد…میخواستمش و با تمام وجود این چند روز منتظر اغوشش بودم .درحالی که فکر میکردم امشب شب خوبی خواهد بود یکدفعه کشید کنار شب بخیری گفت و پشت به من خوابید …..دنیا روی سرم خراب شد چقدر از این کارش احساس حقارت کردم و سر خورده شدم ..چقدر خود را لعنت کردم که چرا من شروع کردم ….. با حالی زار به حمام اتاق میهمان رفتم و زیر اب سرد ایستادم تا کمی از حرارت و التهابم کم کند …..حالم بد بود ولی اصلا گریه نمیکردم … از ضعیف بودن متنفر بودم ..روز بعد جمعه بود در حالی که خیلی به خودش رسیده بود و زیر عطر دوش گرفته بود سوت زنان از خانه خارج شد و من بعد از مدتها خفه کردن و فرو خوردن بغضم با صدای بلند گریه کردم و زار زدم …… حالا دیگه محمود پنج شنبه و جمعه ها را هم خانه نمی امد … و من شب تا صبح را در ترس و با نگاه کردن به درو دیوار و گوش سپردن به صدا ها ی اطرافم سر میکردم … جرات اعتراض نداشتم …. میترسیدم دوباره رویم دست بلند کند، بعد از جریان دانشگاه که صدامو روش بلند کرده و از حق خودم دفاع کرده بودم…و اون دیوونه شد و کاری کرد که دنده هام اسیب ببینه دیگه جرات جیک زدن رو هم نداشتم ….ولی باید کاری میکردم ….پنج شنبه هفته بعدش وقتی که محمود قصد بیرون رفتن را داشت تعقیبش کردم اول به یه گل فروشی رفت و دسته گل زیبایی خرید بعدهم جلوی طلا فروشی ایستاد و با بسته ای در دست از انجا خارج شد .اخر سر جلوی یک اپارتمان ایستاد … قلبم امده بود توی حلقم!! کف دستانم عرق کرده بودو حالت تهوع معده ام را زیر و رو میکرد .. همش دعا میکردم که اشتباه کرده باشم ….عزیز من … عشق من بهم خیانت نمیکرد ..ولی !!! متاسفانه حدسم درست بود … دختر لوندی از اپارتمان بیرون امد و سوار ماشین محمود شد … انگار پتکی را به سرم کوبیدند …. مثل دیوانه ها فقط تعقیبش میکردم .. دست در دست هم مثل زوج خوشبختی وارد رستوران خیلی شیکی شدند … پشت سرشان منم وارد شدم وجایی نشستم که مرا نتوانند ببینند ولی من همه حرکاتشان زیر نظر داشتم …. محمود دست دخترک را میبوسید .. گونه اش را نوازش میکرد .. لقمه در دهنش میگذاشت …با اهی که از دهانم خارج میشد فکر کردم زمانی …..من به جای اون دختر روبروی محمود مینشستم و او هم این عشق و محبت را فقط نثار من میکرد…. حالا با چه حال زاری نشستهودلدادگی ان دو را تماشا میکردم …چقدر از محمود متنفر شدم ، من با چه بدبختی داشتم برای حفس زندگیم تلاش میکردم و می جنگیدم ولی اون اینجا با خیال راحت سرگرم عشق جدیدش بود …وقتی جعبه جواهر را از جیبش در اورد و ان را جلوی دخترکه چشمانش از ذوق میدرخشیدند گذاشت ….دیگه نتونستم تحمل کنم و از رستوران زدم بیرون …اشکهام روی گونهایم میلغزیدند تنم از شدت خشم ، تنفر و حقارت میلرزید …حق من این نبود اخه مگه چه کار کرده بودم که مستحق چنین تنبیهی بودم ؟ اشکهامو پاک کردم همیشه از ضعیف بودن بدم میومد … فکر کردم برای چی گریه کنم من که همه تلاشمو کردم .. محمود نخواست !!!!رفتم خونه و چمدان کوچکی بستم بایکی از دوستام تماس گرفتم تا برای چند روزی برم خونشون ….ومنتظر محمود موندم … وقتی امد و منو با چمدان دید اول شوکه شد میبرید …_ اره … برای چند روز میرم پیش یکی از دوستام ….محمود _ با اجازه کی ؟!!! عصبی شدم و داد زدم : با اجازه خودم !!! محمود تو غلط کردی مثل بچه ادم وسائلتو میری میگذاری توی اتاقت .._ ببین محمود تو این دو سالی که اخلاقت از این رو به اون رو شده خیلی سعی کردم زندگیمو درست کنم … هر کار کردی هرچی گفتی ..ساکت موندم اونم بخاطر حرمت عشقی که بهم داشتیم .. ولی دیگه نمیتونم !!! من دارم میرم چهار روز دیگه برمیگردم … فکراتو بکن اگر منو میخوای باید بشی همون محمود سابق و دست از این کارهات برداری …. محمود _ چشم !!! منتظر دستور شما بودم ….صدامو اوردم پائین و گفتم : محمود من واقعا خستم دیگه نمیکشم دیگه تحمل ندارم .. حالم از این زندگی داره بهم میخوره …… توام که اصلا کمکی برای بهتر شدن رابطمون نمیکنی…. پشتمو کردم بهش گفتم …سه شنبه میام خونه فکراتو بکن….و از در زدم بیرون .. فقط یادمه که اون چهار روز از سخت ترین و طولانی ترین روزهای عمرم بود ….صبح سه شنبه وارد خونه شدم … میخواستم قبل از اینکه محمود بیاد کمی با خودم خلوت کنم ….در اون چند روز کلی فکر کردم ولی هر بار برای ادامه رابطه به شک میافتادم ..ولی دلیل نمیشد که یک فرصت دیگه به خودمون ندم از پله ها بالا میرفتم تا چمدان را در اتاق خواب بگذارم … با هر پله ای که بالا تر میرفتم زانوانم سست تر میشد نفسم به شماره افتاده بود و چشمانم سیاهی میرفت ….وقتی به خودم امدم دیدم پشت در اتاق خواب گوش ایستادم …صدای خنده های مستانه زنی از اتاق خوابم میامد وصدای محمود…..ان ذره تردید هم از بین رفت …. شنیده بودم فاصله عشق و نفرت به اندازه یک تار موست ولی هیچ وقت باور نکردم …. واقعا از محمود متنفر شدم … ذره ای حرمت برایم قائل نشد ان زن را برده بود توی اتاق خوابم … روی تختم… حال تهوع به سراغم امد سریع از پله ها پائین رفتم و خود را در دستشویی انداختم و هی عق زدم…..وقتی همه محتوای معدم که صفراء سبز رنگی بود را بالا اوردم .. از خانه زدم بیرون … چه احمقی بودم من ….توی این چهار روز زار زدم و ناراحت بودم از اینکه زندگیم از هم میپاشه و اونوقت محمود چکار کرد ….توی ماشین نشستم و به مامان زنگ زدم ..سعی کردم قوی باشم و گریه نکنم …همه چیز را برایش توضیح دادم و در اخر گفتم :ببخشید مامان نمیخواستم سر شکستتون کنم .. من همه تلاشمو کردم …نشد .هنوز صدای مامانم تو گوشمه که میگفت : عزیزم من به دختری که تربیت کردم اعتماد دارم میدونم کار نسنجیده ای نمیکنی … میدونم تمام تلاشتو کردی و الان که به من میگی اخرین راه حلته ….اینو بدون منو بابات همیشه پشتتیم

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

……. بعد از اینکه تماسو قطع کردم ..ربع ساعت بعد بابا زنگ زد و گفت : این حرفهایی که مامانت میگه درسته ….همه تلاشم برای گریه نکردن به هدر رفت و زدم زیر گریه …. با هق هق گفتم درسته بابا … همشون …..دیگه نمیتونم …تحمل ندارم ….بابا گفت : گریه نکن عزیزم من همیشه پشتتم ….اگه یکدوم از اینها رو زود تر گفته بودی نمیگذاشتم کار به اینجا برسه .. . در حالی که سعی میکرد داد نزنه ولی با عصبانیت گفت خودم میام اون دستی که روی عزیزم بلند کرده رو خورد میکنم …. کاری میکنم بیفته جلو پات و معذرت خواهی کنه …. تو ام وسائلتو جمع کن …. با مامانت داریم میایم تهران تو رو میاریم اینجا بقیه کارها رو هم میسپاریم به وکیل دیگه نمیخوام اسمت لحظه ای توی شناسنامه اون احمق باشه …._ بابا نمیخواد خودتونو تو زحمت بندازین من خودم میام … بابا_ صبر میکنی تا ما بیایم اون گوساله باید بفهمه که تو ادم بی کسو کاری نیستی که هر غلطی دلش میخواد بکنه …گریه ام ارام شد و دلم گرم خوشحال بودم از اینکه چنین خانواده ای دارم …._ بابا خیلی دوستتون دارم هم شما هم مامان …. منو ببخشید خیلی سعی کردم ولی نشد …بابا_ عزیزم منم دوستت دارم تو زندگیه منی تو عمر منی تو دختر گل منی نمیخوام اون چشمهای قشنگتو هیچ وقت بارونی ببینم … اینو بدون که هر تصمیمی توی زندگیت بگیری ما همیشه پشت توایم …. چون میدونم همیشه عاقلانه تصمیم میگیری…نفس اسوده ای کشیدم : ممنونم بابا …بعد از اینکه بامامان وبابا صحبت کردم ارامشی همه وجودمو گرفت خیالم راحت شد ..رفتم توی خیابان و چرخی زدم و بعد از چند ساعت به خانه باز گشتم …همه جای خانه را سرک کشیدم کسی خانه نبود … با ترس پشت در اتاق خواب گوش ایستادم … صدایی نمی امد!! ارام در اتاق را باز کردم …. انجا هم کسی نبود .. پا به اتاق گذاشت خواب گذاشتم سریع انجا را از زیر نظر گذراندم …با دیدن تخت خواب بهم ریخته دوباره حال تهوع به سراغم امد نفرت رو توی تک تک سلولهای بدنم حس میکردم … نفس عمیقی کشیدم وبه سمت کمد رفتم سعی میکردم به تخت نگاه نکنم و اون افکار مزاحم را از ذهنم بیرون کنم ..چمدان بزگتری را بیرون اوردم و همه لباسهایم را تویش جا دادم.موبایلم زنگ زد ..بابا بود و بهم گفت که بلیط هواپیما و قطار گیرشون نیومده …و دارن با ماشین به سمت تهران راه میوفتند .هرچی گفتم عجله ای نیست بذارن واسه دو سه روز دیگه بابا قبول نکرد و گفت : دیگه نمیخوام دخترم یک ساعت بیشتر توی خونه اون بی شرف باشه…حالم خیلی بهتر شده بود … خونه رو تمیز و اتاقی براشون اماده کردم …. شام هم قرمه سبزی پختم این غذا رو هم مامان دوست داشت هم بابا محمود اون شب هم نیومد .. دیگه مهم نبود و دیگه نمیترسیدم چون قرار بود تا چند ساعت دیگه خانوادم برسن و من از این همه رنج و ناراحتی خلاص بشم …. جلو ی تلویزیون نشسته بودم و انتظار اومدنشون و میکشیدم .. ولی انتظارم هیچ وقت تمام نشد چون اونها به تهران نرسیدند ……بعد از اون اتفاق پوران دوباره پیشم برگشت تنها مونسم پوران بود چون محمود حتی در اون شرایط سخت کنارم نبود تا دلداریم دهد …. و من تنبیهی سخت برای خودم انتخاب کردم و اونم موندن در کنار محمود بود … هیچ وقت خودم رو نبخشیدم .فکر میکردم اگه اونها بخاطر من به تهران نمیومدند هیچ وقت چنین اتفاقی براشون نمیافتاد ….من و محمود دیگه کاری به کار هم نداشتیم حتی شده بود تا سه ماه هم خبری ازش نبود گاهی میومد سری میزد وسیله ای لباسی برمی داشت و میرفت دیگه برام مهم نبود … چون ذره ای از اون عشق توی وجودم باقی نمانده بود ……********کمی از کیک و قهوه سرد شده ام خوردم و فکر کردم چقدر زود هشت سال گذشت … .. این هشت سال و الکی خراب کردم در حالی که میتونستم کلی کار انجام بدم ….دیگه نباید صبر میکردم هر چه زود تر باید برای طلاق اقدام کنم ….. مگه قراره چند سال دیگه عمر کنم که اینجوری هدرش بدم !!! دیگه نه محمود توی زندگیم جایی داره نه امیر علی حداقل نه تا زمانی که اسمم توی شناسنامه محموده … حالا بعدا درباره امیر علی فکر میکنم شاید این یه وابستگی ساده باشه توی زمانی که من خیلی احساس تنهایی می کردم … احتمالا چند وقت ازش دور باشم این وابستگی هم تموم میشه …… اره درستش همینه!!!!!پس پیش بسوی زندگی جدید که هیچ مردی توش وجود نداره……………….********* از موقعی که پامو توی خونه گذاشته بودم مهناز شروع کرد به غر غر کردن …… یکسر ور میزد …. مهناز _ اخه نگفتی که ما نگران میشیم !!! امیر علی گفت که دم ظهر از خونه اون زدی بیرون الان ببین ساعت ۱۰ شبه …. دیگه میخواستیم بریم بیمارستانها رو سر بزنیم … مردیم از نگرانی سپهر بیچاره سکته نکنه خوبه … _ وای مهناز چقدر حرف میزنی من که عذر خواهی کردم ….. مهناز _ بله … شما عذر خواهی کردین .. ولی ….. _ ولی یو زهر مار من حالم خوب نیست توام هی گیر بده!! مهناز _ چرا ؟ چطوری؟ (وای خدا این که بدتر شد ) _ راستی امروز سپهر چی گفت ؟؟!! لبخندی زد : مگه تو واسه ادم حواس میگذاری ….. خوشی امروزو زهرم کردی .. مهناز مشکوکانه نگاهم کرد :تواز کجا فهمیدی ما امروز باهم صحبت کردیم ….. _ خب دیگه!!! ….. اقا سپهر شما اول زنگ زدن به ما و هماهنگ کردن …. مهناز _ اااا …. حالا دیگه دست به یکی میکنید ؟ _( اخیش…مثل اینکه موفق شدم حواسشو پرت کنم..) مثل اینکه داداشمه ها….. مهناز _ توام با اون داداشت !!! یک ماه و نیم مارو سر کار گذاشت …. _ نگو اینجوری !!! مگه نگفت بهت ؟؟!! روز بعد از اینک خونه ما بود رفت کرمان تا با مامانش حرف بزنه… اون بنده خدا هم که ناراحتی قلبی داره حالش خوب نبوده سپهر هم تا حالا منتظر بود تا حال مامانش بهتر بشه .. مهناز _ چرا همه اینها رو میدونم ولی سختیه این سالها به کنار… سختیه این چند وقت دیگه ادمو دیوونه میکنه میدونی مال خودته ولی همش ترس اینو داری دوباره چیزی باعث جدایی بشه….میترسم تا زمانی که عقدمون بسته ، از بس فکر و خیال کردم خل شده باشم . _ همین الانشم خلی !!! مهناز _ زهر مار !!!! فوری با ادم پسر خاله میشه …. _ بشین ببینم واسه من ادم شده !!!! کی قراره مامان بابات و در جریان بذارید ؟ مهناز _ خبر ندارییییییییی……… سپهر تا بله رواز ما نه گرفت زنگ زد مامانش اونم زنگ زد به مامانمو وووووووووو بلهههههههههه دیگه خواستگاری کردن و این ننه بابای ماهم که تا فهمیدن خواستگار اقا سپهر خودمونه نزدیک بود از هول حلیم بیوفتن تو دیگ !!!!! نه کلاسی واسه ما گذاشتن … نه گفتن حالا ما فکرامونو بکنیم ……. هیچ …….نه گذاشتن نه برداشتن همون موقع بله رو دادن …گفتن تا یک ماه دیگه هم تشریف میارن که خواستگاریو نامزدیو عقد کنونو عروسی و شب هجله و پاتختیو حامگی منو خوردن قهوه و قاووت زایمانو شبه شیشه و ختنه سیرون وووووووووووووو _ اوه سرم رفت چه خبرته ؟ مهناز _ خب دیگه میخوان بیان همه رو یک شبه انجام بدن وبرن سر خونه زندگیشون … _ پس همه چی حله دیگه ………. حالا پاشو گمشو بیرون میخوام بخوابم حالم اصلا خوب نیست . مهناز _ چته تو؟ _ هیچی ؟ مهناز _ منو که میشناسی تا ندونم چی شده ولت نمیکنم . سرم داشت از درد میترکید فقط دلم میخواست بخوابم ولی میبایست اول مهنازو در جریان بذارم در حقم خیلی لطف کرده بود …با هزار جون کندن گفتم : ببین مهناز ….. من فکرامو کردم … فردا صبح میخوام برای درخواست طلاق اقدام کنم . مهناز گیج منو نگاه میکرد توی شوک بود و یک دفعه مثل بادکنکی که بادش و خالی کرده باشن وا رفت….. _ میدونم ناراحت شدی هر چی باشه محمود برادرته ولی باور کن دیگه نمی تونم … مهناز _چی زر زر میکنی ناراحتی من از بابت محمود نیست … مثل اینکه اولین بار خودم فکر طلا ق و توی اون مغز پوکت کردم .. _ پس چرا قیافت اینقدر در هم رفت … میخواست چیزی بگه ولی انگار تردید داشت .. _ اونی رو که سر زبونته بگو … از چی ناراحت شدی . مهناز _ سوگل … میدونم این حرفم باعث ناراحتیت میشه… میدونم حرفم ….. _ مهناز !!!! بنال !!!! مهناز _ میشه …… میشه … طلاقتو بندازی واسه …. بعد از عروسی من!!!! _ وا رفتم …….چی !!!! چرا اخه ؟؟ مهناز تند وتند شروع کرد به توضیح دادن … مهناز _ میدونم سوگل خیلی سختی کشیدی … ببخشید با این خواستم …. ولی … میدونی …بعد از این همه سال منو سپهر بالاخره بهم رسیدیم … نمیخوام حالا که همه چیز جورشده یه اتفاق ناخوشایند باعث ناراحتی بشه … میدونم خودخواهیه ………..ولی به خاطر من!!! تو که این همه صبر کردی یک ماه دیگه هم روش ….. من دلم میخواد تو هم توی عروسی من باشی اگر از محمود جدا بشی مامان محاله که بذاره تو توی چشنم شرکت کنی … ولی هر جور که تو دوست داری نمیتونم مجبورت کنم…. سرشو پائین انداخت … برام سخت بود !!!حتی دیگه تحمل این که یک روز دیگه هم زن محمود باشم و نداشتم ….میخواستم از این خونه از محمود از همه چیز فرار کنم…. ولی گفتم : باشه مهناز فقط تا یک ماه و نیم دیگه !!!! اگر تو این مدت خانوادت اومدن و تو عروسی گرفتی چه بهتر اگر نه من میرم .. مهناز پرید منو در اغوشش گرفت وبوسه باران کرد و میگفت :سوگل جونم تو خیلی ماهی … عاشقتم …. دوست دارم .. جبران میکنم ..قول میدم …. اروم از خودم دورش کردم گفتم : اه برو اونور لیچ ابم کردی …… میخوای جبران کنی ؟ مهناز _ اره اره هر چی تو بگی !!! _ عززیزم …….پس لطف کن برو گمشو بیرون میخوام کپه مرگمو بذارم .. مهناز _ باشه عزیزم .. هر چی تو بگی من رفتم .. توام بگیر بکپ…. ********* روز بعد مهناز هممونو مجبور کرد بریم توی حیاط برف بازی من که خودمو سرگرم ساختن ادم برفی کردم و به صدای خنده و جیغ انها گوش میدادم سعی میکردم از امیر علی دوری کنم موفق هم بودم تا زمانی که مهناز هممونو چپاند کنار هم و با دوربین و سه پایه امد تا در کنار ادم برفی عکس بگیریم .. اول محمود بود بعد امیر علی بین منو امیر علی فاصله ای که بعد از تنظیم دوربین مهناز انجا بایستد بعد من و اخرین نفرهم سپهر…. مهناز بعد از اینکه دوربین را تنظیم کرد با داد و شلوغ بازی گفت زود با شین زود باشین الان عکس میگره سریع امد به سمت من و منو حول داد و چسباند به امیر علی و خودش و بین من و سپهر قرار داد ،در حالی که سعی میکردم از امیر علی فاصله بگیرم گفت چقدر وول میخوری وایستا دیگه و بعدشم گفت همه بگین سیب ………..( سیب بخوره تو اون سرت… سیب میخوام چکار) حالم بد بود … بعد از گرفتن عکس با گفتنه من سردمه سریع به داخل خانه رفتم .. مهناز از ان عکس پنج تا چاپ کرد و به هر کدام یکی داد … اینه دق !!!! که هر بار نگاهش کردم هم شاد شدم هم غمگین ….. شاد برای اینکه خاطره ای از یک روز خوب و شاد بعد از سالها افسردگی بود . غمگین برای اینکه!!!!……… قیافه هر کدام در این عکس حکایتی واسه خودش داشت صورت مهناز و سپهر غرق خنده و شادی بوددر حالی که با عشق بهم نگاه میکردند عکس گرفته شده بود .صورت من نگران با لبخند کجی که بیشتر شبیه پوزخند بود در حالی که سعی میکردم فاصله بین خودم و امیر علی را زیادتر کنم .صورت امیر علی کاملا جدی و بدون هیچ حسی . محمودصورتش از تحرک سرخ بود و لبخندی رضایت بخش روی لبش !!!اون هم بعد از سالها احساس رضایت کرده بود …. هر کس این عکس را میدید چیز مشکوکی مشاهده نمیکرد مخصوصا قیافه مضحک من در حال فاصله گرفتن از بغل دستیم .. به نظر همه عکس زیبایی بود از یک خانواده ثروتمند وخوشبخت ولی از توی دلمون خبر نداشتن و نمی دونستند حتی مهناز و سپهر با ان خنده زیبا و نگاه عاشقانه با چه زجر و مصیبتی به هم رسید بودند. به قول مامانم تو مون خودمون و کشته بیرونمون مردمو…… **** انگار منو امیر علی بین خودمون یه قراد دادنا گفته و نامرئی امضا کرده باشیم و چقدر ازش ممنون بودم که اینقدر فهمیده اس و منو درک میکنه… تا جایی که میشد از هم دوری میکردیم و سعی میکردیم در دید هم نباشیم با اینکه در یک خانه زندگی میکردیم ولی میشد تا دو سه روز همدیگرو نمی دیدیم …امیر علی دیگه حالا توی یک بیمارستان مشغول به کار بود … صبحها تا ظهر در بیمارستان میماند و بیشتر مواقع نهار هم بیرون میخورد و از ان طرف هم به مطب میرفت و تا ساعت ۱۱ شب خونه نمی امد … از مهناز شنیدم با اینکه تازه کارشو در اینجا شروع کرده ولی بخاطر سابقه خوبش مریضهای زیادی دارد از این بابت هم خیلی خوشحال و هم خیلی هم ناراحت بودم از اینکه اینهمه کار میکرد تا کمتر در خانه باشد . یک شب نزدیک دوازده بود که به خانه رسیدو داشت ماشینش را در حیاط پارک میکرد از پنجره اتاق خواب طوری که مرا نبیند نگاهش میکردم قلبم به درد امد ….. قیافه اش انقدر خسته و داغون بود که از خودم بدم امد اگرتوی اون روز برفی اون کارو نکرده بودم الان وضعش این نبود …. کسی که هر روز ریشش سه تیغه اصلاح میکرد حالا معلوم بود یک هفته ای اصلاح نکرده …..صورت شادابش کاملا پژمرده شد هر دفعه که دیدمش قیافه اش کاملا در هم و اخمالود بود. حالا دیگه خونه امیر علی به مرحله دکوراسیون رسیده بود و من صبح و شب توی خیابون مشغول خرید کردن بودم میخواستم هر چه زود تر خونه رو تموم کنم تا هم اون بره سره خونه و زندگیش و بتونه استراحتی بکنه و هم من دیگه اصلا نبینمش .. اینطوری خیلی بهتر بود… ولی دیگه رمقی نداشتم کف پاهام پر از تاول شده بود و انقدر خسته بودم که دلم میخواست یکهفته را بکوب بخوابم…. ****** هر چه به عیدو اومدن خانواده مهناز نزدیک تر میشدیم کارو استرس من بیشتر میشد از طرفی خانه امیر علی را میچیدم از طرف دیگر کمک پوران و مهناز کارهای خانه را برای امدن مسافرها و احیانا مراسم خواستگاری مهناز ….. بد تر از همه از عکس العمل خانواده محمود برای طلاق میترسیدم ………… ذهن و بدنم دیگه تحمل جنگ و درگیری و اعصاب خوردی را نداشت. کم کم برفها داشتند اب میشدند و زمستون جای خودشو به بهار میداد . با عوض شدن سال جدید زندگی منم عوض میشد داشتم خودمو اماده میکردم تا به پیشواز فصلی نو از زنگیم بروم…توی پیاده روی خلوت، روی اخرین برفهای باقی مونده راه میرفتم از چند ماه پیش زندگیم دستخوش تغییرات خوبی شده بود و من مثل نوزادی که اول با کمک دیگران و بعد به تنهایی یاد میگیره راه بره … راه افتادم .اولش تمام تکیه ام به مهناز بود ولی حالا احساس خوبی دارم کاملا مستقلم بدون هیچ ترس و وابستگی !!!!حالا دیگه توی اینه که نگاه میکنم ازشخص توی اینه بیزار نیستم چون خودمو میبینم همون سوگلی که همیشه بودم و این چند سال اخیر ارزو میکردم که کاش اون سوگل برگرده ……ومن برگشتم!!!!!دستهامو

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

از دوطرف باز کردم سرمو به سمت اسمون گرفتم و نفس عمیقی کشیدم و از ته دل با خوشحالی گفتم :
خدایا شکرت……….
بلند تر گفتم :خدایا شکرت …….
اشتباه فکر میکردم اون منو فراموش کرده ….اونی که فراموش کرده بود من بودم …..
وقتی صداش کردم ، وقتی کمک خواستم جوابمو دادو مهنازو برام فرستاد……..
امسالم دیگه داره تموم میشه ،دوهفته دیگه تا عید مونده قراره توی این هفته مراسم خواستگاری انجام بشه و اگر خدا بخواد توی همین عیدی بریم کرمان مراسم عروسی رو هم بگیرند چون تقریباهمه اقوام دو طرف در کرمان زندگی میکنند !!!
************
همگی توی سالن فرودگاه ایستادیم و منتظریم تا شایسته جون و عمو سعید ( مادرو پدرمحمود ) از راه برسن … بیقراری رو توی صورت محمود میتونم ببینم ،چهار سال از زمانی که همدیگرو دیده بودن میگذشت ، حقم داشت اینقدر ذوق زده باشه !!!
مهناز _ محمود !!!! مامان بابا اومدن !!
به سمت جایی که مهناز اشاره میکرد نگاه کردم شایسته جون مثل همیشه حسابی به خودش رسیده بود ماشاالله عین قالی کرمون میموند هر چی سنش بالا تر میرفت بهتر هم میشد ….
محمود با قدمهایی بلند خودشو به مامانش رسوند اونو محکم بغل کرد ..
و عمو سعید لبخند به لب پسرشو نگاه میکرد .
مثل همیشه بود ولی موهای سرش سفید تر شده بودند و لبخندش همون لبخند ارامش بخش همیشگی بود…
حالا که میدیدمش میفهمیدم چقدر دلتنگش شده بودم..
همه دورشان حلقه زده بودند و با هم احوالپرسی و روبوسی میکردند و من با فاصله ای پشت سرشان بودم .
سعید _ کوش!!!! سوگلی مو نمیبینم ؟
شایسته _ لابد افتخار ندادن !!!
_ وای خدا……………. هنوز نیومده شروع کرد ………
مهناز و زدم کنار : اگه مهنازو محمود مهلت بدن منم این پشتم ….. سلام!!!!
شایسته _ سلام عزیزم ….. خوبی ؟
وهمدیگرو بوسیدیم از اون بوسهای لوسی که فقط هوا رو میبوسن نه صورت همو !!!
و عمو سعید منو محکم توی اغوشش گرفت اغوشی که بوی پدر و احساس امنیت اونو داشت و دل کندن ازش سخت!!! پیشونی مو بوسید و گفت : خوبی عمو جون
_ خوبم شما رو که دیدم خوبتر شدم..
سعید _ قربون دختر گلم !! نمیدونی چقدر دلتنگت بودم …
مهناز _ ای بابا یکی منو تحویل بگیره من دارم از حسودی می ترکم
مشتی به بازوم زد و گفت : برو اونطرف ور پریده بابامو پس بده …
بازوی عمو رو محکم تر گرفتم : نمی خوام مال خودمه برو اونطرف!!! تو فقط چند ماه ندیدیشون ولی من چند ساله !!!
سعید _ تو رو دیگه نامزدت باید تحویل بگیره…..من پیر مردو میخوای چکار….
عمو سعید رو به سپهر گفت: این چند سال خانوم هرچی خواستگار داشت بدون اینکه روشون فکر بکنه ردشون کرد تا میگفتیم چرا : میگفت اه اه اه نگین بدم میاد من اصلا دوست ندارم ازدواج کنم ….. ماهم از خیرش گذشته بودیم گفتیم خوب دیگه لابد واقعا نمیخواد ازدواج کنه !!!! نگو که گلوش یه جای دیگه گیر بود ما خبر نداشتیم …
سپهر و مهناز خجولانه و لبخند به لب سرشونو پائین انداختند ….
گفتم: وای خدا !!!!…. نمردیمو خجالت این دو تا رو هم دیدیم ……..
همه زدن زیر خنده چون واقعا چیز عجیبی بود……
اتاق مهنازو واسه عمو سعید و شایسته جون اماده کردیم و وسائل مهناز هم به اتاق من انتقال دادیم ..وقتی به خونه رسیدیم و سایسته جون فهمید که قراره محمودتوی کتای خونه بخوابه، ناراحت مدام به مهناز غر میزد خوب بیا توی اتاق ما .. حالا چند شب رو زمین بخوابی نمیمیری که!!! بذار اون زن شوهر هم سر جاشون بخوابن ..
مهناز _ اینهمه کنار هم خوابیدن، بسشونه!!!! حالا سوگل مال منه میخوام این چند روز اخر باهم باشیم …
شایسته _ گفتم نه !!! بچم باید رو مبل تو کتابخونه بخوابه ؟
( اخی چه بچه ای نازیییی………… خر چه اس به جای بچه )
_ اشکال نداره شایسته جون خودمون خواستیم

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4
شایسته _ معلومه تو که جات خوبه محمود بیچاره باید رو مبل بخوابه ..
_ خودش نمیاد توی اتاق یه مبل تختخوابشو داریم..
محمود که تا اون لحظه ساکت بود گفت : مامان جان تورو خدا کاسه کوزمونو بهم نریز دلمو صابون زده بودم این چند شب یه خواب راحت میکنم اون وقت شما میگی برم تو اتاق پیش اینا
شایسته مشوکانه به من و محمود نگاه کرد :چرا ؟!! خبری شده و ما بیخبریم !!
منو مهناز میخکوب به دهن محمود خیره شدیم ببینیم چی می خواد بگه.فکر کردم نکنه میخواد راجع به مشکلاتمون بگه ؟ ولی چه وقتشه اینها هم که تازه رسیدن …..
محمود _ شما که این دوتا رو میشناسید سرسام گرفتم بس که این دوتا شب تا صبح هی با هم پچ پچ کردن و خندیدن ….بذارید این چند شب تا دلشون میخواد حرف بزنن ببینیم این حرفها تموم میشه اخرش یا نه !!!
میدونستم این دروغ برای این گفته که شبها راحت جیم بزنه بره پیش عیال جونش!! به هر حال که به نفع ما تموم شد .
موقتن بیخیال خونه امیر علی شدم خریدهای خونه همه شده بود فقط مونده بود چیدمان که باید چند تا کارگر میگرفتم و۴_۳ روزه تمومش میکردم . گذاشتمش تا بعد از مراسم خواستگاری مهناز … شایسته جون اخلاق خواصی داشت خیلی خوب بود ولی تا زمانی که جلوش مواظب حرف زدن و یا رفتارمون بودیم چون سریعا بد برداشت میکرد که فلا نی با این کارش میخواست منو تحقیر کنه…..فلانی بدستی این حرفو زد تا منو ضایع کنه …..از این حرفهای صد من یه غاز….
منم بهتر دیدم این چند روز در کنارشون باشم تا اعصاب خودم راحت باشه و مدام بهم گیر نده و تیکه نندازه.
******
خانواده سپهر هم از کرمان امده بودند و امشب قرار بود برای مراسم خاستگاری به اینجا بیان مهناز که روی ابرها سیر میکرد چقدر خوشحال بودم وقتی میدیدم او شاد است و به عشقش رسیده و خوشحال تر بودم که حرف مهنازو گوش داده بودم و اقدام برای طلاق نکرده بودم چون مطمئنا پشیمون میشدم از اینکه این لحظات به یاد ماندنی را در کنار ۲ تا از عزیز ترین کسانم نبودم .
با صدای زنگ ایفون مهناز از جا پرید دستی به موهای اطو شده اش کشیدو گفت :
سوگل من خوبم ؟!! ارایشم پاک نشده ؟ موهام بهم نریخته ؟
با عشق نگاهش کردم : نه عزیزم همه چیز سر جاشه ….
مهناز _ کاش اون پیراهن صورتیمو پوشیده بودم .نه ؟؟
دستشو گرفتم سرد بودن پرسیدم چرا یخ کردی ؟
مهناز _ سوگل باورم نمیشه بعد از ۱۵ سال دارم به ارزوم میرسم …
_ میدونم عزیزم بالاخره وقتش رسید حالا بیا باهم بریم استقبال مهمونها …. دلم واسه خاله شیرین خیلی تنگ شده خدا کنه خیلی فرق نکرده باشه…..
مهناز _اوهوم . وای چه مادر شو هر خوبی نصیبم شد بترکه چشم حسود .
_ مادر شوهر منم خوبه ..
مهناز _ اره …. تو راست میگی .خدا از دلت خبر داره ..
خاله شیرین بهمراه سپهر ،شهرزاد خانوم( مامان خاله شیرین ) اقای بهزادی و نازنین خانوم ( عمو و زن عموی سپهر) از در وارد شدندخاله شیرین را در اغوشم گرفتم و اورا میبوئیدم بوی عطر همیشه گیش را می داد و مرا به گذشته ای دلپذیر میبرد خاله دستش را روی گونه ام گذاشت و گفت : خیلی خوشحالم که دوباره میبینمت .
_ منم همینجور … خیلی دل تنگتون بودم .
شیرین _ واسه همین رفتی و یادی از ما نکردی ؟
_ من شرمندتون هستم بخدا ….هر چی بگید حق دارید ….
شیرین _ دشمنت شرمنده باشه ..من گله ای ندارم .
_ مثل همیشه خوبید …. بفرمائید حالا من سرپا نگهتون داشتم …
با همه احوالپرسی کردیم ورسید نوبت سپهرکه اخرین نفر وارد خونه شد.
با کت شلوار سورمه ای پیراهن سفید و کراوات سورمه ای سفید واقعا جذاب شده بود ، سبد گل بسیار زیبایی در دستا نش داشت نگاهش که بهم افتاد لبخند عمیقی نثارش کردم لبخند بی رمق بهم زد نگرانی رو از توی چشمانش میخواندم ….
_ سلام اقا دوماد خوش امدید ….
سپهر _ جان سپهر یه امروز سر بسر من نزار …
_ وا من که چیز ی نگفتم …
سپهر _ ولی اون چشمای شیطونت میگه منتظر فرصتی ….
_ خیله خب بابا برو اون مهناز بدبخت زیر پاش علف سبز شد ..
جفتشون عاشقانه توی چشمهای هم خیره شده بودند و لبخند میزند … از کنارشون رد شدم که برم توی مهمان خانه گفتم : هی!!!! بسوزه پدر عاشقی .
جفتشون خندیدن…
سپهر گلها رو به سمت مهناز گرفت : قابل یکی یکدونمو رو نداره ….
مهناز _ خودت گل بودی ….
( واه..واه پدر سوخته ها چه دل و قلوه ای میدن )
همگی نشستیم و پوران طبق معمول برای پذیرایی وارد صحنه شد ..
صحبت ها ی همه از دل تنگی و تعریف خاطرات بود منم که فراری از خاطرات قدیم برای اینکه توی همشون پدر و مادرم هم بودند ، برای اینکه حواسم از صحبت های جمع پرت بشه بطور نامحسوس این دوتا قمریه عاشق و زیر نظرگرفتم ..
خندم گرفته بود این دوتا نه خجالتی نه شرمی نه حیایی هیچی بابا این مهناز ورپریده واسه دل خوشی ما یه بار هم خجالت نکشید …من که روز خاستگاریم از شدت شرم دلم میخواست زمین دهن باز کنه من برم توش حالا این دوتا با نگاهشون همدیگرو داشتن درسته قورت میدادن …..
یکدفعه با صدای شهرزاد خانوم جمع ساکت شد ……
شهرزاد _ خوب حالا از این حرفها بگذریم میدونم دل تو دل این دو تا جوون نیست .میرم سر اصل مطلب ..
هم ما مهناز جون و به خوبی میشناسیم هم شما سپهر ما رو میمونه همون مهریه و شیر بها که دیگه هر چی شما بفرمائید .
سعید _ همون طور که میدونید ما رسم نداریم شیر بها رو بگیریم … مهریه هم کی داده کی گرفته .
شیرین _ نه دیگه مهریه چیزیه که باید باشه ….
سعید _ چی بگم ..
شهرزاد _ من میگم اگه اجازه بدید برن اخرین حرفهاشونو بزنن.و خودشون چک و چونه هاشون واسه مهریه بزنن به توافق برسن .
هنوز حرف شهرزاد خانوم تموم نشده بود سپهر و مهناز مثل فنر از جا بلند شدند که باعث شد همه بخندند ..
دیگه همه جریان عشق این دو تا میدونستن واسه همین کسی چیزی نگفت ..
سپهر _پس با اجازه …
شهرزاد خانوم با خنده گفت بسوزه پدر عاشقی این پسره نذاشت لااقل حرف از دهن من بیرون بیاد ..
قیافه شایسته جون دیدنی بود کارد میزدی خونش در نمیومد میدونم سر مهریه حرس میخورد موقع عروسی من بود میگفت مهریه کی داده کی گرفته ۵ سکه مهرم کردن دیگه عمو سعید گوش به حرف شایسته جون نداد این خونه رو و یه تیکه زمین در کوهپایه کرمان که منطقه خوش اب و هوایست به نامم کرد و وقتی که حرف عروسی مهناز بود میگفت دخترمو که از سر راه نیووردم مهریش باید سکه به اندازه سال تولدش باشه ..خونه به نامش باشه ووووووو
از این حرفهاش خندم میگرفت …یعنی من سر راهی بودم که مهریم کم بود …. یعنی هر کی مهریش بیشتر باشه خوشبخت تره؟؟
یعنی اگه من مهریم زیاد بود الان خوشبخت بودم ؟؟!! شاید !!! شاید عقل من ناقصه که نمیفهمم …..
حوصلم حسابی سر رفت داشتم از فضولی میترکیدم ببینم این دوتا چکار میکنن …
هر چی به اون کودک درون فضول گفتم بچه بشین سر جات این فضولی ها به تو نیومده هی حواسشو پرت کردم و سر گرمش کردم دیدم نخیر !!!! حرف ادم تو گوشش نمیره … بالاخره از جام بلند شدم و به اتاق خوابم رفتم به خودم گفتم یه نگاه کوچولو که ضرر نداره اروم پرده رو زدم کنار تا ببینم این دوتا چکار میکنن .
وای خدا چه صحنه رمانتیکییییییییییی ای جاننننننننننن …..
یکدفعه یه نقشه پلید مارمولکانه به ذهنم رسید از اون لبخند بدجنسی ها زدم … هی وای من!!!!!
چکار کنم دیگه این کودکه خیلی وقته از این بازی ها نکرده عقده ایی شده …
چند وقت پیش پشت چراغ قرمز مونده بودم یه دختر بچه ای اومد و ملتمس خواست ازش باد کنک بخرم ……. از اون گنده ها!!!!!!!!!!!!
فکر کردم بدردم نمیخوره ولی حالا فکر میکنم چکار خوبی کردم خریدمشون…
شروع کردم به باد کردنش و هر از گاهی نفسی تازه میکردم و ریز ریز میخندیدم ..
پالتو مو پوشیدم و یواشکی رفتم توی حیاط …اروم اروم رفتم پشت سرشون اینقدر توی عالم خودشون بودن که اصلا نفهمیدن من پشت سرشونم .
نگاه کن این پدر سوخته ها چه لاوی میترکونن……
سپهر دستشو دور مهناز حلقه کرده بود و مهناز هم سرشو روی شونش گذاشته بود وو چه حرفهای عاشقانه و پر سوز و گدازی بهم میزدن..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4
خدا به دور موقع ما تا حرف خواستگار میومد سرخ میشدیم سفید میشدیم بنفش، سبز ، زرد … هزار رنگ عوض میکردیم. حالا این دوتا رو نگاه، شرم و حیا رو خوردن یه لیوان ابم روش … این دوتا بی جنبه عجب غرب زده شدن ما خبر نداشتیم……. یک حالی من از این دو تا بگیرم که تو تاریخ بنویسن ..
شمردم یک…… دو……. سه…….. و سوزنو زدم به بادکنک !!!!!
با صدای انفجار مهناز و سپهر همزمان دادی از ته سرشون کشیدن و از جا شون مثل فنر پریدن ……
منم دستمو روی دلم گذاشته بودم و غش غش میخندیدم وای خدا چه صحنه باحالی سپهر رو بگو عین دخترا جیغ کشیده ..
اون دو تا برای چند لحظه گنگ و هنگ کرده به من نگاه میکردن لا شه بادکنک رو جلوی چشمشون تکون دادم تا فهمیدن چی شده …
مهناز _ ای ذلیل مرده …… راست میگی وایستا ……
کمی عقب عقب رفتم.
سپهر _ سوگل دعا کن دستم بهت نرسه ……
_ حالا گیرم رسید چکار میکنی ؟؟ بچه تو برو همون جیغ تو بزن……
یکدفعه این دوتا وحشی شدن و به سمتم حمله کردن منم جیغ میزدم و میدویدم ….
مهناز _ الهی جز جگر بزنی از دستت راحت شم ….. سوگل مثل بچه ادم وایستا..میگم وایستا …
خندیدم …. نه جونم ….وایستم که کتک بخورم ؟!! عمراااااااااااا
همه مهمونها اومده بودن جلوی در و خاله شیرین با نگرانی پرسید صدای انفجار از چی بود …
همینطور که دور حیاط می دویدیم مهناز گفت:این فتنه بپرسید که هر چی اتیشه از گور اینه ……..
محمود بلندو با خنده گفت :باز چه اتیشی سوزوندی اتیشپاره!!!!!!
یکدفعه ترمز کردم شوکه از حرفش ایستادم و دلخور و نگاهش کردم خودشم فهمید چی گفته … و سریع رفت توی خونه….مهناز هم فهمید چقدر حالم گرفته شد واسه همین دیگه از تنبیهم گذشت….
شایسته _ بالاخره نگفتین صدای چی بود …
مهناز نفس نفس میزد و تعریف میکرد ما داشتیم حرف میزدیم همین خانوم و اشاره کرد به من….
که خودشو به موش مردگی زده یواشکی اومد پشت سرمون ویه باد کنک گنده رو ترکوند .. سکته رو زدیم دیگه !!!
همه زدن زیر خنده بی اختیار نگاهم سمت امیر علی پر کشید … غش کرده بود از خنده ..برای اینکه از فکر های بعدی جلو گیری کنم سریع نگاهم و ازش گرفتم ….
سعید _ خیله خوب حالا شما دوتا هم اگه حرفهاتون تموم شده بیاین تو تا سرما نخوردین ..
عمو سعید در حالی که میخندید گفت معلوم نیست این دوتا پدر سوخته تو کدوم عالم سیر میکردن که نفهمیدن این شیطون پشت سرشونه …
همه برگشتند داخل خانه و خوشحال به ادامه بحس ازدواج پرداختند ولی من با دلخوری به محمود نگاه میکردم اونم متوجه نگاه سنگین من شد و توی چشمهای من خیره شد نگاهش با همیشه فرق میکرد کلی حرف داشت و پشیمونی رو توی صورتش میتونستم ببینم ولی فقط برای چندثانیه بعد نگاهش مثل همیشه شد پوزخندی زد و رویش را برگرداند ….
در دوران نامزدی و همینطور اوایل ازدواج از این شیطونی ها زیاد داشتم هر دفعه حالا هر جا که بودیم جیغ یکی هوا میرفت یا یه خراب کاری میشد محمود با شیطنت به من میگفت باز چه اتیشی سوزوندی اتیش پاره ….
برای بار صد هزارم از خودم پرسیدم چرا ؟!! چی شد که محمود عوض شد….مگه چکار کردم من ؟؟!!
شایسته جون خونه رو روی سرش گذاشته بود بس که سر مهناز داد زد …
شایسته _ مگه تو پدر و مادر نداشتی؟؟!! مگه از خودت بزرگ تر نداری که سر خود عمل کردی ؟؟؟
مهناز _ من که مشکلی با این موضوع ندارم …
شایسته _ تو غلط میکنی … نیم ساعت رفتی توی حیاط پسره خوب مغزتو شستشو داد …
ااا دختره نفهم برگشته میگه من و سپهر حرفهامونو زدیم من میخوام مهریم پنج تا سکه باشه… عروسیم نمیخوام یه عقد ساده ……..
میمردی یه مشورت با منو بابات میکردی ؟ ابروی منو جلو فامیل و دوست اشنا بردی … دختر من فقط پنج تا سکه مهریشه عروسیم براش نگرفتن …
مهناز _ مامان اینها مسائلی نیستن که بخاطرشون اینقدر خودتونو عذاب بدین من به همین راضیم مهریه زیاد که خوشبختی نمیاره اگه قرار باشه خوشبخت بشم باهمین پنج سکه میشم اگه خدا نخواست و زندگیم از هم بپاشه با پنج هزار سکه هم میپاشه..
شایسته _ برو … برو … با من دیگه حرف نزن..شعورت نمیرسه نمیدونی مهریه پشتوانه یه زنه پس فردا اگه عشق و عاشقی یادش رفت و از خونه انداختت بیرون چیکار میکنی ؟
مهناز با چشمانی به خون نشسته به سمت مادرش برگشت تا حالا اروم با شایسته جون حرف میزد ولی یکدفعه داد زد ..
شما واقعا مادر منی ؟؟ عوض اینکه برام دعا کنی خوشبخت و عاقبت بخیر بشم دارین دو دوتا میکنی که اگه من چند سال دیگه خواستم طلاق بگیرم یه چیزی گیرم بیاد …..
واقعا که !!!!
محمود _ مهناز این چه طرز حرف زدن با مامانه ؟ مامان درست میگه تو حق نداشتی سر خود عمل کنی ؟
مهناز _ تو دیگه حرف نزن….. چطور موقع ازدواجت خوب بود که پنج تا سکه مهر سوگل کردی خانواده اونا ابرو جلو دوست و اشنا نداشتن ولی دیدیدکه با خوشرویی قبول کردن .. این علم شنگه ای که شما بپا کردید و نداشتن.
دیدم اوضاع پسه اگه بمونم اینجا پای منم گیره یواشکی مهمان خانه رو ترک کردم .. ولی هنوز هم به حرفهاشون گوش میدادم …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4
محمود _ این حرفها به تو ربطی نداره …
مهناز _ زندگیه منم به تو ربطی نداره …
شایسته _ سعید هیچی به این دخترت نمیگی ببین چطور با مادر و برادرش حرف میزنه ؟
سعید _ حق داره ……زندگیه خودشه..
شایسته _ سعیییددد!!!!!
سعید _ حانوم من به دخترم اطمینان کامل دارم میدونم نسنجیده کاری نمیکنه .
شایسته _همین کارا رو کردی پرو شده ..
سعید _ نه خانوم .. حرفشو قبول دارم !!! مهم اینه که همدیگرو دوست دارن … چشم بهم بزنی این برنامه ها تموم میشه و میگذرن کاری نکن یک عمر کدورتش برات بمونه خودتو بیشتر از این کوچیک نکن مبادا ببینم یا بشنوم به شیرین چیزی گفتی یا متلک بارش کردی زندگیه دخترتو بخاطر چندر غاز خراب نکن ..
نگاه کن ترو خدا شب خواستگاریه دخترمونه عوض اینکه خوشحال باشیم اعصابمون و بهم ریختی …
دست دور شانه های دخترش انداخت بیا بریم بخوابیم اگه اینجا بمونیم تا صبح میخوان برن رو اعصابمون …
سریع به اتاق خواب رفتم و روی تخت نشستم .مهناز به اتاق اومد سریع رفتم و بغلش کردم .
مهناز _ دیدی چطور شبمو خراب کردن … حالا یه سکه کمتر یا بیشتر گرفتن یه جشن خیلی بزرگ یا کوچیک چه فرقی میکنه مهم اینه که ما میخوایم در کنار هم باشیم …
_ میدونم ….. حق با توااا …..
حالا چرا نمیخوای عروسی بگیری ….
مهناز _ دلم میخواد هر چه زودتر باهاش ازدواج کنم میخوام هر چه زود تر مال خودم بشه دلم میخواد راحت بغلش کنم ببوسمش …. هییییییی!!
.میترسم … دوباره از هم جدا مون کنن .خاله شیرین دیدی که یواشکی بدون اینکه به خواهرش بگه اومد تهران میترسید دوباره یه فتنه ای بکنن ….
زدم تو سرش : خدا خفت کنه جای دیگه نگی ابرومونو ببری … یعنی اینقدر دلت شوهر میخواست .. چقدر حولی ….خانوم فوری میخوان عقدو ببندن برن سر زندگیشون … دیگه بلههه
مهناز _ زهر مار …. اصلا منظور من اون نبود ..
_ ا پس چی بود ؟؟؟!!!
اهان راستی حالا نکه خیلی هم شما از این بابت ها ناراحتی و شرم و حیا داری که نکنه موهامو ببیننه یا دستش بهم بخوره .. نامحرمه و از این حرفا …
دیدم امشب چطور چیک تو چیک بودین سرتون رو شونه اقا سپهروووو اوشون دست دور کمر شما ووووو …
مهناز _ خدا لعنتت نکه اون چکاری بود که کردی؟ اصلا خوب شد یادم انداختی …
استین هاشو بالا زد و گفت : من یه حالی از تو بگیرمممممم تا دیگه حوس نکنی گوش وایسی و هوس بادکنک بازی بکنی ….
مهناز با بالش به سمتم حمله کرد و من جیغی کشیدم و یه بالش دیگه برداشتم و شروع کردیم به زدن هم دیگه … اونقدر خندیدیم و هم رو زدیم که نفسمون برید .. .
به پشت روی تخت ولو شدیم و همچنان نفس نفس میزدیم …..
مهناز دستمو گرفت و گفت : مرسی…..
_ واسه چی ؟
مهناز _ واسه اینکه کاری کردی ناراحتیم تموم شه … اگه امشب نبودی من دق میکردم …
_ چکار کنیم دیگه دست پرورده شماییم …
مهناز _ دوست دارم …
_ من بیشتر ……..
سه روز از موقع مراسم خواستگاری تا عقد بیشتر وقت نداشتیم توی این سه روز مثل فرفره همه کارها را انجام دادیم، مراسم در منزل ما انجام میشد وحدود ۱۰۰ نفر از دوستان و اشنایان هر دوخانواده که در تهران بودند دعوت شده بودند . چون عید همه میخواستند به مسافرت بروند و عروس و داماد ما هم انقدر حول بودند مراسم ده روز مانده به عید برگزار شد.
من و مهناز تویه اتاقم نشسته بودیم و ارایشگر داشت ارایش مهنازو میکرد
مهناز _ ترو خدا از این ارایش های اجق وجق که منو نکردی ؟ که تا دوماد منو دید پا بزاره به فرار….
ارایشرگر _ نه عزیزم … مثل ماه شدی .
مهناز _ پس چکار کردی اصلا منو ارایش نکردی …..
ارایشگر _ وا….. پس ۳ ساعت اینجا وایستادم چکار میکنم ؟
مهناز _ خب داری میگی مثل ماه شدم …. منم که مثل ماه بودم پس کاری نکردی دیگه..
ارایشگر _ بیچاره دوماد عجب عروس زبون درازی گیرش اومده .
_ شما نگران دوماد نباش این دوتا از پس هم بر میان …
ارایشگر _ پس در و تخته جور شدن
_ اوه ….. چه جورم .
میگم من دیگه کاری ندارم برم لباس بپوشم ..
ارایشگر _اره عزیزم کارت تموم شده…… نه ..نه ..وایستا ریملتو نزدم .
موهامو باز گذاشته بودو فقط با ژل و حلقه های انها را زیبا تر کرده و تل باریک و نگین داری روی سرم گذاشته بود لباسم خیلی ساده بود پیراهن مشکی تنگ تا سر زانو یعقه کشتی و استین حلقه ای با کفشهای مشکی پاشنه ده سانت، زنجیر کلفت و بلندی و مدالی گرد وپر از نگین های برلیان و از طلای سفید به ان اویختم و به گردنم انداختم گوشواره های نگین دار و بلند و انگشتری که به اندازه یک فندق بزرگ بود و ان هم با نگین های برلیانش به زیبایی در انگشتم میدرخشید….
خود را در اینه قدی اتاقم نگاه کردم خیلی ساده ولی فوق العاده شیک شده بودم از دیدن خودم توی اینه کلی داشتم کیف میکردم …
مهناز _ ور پریده میخوای منو از چشم همه بندازی ؟؟ زود برو لباسهاتو عوض کن و یه گونی بپوش .. بدوووو
_ بیخود خودتو اذیت نکن من گونی هم تنم کنم باز از تو خوشگل ترم و بیشتر به چشم میاد ..
مهناز _ چه غلطا!!!
اومد بلندشه و دنبالم بیاد از اتاق خارج شدم و سینه به سینه امیر علی در راهرو متوقف شدم….
نگاه غمگینش را بهم دوخت لبخندی زد وگفت :مثل همیشه زیبا و برازنده شدی …
لبخندی زدم : ممنون ..لطف داری
امیر علی هم مثل همیشه شیک و خوش پوش بود ،بوی عطرو نگاهش دوباره ضربانم را بالا برده بود برای اینکه متوجه تغیر حالم نشود سریع گفتم : ببخشید من برم ببینم همه چیز اماده است و سریع از کنارش دور شدم.
چطور بود که هر بار کنار این مرد می ایستادم حالم منقلب میشد ….
( سوگل دوبار داری زر زیادی میزنی حواست باشه …… اره ….. اره …. حواسم هست دیگه تکرار نمیشه )
مهمانها کم کم می امدند و من جلوی در برای خوش امد گویی از انها ایستاده بودم چند ماه پیش عمرا فکر نمیکردم که این خانه دیگه رنگه مهمانی را در خود ببیند…
صدای موزیک در کل خونه شنیده میشد و جوانتر ها مشغول رقصیدن بون….منم مدام در بین مهمانخانه و اشپز خانه در رفت و امد بودم و مدام به بیشخدمت ها دستوراتی میدادم….

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4
صدای کل و دست زدن جمعیت به هوا رفت سریع خود را به هال رساندم مهناز در ان لباس لباس سفید تور مثل عروسک شده بود لباسی دکلته با دامن طور کمی پف دار تا سر زانو و یک طور خیلی کوچک که فقط موهاشو پوشونده بود و روی چشمانش و کنار سرش هم چند تا گل پارچه ای سفید زده بود…
مهناز دستش را در حلقه دستان سپهر انداخته بود و در دست دیگرش دسته گل رز صورتی که به شکل توپ گرد درست شده بود و با یک رشه مروارید به مچ دستش اویزان بود ..
از شوق زیاد تا انجا که میتوانستم محکم دست میزدم .. اشک توی چشمانم حلقه زده بود و قلبم از شادی زیاد محکم به سینم میکوبید ..مهناز جلوی من ایستاد و گونه ام را بوسید و دم گوشم گفت تا عمر دارم مدیونتم …
رو کردم به هر دوشون وبا بغض گفتم امیدوارم خوشبخت بشید … و قدر عشقتونو بدونید و نگذارید هیچی خرابش کنه …
سپهر _ مطمئن باش … نمیگذارم هیچ چیز بینمون فاصله بندازه ….
هر دو شون به سمت سفره عقد رفتند وروی صندلی نشستند … همه دور سفره را گرفته بودند و در سکوت به خطبه عقد گوش میدادند …
عاقد گفت : عروس خانوم وکیلم ؟؟…
مهنازو سپهر عاشقانه بهم نگاه میکردند و دستان هم را محکم گرفته بودند مهناز با لبخندی گفت: با اجازه بزرگترها بلههههه
سپهر هم بله را داد مهمانها با دست و کل عروس داماد و همراهی کردند …
وهمه شروع کردند به گفتن عروس دومادو ببوس یالا عروس دوماد و ببوس یالا ……
این دوتا هم که از خدا خواسته فوری لبهای هم را بوسیدند ….من که از خجالت اب شدم در حالی که میخندیدم رویم را برگرداندم که مثلا دارم جای دیگری را نگاه میکنم ….
که نگاهم به امیر علی افتاد کمی دور تر از سفره عقد دست به سینه به دیوار تکیه زده بود و با لبخند تلخی مرا نگاه میکرد شوکه از این غافل گیری چند لحظه ای توی نگاهش خیره ماندم
تنم به یکباره لرزید خدایا توی نگاه این مرد چی میدیدم خودم دلم میخواست اینگونه تصور کنم یا واقعا داشت مرا با علاقه و حسرت نگاه میکرد .
ولی یکدفعه نگاهش را ازمن گرفت … دیدی سوگل !!! تودلت میخواد اینطور تصور کنی او هیچ علاقه ای به تو نداره…..
همه به دور سفره داشتند به عروس و داماد هدیه میدادند نگاهم را به دور مهمان خانه چرخواندم تامحمود را پیدا کنم ولی نبود جلو رفتم و هدیه ای که خودم جدا تهیه کرده بودم به مهناز و سپهر دادم و برایشان ارزوی خوشبختی کردم …..رو به سپهر گفتم : بعداز ماه عسل خودتو به کارخونه معرفی میکنی ..
سپهر _ منظورت چیه؟؟!!
_ منظور اینکه پست مدیر عاملی منتظر شماست با وکیلم صحبت کردم همه چیز امادست و منتظر جواب تو ست….
سپهر متعجب گفت _سوگل داری جدی میگی ؟
_ اره مگه این که تو کار دیگه ای در نظر داشته باشی ..
سپهر _ شوخی میکنی ؟میدونی که همیشه ارزوم بود تو کارخونه باشم..ولی اقای فرامرزیان چی؟
_ متاسفانه مریضی لاعلاجی داره و زمین گیر شده استعفا داده ..
مهناز _ سوگل تو خیلی ماهی …. عاشقتم …
و پرید گردنم گرفت و میبوسیدم …
_ اه اه ولم کن لیچ اب شدم … سپهر هنوز دیر نشده تا عاقد هست اگه نظرت عوض شده بگو مطمئنی میخوای با این خل مشنگ مزدوج بشی…..
سپهر _نوکرشم در بست ….
مهناز _ برو … روت کم شد …
سپهر _ سوگل نمیدونم چطور ازت تشکر کنم ..
_ تشکر نمیخواد فقط یه جایی هم واسه من درنظر بگیر شاید منم تا چند ماه دیگه اومدم ..
سپهر _ تو که جات رو سر منه…
_ بروووووووو خود شیرین …
خوب من برم ببینم چیزی کم و کسری نباشه…
متعجب از اینکه محمود را یکی دو بار بیشتر ندیده بودم به دنبالش در همه جای خانه گشتم
میخواستم به نشیمن بروم که از پشت در صدای حرف زدن محمود می امد گه میگفت عزیزم دیگه چیزی نمونده حالا که پدر مادرم امدند باهاشون صحبت میکنم و از شرش راحت میشیم.
صدای زنی را شنیدم امد که با ناز میگفت : محمود من خسته شدم …. دلم میخواد توفقط مال من باشی دیگه تحمل ندارم ….چرا طلاقش نمیدی ؟ از این خونه بندازش بیرون .. مگه نمیخوای من بیام اینجا ….
دستم را روی سرم گذاشتم و به دیوار تگیه دادم سرم داشت میترکیدو نفسم به شماره افتاده بود….. این صدا را هر جا که میشنیدم میشناختم … بیشرمی از این بیشتر به چه حقی این دختره رو اورده تو خونه من چه حقی ترانه را دعوت کرده بود …..
انقدر عصبانی بودم که دلم میخواست جفتشان را خفه کنم ….
چند نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم .. نباید با عصبانیتم همه جیز را خراب کنم … سرم رو بالا گرفتم شونه هامو دادم عقب و خیلی محکم و با اعتماد بنفس تقه ای به در زدم .
انگار که هیچ چیز نشنیدم و بیخبرم …به داخل نشیمن رفتم وگفتم اااا محمود اینجایی دنبالت میگشتم همه دارن کادو هاشونو میدن تو نمیای ؟
حول کرد …..و گفت : چرا چرا دارم میام …..
خدایا این دیگه چه لباسی پوشیده بود نیم متر کمتر پارچه برده بود ….
میخواست از اتاق بیرون برود گفتم : محمود ایشون ترانه نیستن ؟ شمال!!! لب ساحل دیدیمشون ؟؟!!!
حتی نگفتم ترانه خانوم … واسه همچین کسی لقب خانوم خیلی زیاد بود ……..
یکدفعه محمود ایستاد و مردد به سمتم برگشت ….
محمود _ چه خوب یادت مونده ….
_ تو که فراموش نکردی حافظه من حرف نداره…..
محمود _ میبینی دنیارو …. حالا ایشون یکی از همکارام تو بیمارستان هستن .
( اره ….جون عمت )
همون موقع شایسته جون اومد وگفت : محمود تو اینجایی همه کادوشونو دادن زود بیا ..
محمود _ چشم شما برید و من میام .
شایسته _ نه بیا باهم بریم …
محمود نگاهی ملتمس به ترانه کرد و گفت :ببخشید تنهاتون میگذارم ..
ترانه دستش را جلو اورد تا با من دست بدهد وگفت : ترانه سینایی هستم از همکاران محمود جان….. و پوزخندی زد ..
دست به سینه ایستادم تا بفهمد نمیخواهم با او دست بدهم اونم کنف شد و دستش را پایین انداخت ….
لبخندی زدم و خیلی خونسرد گفتم :اره عزیزم من شغل ادمهایی مثل تو رو خوب می دونم چیه …..
قیافه پر ارایشش را در هم کشید و با لحن تندی گفت : منظور!!!!!
_این فیافه رو واسه من نگیر خوب میدونم کی هستی و چکاره ای خیلی وقته دست تو و محمود برام رو شده…
ترانه_ خوبه … کار منو راحت تر کردی ..
با همان ارامش و لبخند گفتم : عزیزم میدونی خیلی رو میخواد ولی مثل اینکه شما خیلی پروتر از این حرفها تشریف داری که اومدی تو خونه من !!!!!
پوزخندی زد و عصبی گفت :…. هه… خونه تو!!!! خوشگل خانوم باید بدونی فقط چند وقت دیگه اینجایی چون دارم دم گوشش میخونم که مثل سگ از اینجا بندازدت بیرون اون موقع من میام و میبینم خونه کیه!!!!
_ اخی نازییییی… محمود بهت گفته اینجا خونه اونه!!!!
خنده ای کردم و ادامه دادم :عزیزم …. متاسفم برات تیرت به سنگ خورد چون این خونه رو پدر شوهرم کادوی عروسی دادن به من سندشم به ناممه … اونی که باید انداخته بشه بیرون محمود نه من …..
ترانه _مطمئن باش نمیذارم یه قرون بهت بده کاری میکنم مثل گداها از این خونه بری ..
بهتره بدونی من خودم اونقدر ثروت دارم که محمود تو جیب کوچیکه من جا میشه و احتیاجی به پولهای اون ندارم …. حالا هم بهتره گورتو از خونه من گم کنی تا نگفتم بندازنت بیرون ..
ترانه عصبانی کیف و پالتوشو برداشت وگفت : حالا ببین یه کاری میکنم ارزوی مردنتو بکنی ..
من روی محمود خیلی نفوذ دارم نمیگذارم تا مدتی که زن محمود یه اب خوش از گلوت پائین بره …
به سمت در اشاره کردم … از خونه من برو بیرون همین حالا ….
ترانه _ نه پس چی وامیستم و توا نکبت و نگاه میکنم …. تو یه اشغال هرزه هستی که اویزون محمود شدی و نمیگذاری به زندگیش برسه….

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4
پوزخندی زدم : میدونی در شانم نیست دهن به دهن ادمی مثل تو بشم… تو حتی در حد کلفت این خونه هم نیستی …
دوباره به سمت در اشاره کردم : بیرون !!!
اونقدر عصبانی شد که رنگ صورتش به قرمز میزد …و سریع از خانه خارج شد .
در تمام این مدت سعی کردم سرمو بالا نگه دارم و خونسرد جوابشو بدم انگار عددی نیست
ولی دیگه نتونستم ادامه بدم خودمو روی مبل ول کردم تمام بدنم میلرزید ….سرم را بین دستام گرفتم و سعی میکردم خودمو ارومتر کنم …
ولی انگار اتیشی که این چند سال منو میسوزوند خاموش شده و ته دلم خنک شده بود .. از ته قلب خوشحال بودم که تونستم بدون ذره ای ضعف و اشک تو روی این دختره وایستم .
مهناز _ بیا این شربتو بخور تا اروم بشی…
لیوانو از دستش گرفتم و یک نفس سر کشیدم حس کردم لیوان بوی عطر امیر علی و میده ..
_ مرسی کی اومدی؟ حرفهامونو شنیدی ؟ببخشید نگرانت کردم …
مهناز _یه نفر از من نگران تره و این شربطو داد تا برات بیارم .
قبلم به تکاپو افتاد با صدایی لرزان پرسیدم : کی؟
نگاهی معنی دار به من کرد و لبخندی زد : یکی که همه حرفهاتونو شنید و خیلی نگرانته ..
_ میگم کی؟؟
خنده کنان بلند شد : باشه بعدا میگم ..میفهی .. من برم پیش سپهر جونم تا کسی مخشو نزده..
دوباره به سمتم برگشت : من سپهرم دیگه ازدواج کردیم وتو همین فردا میتونی برای طلاق اقدام کنی …
_ ادم شب عروسیش از این حرفها نمیزنه…. برو پیش شوهر جونت تا لولو نخوردش ..تو کار منم فضولی نکن …
مهناز _ چشم گل گلکم…..
مهناز که از در بیرون رفت لیوان رو به بینی ام نزدیک کردم و نفس عمیقی کشیدم …
حدسم درست بود …همیشه با عطرش دوش میگرفت و هر جا میرفت یا به هر چی دست میزد بوی اونو می داد.
دوباره پیش مهمانها برگشتم و با نگاهم همه جا دنبال امیر علی گشتم کنار چند نفر سرگرم صحبت بود سنگینی نگاهم را حس کرد و به سمتم برگشت ولی خیلی عادی انگار که مرا اصلا ندیده دوباره رویش را به سمت دوستانش برگرداند …
به شک افتادم که اصلا اون بود یا نه ….
به سمت مهناز وسپهر رفتم که کنار سفره عقد مشغول عکس گرفتن بودن ..
عکاس _ سوگل خانوم شما هم وایستید می خوام از خانواده عروس عکس بگیرم …
مهناز دستش را به سمتم دراز کرد : بیا مهناز کنار من وایستا ..
دم گوشش گفتم بعدا یه عکس تکی باتو سپهر میگیرم .
مهنازهر طور دوست داری و رو به عکاس گفت : تا همه جمع میشن یه عکس سه تایی از ما بگیر …
قدر شناسانه نگاهش کردم : مرسی که درک میکنی …
شب همه مهناز و سپهر را تا دم هتل بدرقه کردیم …. فردا قرار بود به ماه عسل بروند و از انجا به کرمان تا زندگی جدیدشونو اغاز کنن…..
سه روزه که مشغول چیدمان خونه امیر علی هستم هشت تا کار گر زن و مرد اورم تا هر چه سریع تر خونه تموم بشه و امروز اگه خدا بخواد تا اخر شب تمومش میکنیم تا امیر علی هم برای سال جدید توی خونه خودش باشه ..
وسواس بدی گرفتم و دلم میخواد این خونه به بهترین شکل دکور بشه همه طرحهایی که تو خیال خودم داشتم و میگفتم اگه این خونه روزی مال من بشه اینکارا رو میکنم داشتم واسه امیر علی انجامشون میدادم شاید چون میدونستم این خونه دیگه مال من نمیشه،
دیگه به اخرهاش رسیده اخرین خاطره قشنگ من در این شهر رو به پایان بود و من امشب کلید خانه را تحویل میدادم کارگر های مرد رفته بودند و زنها مشغول نظافت و جارو گرد گیری بودند …..
داشتم فکر میکردم فردا هر جور شده باید عمو سعید را در جریان بگذارم و بعد برای طلاق اقدام کنم … هر چه زودتر اینکار انجام میشد بهتر بود ..
امیر علی _ فوق العاده شده….
به سمتش برگشتم : سلام …
امیر علی _ سلام ….خسته نباشی .
_ مرسی راضی هستی…
امیر علی _ عالی تر از اون چیزیه که من فکر میکردم …
_ خوبه خوشحالم … میخوای خونه رو نشونت بدم …اگر ایرادی داشت بهم بگی..
امیر علی _ نه … اگه همه جای خونه مثل اینجاست که عالیه … من خیلی خسته ام فقط از مطب اومدم اینجا سری بزنم .. دارم میرم خونه شما میای ؟
_ نه هنوز کار دارم …
امیر علی _پس من برم … خدا حافظ …
_ به سلامت…
همه حرفهاشو خیلی خشک و رسمی زد … دلم گرفت با اینکه خودم دلم میخواست اینطور باشه ولی هیچ وقت نمیخواستم اون ازم دلگیر بشه ..و اینطور رسمی باهام رفتار کنه ..
اخرین گلدان پر از گلهای رز سفید و جلوی میز اینه اتاق خواب امیر علی گذاشتم و نگاهی به دور اتاق انداختم همه چیز همان طوری بود که دوست داشتم تخت دو نفره بزرگی که کنده کاری های زیبایی روی چوبش انجام داده بودند با ستون های بلند و پرده های حریر کرم که دور تخت اویزان بود پرده ها را جمع کردم و به ستونهای تخت بستم …رو تختی را مرتب کردم اتاق میز بود ولی بیخود خودم رو سرگرم میکردم و نمیخواستم از اونجا برم دوباره اون افکار لعنتی به سراغم داشت برمیگشت … کی قرار بود باهاش ازدواج کنه و تو این خونه ای من با عشق دکورش کردم زندگی کنه مطمئنن هرکس بود خوشبخت ترین زن دنیا میشد .
کلید را به در انداختم و درخانه را باز کردم … پایم در سالن گذاشتم صدای مبهم صحبتی را از نشیمن میشنیدم اروم در را بستم و نزدیک تر شدم اونقدر خسته بودم که بیخیال رفتن توی نشیمن شدم مطمئنن تا دیر وقت میخواستن صحبت کنن داشتم از پله ها بالا میرفتم تا برم بخوابم که با صدای شایسته جون در جا خشکم زد .
شایسته_ اون اجاقش کوره تو که نباید پاسوز اون بشی ….
سعید _ چی میگی خانوم اصلا از کجا معلوم مشکل از اون باشه ؟
محمود _ بابا من رفتم ازمایش دادم مشکل از من نیست .
هاج و واج مونده بودم چی میگه کدوم ازمایش.. دلم گواهی بد میداد زانوهام سست شده بودند و دیگه تحمل ایستادن نداشتم و روی همان پله نشستم تا ببینم جریان چیه!!!
صدای داد عمو سعید هوا رفت : ولی تو حق نداری فقط بخاطر بچه دار نشدنش ازش جدا بشی اونم که حالا تنهاست و کسی رو نداره …
شایسته _ چی میگی ؟!! یعنی حاظری بچه خودتو بدبخت کنی بخاطر یه غریبه ؟
سعید _ غریبه چیه خانوم…. عروسته … ما ۴۰ سال دوست و همسایه بودیم اونوقت تو این ۴۰ سال دوستی رو بخاطر یه حرف مفت انداختی دور ؟!!!
محمود _ بابا اگر فقط موضوع بچه دار نشدنش بود حرفی نداشتم ولی من دیگه واقعا نمیتونم باهاش زندگی کنم … اون مشکل روانی داره میره پیش روانپزشک ..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4
حالا اگر خوب میشد حرفی نبود ولی روز به روز داره بد تر میشه۵ ساله دارم این وضعو تحمل میکنم .
( فکر نمیکردم اینقدر پست باشی که بخاطر خوب جلوه دادن خودت منو خراب کنی … میخوای طلاقم بدی درست … دیگه چرا این دروغها رو سر هم میکنی ..)
دستم را روی دهنم گذاشتم و محکم فشار دادم تا صدای حق حق گریه ام را نشنوند .
شایسته _ سعید بخاطره این دختره پسر خودتو بدبخت نکن محمود هنوز جوونه و میتونه دوباره ازدواج کنه و بچه دار بشه..
سعید _ چیه؟ تا یکی رفت پیش روانپزشک باید انگ دیوانگی بهش بچسبونیم ؟؟!! تو خودت ناسلامتی دکتری !! محمود تو چرا دیگه این حرفو میزنی ؟ خودت بهتر میدونی الان تو اروپا و امریکا روانکاوی و مشاوره مثل اینکه ادم سرما بخوره و بره پیش دکتر اینقدر عادیه ….
محمود _ میدونم همه اینها رو میدونم … بابا به کی بگم منم مردم دلم میخواد بچه داشته باشم یکی باشه وقتی من مردم اسم منو یدک بکشه .
شایسته _ راست میگه بچم .. اصلا مگه من تا کی زنده ام دلم میخواد نوه مو ببینم …
اصلا توقع نداشتم همچین حرفهایی رو از زبون شایسته جون وحتی محمود بشنوم داشتم دیوانه میشدم نفسم بالا نمیاومد و چشمام سیاهی میرفت ..
عمو سعید داد زد : هر غلطی میخواین بکنین .. ولی محمود بدون بعد از اینکه طلاقش دادی دیگه اسم منو هم نمیاری ..
سریع از جایم بلند شدم تا به اتاقم برم .. دیگه نمیخواستم چیزی بشنوم .. برگشتم دیدم امیر علی با چهرهای برافروخته و اخم های گره خورده بالای پله ها ایستاده ..
اونهم همه حرفها رو شندیده بود ….
روبرویش ایستادم … نمیدونم چرا ولی دلم میخواست بدونه همه حرفهایی راجع به من زدن دروغه .
_ من…….
دوباره اون بغض لعنتی گلوم و گرفت و اشکهام با شدت بیشتری روانه شدند .
فقط سرمو به دوطرف تکان دادم و به اتاقم فرار کردم .
********
سر میز صبحانه نشسته بودم و فکر میکردم دیگه تموم شد …امروز با عمو حرف میزنم ..مهریمو همه چیزو می بخشم زود تر خودمو خلاص میکنم …
امیر علی _ سلام صبح بخیر …
بی حوصله گفتم : سلام…
دوباره به فکر فرورفتم .. بیرون از خونه باهاش قرار میگذارم اینطور بهتره..
امیر علی _ سوگل !!! با توام حواست کجاست !!!
_ میبخشید متوجه نشدم .چیزی گفتی ؟
امیر علی _ میگم صبحی وقت داری باهم بریم جایی میخوام برای خونه یه چیزی بگیرم میخوام تو نظر بدی …
_ میبخشید ولی امروز خیلی کار دارم باید جایی برم ….
امیر علی _ زیاد طول نمیکشه ….
کلافه نگاهش کردم … باشه …ولی فقط یک ساعت بیشتر نمیتونم
امیر علی _ عالیه….چون خودمم کار دارم ..
اونم کلافه بود و سعی میکرد توی صورتم نگاه نکنه شاید برای حرفهای دیشب بود ..
عموسعید شایسته جون و محمود هم امدند صبح بخیری گفتند وشغول خوردن صبحانه شدند شایسته جون خیلی سرد و رسمی باهام رفتار کرد . با خودم گفتم به درک هر جور میخواین رفتار کنید … دیگه منو تو خواب هم نمیبینید چه برسه به بیداری ….
امیر علی _ میخواستم تشکر کنم بخاطر این مدت… به لطف سوگل خونه دیشب تموم شد ….دیگه امروز رفع زحمت میکنم ….
محمود _ بهت عادت کردیم …دلمون نمیخواد بری …
امیر علی _ منم همینطور دیگه مثل خانوادم شدید ….
محمود _ حالا بعد از سال برو …
امیر علی _ نه دیگه دیشب وسائلمو جمع کردم …..
سوگل از تو هم خیلی ممنون خیلی زحمتت دادم ..
_ چه حرفیه میزنی …خوشحال میشدیم بیشتر میموندی..
*******
امیر علی توی ماشین منتظر من نشسته بود … در ماشین را باز کردم و روی صندلی نشستم عطرش
بینی ام را پر کرد یک دفعه
دست من نیست نفسم

از عطر تو کلافه میشه

لحضه ای که حسی از تو

به دلم اضافه میشه…

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد4

_ ببخشید معطل شدی ..
بدون اینکه حرفی بزند یا مرا نگاه کند سریع حرکت کرد …
(خوبه شاید امروز اخرین روزی باشه همدیگرو می بینیم امروز میره خونش منم تا یه مدت دیگه میرم….. میرم و از ذهنم پاک میکنم خاطرات این هشت سال و تو هم جز همون خاطراتی دیگه تو رو هم نمیخوام ببینم …. )
حس میکردم عصبیه … ولی با وجود عینک افتابی که زده بود نمیتوتنستم چشمانش را ببینم و بفهمم حسم درسته یا نه…
دست برد و ضبط را روشن کرد و اهنگ ملایمی پخش شد …
منم همچنان سکوت کردم و بیرون را نگاه کردم … اینجوری برای منم بهتر بود ….
حسابی عصبی بودم تو ماشینش نشسته بودم و کنارم بود … هر دفعه سعی میکردم بانفس عمیقی عطرش را به ریه هایم بفرستم .. حس میکردم زنده ام و خون گرم به رگهایم میدوید
( خدایا منو ببخش که هنوز چنین حسی دارم … ولی امروز دیگه روز اخره….. اون مال من نیست و منم میرم دیگه تا زنده ام اونو نمیبینم …)
فکر کردم چه بارون خوبی میباره …..
با اسم بارون انگار جرقه ای توی ذهنم زد ….. امیر علی توی این هوای ابری چرا عینک افتابی زده؟؟!!
واسه چی چشماشو پوشونده ؟؟!!
به سمتش برگشتم و ذل زدم به صورتش : چی رو داری از من پنهون میکنی ؟!!!
امیر علی _ من !!!! حالا چی شد فکر کردی دارم چیزی رو ازت پنهان میکنم ؟
_ از اون عینکی که توی این هوای ابری زدی …
خنده تلخی زد و عینک و برداشت و روی داشبورد پرت کرد…..
امیر علی _ همیشه از دروغ بدم میاومده واسه همینم خودمم هیچ وقت دروغ گوی خوبی نبودم .
با تعجب گفتم : تو دروغ گفتی ؟؟!!
امیر علی _ اره …. ما برای خرید نمیریم …
یک لحظه ترسید عصبی گفتم : پس منو کجا میبری ؟!!
امیر علی _ ببین سوگل امیدوارم نا راحت نشی و بد برداشت نکنی ..
عصبی داد زدم : حاشیه نرو !!!!!
امیر علی _دوستم برای چند وقت از انگلیس اومده اینجا ….
_ چه ربطی به من داره ؟؟!!!
امیر علی _اون بهترین دکتر زنانیه که میتونی بری پیشش خیلی سخت وقت میده ولی چون با من دوسته ….
داد زدم : بسه…… بسه….. تو به چه حقی چنین کاری کردی ؟!!!
امیر علی _ سوگل میخوام کمکت کنم …
_ من کمک ترو نمیخوام …. کمک هیچ کسو نمی خوام ….
امیر علی _ سوگل !!! لج بازی نکن خودت دیشب حرفهای محمود و شایسته رو شنیدی … نمیخوام کسی باعث نا راحتیت بشه ..
یه ازمایش سادس شاید مشکل از تو نباشه ….
داد زدم نگه دار…………
امیر علی _ سوگل ترو خدا لج نکن !! شاید مشکلت با یه دوره دارم خوردن حل بشه و زندگیت از هم نپاشه …..
بلند تر داد زدم _ اگه نگه نداری خودمو پرت میکنم پائین …
امیر علی _ باشه….. باشه ….
کنار خیابان پارک کرد . سریع خودمو پرت کردم بیرون و رفتم توی پارک بزرگی که همان کنار بود ..
بارون به سرو صورتم میخورد ولی اهمیتی ندادم … مثل دیوانه ها بلند بلند گریه میکردم .
امیر علی میخواست کمک کنه ولی من ازش رنجیدم … نمیدونم چه توقعی ازش داشتم ولی نمیخواستم اون کاری کنه تا منومحمود به زندگی هم برگردیم ….
دستم از پشت سر کشیده شد !!!!
امیر علی _ سوگل!!!!
به سمتش برگشتم از چشمهاش پشیمونی و نگرانی میبارید ….
امیر علی _ سوگل … متاسفم …
عصبی دستمو کشیدم و داد زدم: از هر چی مرده متنفرم … توام لنگه محمودی ازت بدم میاد ….
میخواستم برم که دوباره دستمو گرفت به سمتش برگشتم … جفتمون خیس بارون شده بودیم …
لرز کرده بودم و سعی میکردم از بهم خوردن دندونام جلو گیری کنم …
امیر علی _ سوگل من فقط میخواستم کمکت کنم که زندگیت از هم نپاشه…
_ زندگی ؟!! کدوم زندگی ؟؟!!! تو صلا راجع به زندگی من چی میدونی ؟؟ هان !!
اینی که الان من دارم اسمش زندگی نیست … جهنمه!!!
صدام هر لحظه بالا تر میرفت….
تا چهار تا کلمه از این مادرو پسر شنیدی فکر کردی مشکل من اینه و و با یه بچه حل میشه ؟؟!!
نخیر اقا فقط یکسال بعد از عروسی محمود عوض شد و فهمیدم سرش دائم با زنهای دیگه گرمه … ۲ سال خودمو به اب و اتیش زدم …تا زندگیمو درست کنم .. ولی نشد … هنوزم نفهمیدم چرا و چکار کردم که ازم برید ….
تو فکر میکنی من برم دکتر مشکلم حل میشه …. خیر اقا اون فقط میخواست خودشو تبرعه کنه ….. من این چند سال شوهری ندیدم …… مریم مقدس هم نبودم که خدا بخواد و من حامله بشم ……
امیر علی وارفته پرسید منظورت چیه ؟؟!!!!
داد زدم : یعنی اینکه منو دوست عزیزتون پنج ساله هیچ رابطه زناشویی باهم نداشتیم اونوقت من چطور میبایست حامله میشدم ؟؟!!!
یکدفعه ساکت شدم و سرمو به زیر انداختم از حرفی که از دهانم پریده بود خجالت کشیدم….
امیر علی معلوم بود شوکه شده.. با دو دستش بازو هامو گرفت : سوگل …… من……. نمی….
گریه میکردم و به مشت میزدم به سینه اش ازت بدم میاد … از محمود .. از تو که طرف اونو گرفتی .. اون که زندگیمو به گند کشید و تو که بخاطر اون اینکارو با من کردی
هیچ حرکتی نمیکرد انگار میخواست من با مشت زدن بهش خودمو خالی کنم ..
یکدفعه مچ دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید و محکم در اغوشش گرفت شوکه شدم و چند بار سعی کردم از اغوشش بیرون بیام ولی هر بار مرا محکم تر می گرفت توی دلم گفتم خدایا همین یکبار و اخرین بار منو ببخش…..
خودمو به اغوشش سپردم بنظرم اون اغوش خیس بارون گرم ترین و امنترین جای دنیا بود سرشو به کنا گوشم چسباند و اروم گفت :
متاسفم که ناراحتت کردم منو میبخشی ؟
سرمو تکون دادم که یعنی میبخشمت و یکدفعه خودمو از اغوشش کشیدم بیرون … هر قدر از محمود متنفر بودم ولی اسم لعنتیش هنوز توی شناسنامم بود و منم هنوز اسما زنش بودم … جای من اینجا نبود !!!
چیزی توی چشماش بود که نمیفهمیدم چیه، سرمو پائین گرفتم و اشتیاق خودمو برای نگاه کردن توی چشمهاش و نادیده گرفتم …
اروم گفتم : برو خونه …
امیر علی _ تو چی ؟!؟!
میخوام یکخورده قدم بزنم باید فکر کنم …
امیر علی _ زیر بارون؟؟!! مریض میشی بیا باهم برگردیم ..
_ برو…. خودم بر میگردم .. احتیاج دارم تنها باشم…

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است