خانه » داستان های عاشقانه » رمان های عاشقانه » رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

با گذاشته شدن دستی روی دستم ترسیدم ..و سرم بالا گرفتم تا ببینم کیه؟
عمو سعید بود روی صندلی روبروم نشسته بود و با نگرانی منو نگاه میکرد …
لبخندی زدم : سلام … کی اومدید من متوجه نشدم

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

http://antilove.ir/wp-content/uploads/2015/10/ANTILOVE.IR-19.jpg

با گذاشته شدن دستی روی دستم ترسیدم ..و سرم بالا گرفتم تا ببینم کیه؟
عمو سعید بود روی صندلی روبروم نشسته بود و با نگرانی منو نگاه میکرد …
لبخندی زدم : سلام … کی اومدید من متوجه نشدم …
سعید _ چند دقیقه ای میشه … چی شده سوگل ؟!! اون از زنگ زدنت یواشکی قرار گذاشتن تو کافی شاپ این از سرو وضع خیس و اشفتت ….
لبخندی که بیشتر شبیه دهن کجی بود زدم : چیزی نیست هوس کرده بودم زیر بارون قدم بزنم ..گفتمم به کسی نگید چون میخواستم تنها باهاتون حرف بزنم ….
سعید _ چی شده نگرانم میکنی..
_ نمیخواین چیزی سفارش بدید ؟
*** پیش خدمت قهوه هایمان را روی میز گذاشت و رفت …
_ عمو… فقط اجازه بدید حرفهام تموم بشه بعد هر چی خواستید بگید …
سعید _ بگو عزیزم گوش میدم ….
_ من دیشب حرفهای شماها رو شنیدم …
سعید _ من واقعا…
دستمو جلوی صورتش گرفتم عمو خواهش میکنم ….
ادامه دادم: میدونید اگر هرفهای محمود واقعیت داشت من اینقدر ناراحت نمیشدم و حق و به اون میدادم ….ولی موضوع اینه که مشکل ما چیز دیگه ایه ….
همه چیز و به عمو گفتم از روز بعد از عروسیم شروع کردم که چقدر خوب بود و و چطور همه چیز بهم ریخت .. اونم سرشو بین دستاش گرفته بود و گوش میداد و هر از گاهی سری تکان میداد ،دلم برای عمو میسوخت ولی میبا یست میگفتم دیگه خسته شده بودم از پنهان کاری
اینقدر صبر کرده بودم که دیگه اسمش را صبوری نمیشد گذاشت ،حماقت بود از حماقت خودم حالم بهم میخورد ..
_ عمو متاسفم ناراحتتون کردم … ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم …
سعید _ حق داری عزیزم … باورم نمیشه اینها کارهای پسر من باشه …هر چی فکر میکنم میبینم این کسی که تعریف کردی پسر من نیست اون پسری که من داشتم با اینی که تو تعریف کردی خیلی فرق میکرد….
_ عمو من میخوام ازش جدا شم دیگه یک روز هم نمیتونم صبر کنم ..
سعید _ سوگل باور کن نمیدونم چی بگم تو برای من مثل مهنازی تو دست من امانتی بودی .. من با محمود صحبت میکنم … ادمش میکنم کاری میکنم به پات بیوفته و عذر خواهی کنه ..
_ نه…. نه…. عمو خواهش میکنم کاری نکنید .. مطمئن باشید اگه هنوز ذره ای علاقه در خودم میدیدم همه تلاشمو میکردم ولی جیزی جز بیزاری و
پوزخندی زدم : و نفرت نیست .. مطمئنم محمود هم همین حسو داره .. شب عقد مهناز خودم شنیدم راجع به طلاق حرف میزدند …
عمو نمیخوام اون زود تر از من اقدام کنه نمیخوام بیشتر از این خورد بشم و یکبار دیگه از طرف اون ترد بشم … متوجه هستین ..
عمو فقط سرش را تکان داد ومن دوباره گفتم : عمو قبلش ازتون عذر خواهی میکنم نمیخوام از من بدتون بیاد …
سعید _ این چه حرفیه میزنی من هیچ وقت از تو ناراحت نمی شم … برعکس من از تو باید عذر خواهی کنم .. چون اگه یک درصد میدونستم پسر من این اخلاقو داره پام میشکست قدمی براش بر نمی داشتم که یکی یک دونه عزیزترین دوستو بد بخت کنم …
دستمو روی دستش گذاشتم : عمو ترو خدا از این حرفها نزنین من از هیچ کس گله ای ندارم قسمت منم این بوده …. شما مثل پدر من میمونید …
فقط عمو حلالم کنید چون میخوام همه حق و حقوقمو ازش بگیرم … اول گفتم فقط جونمو برمیدارمو میذارم میرم … به پولشم احتیاج ندارم …
با خجالت گفتم : ولی تا تلافی این همه اذیتی که کرده در نیارم راحت نمیشم … بعضی وقتها دلم میخواد اونقدر بزنمش تا دیگه نتونه از جاش بلند شه …
سعید _ میفهمم سوگل هر کار دوست داری انجام بده … ما فردا با برادر عیال میریم کرمان میخوان برای سال نو کنار همه فامیل باشن .. شایسته هر چی از این جریان دور تر باشه بنفعته ….
خنده ای کردم ..و عمو ادامه داد : کاری هست که من بتونم انجام بدم …
_ نه فقط برام دعا کنین ….

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

*****
۱۳ نوروز هم گذشت و محمود روز بعد از رفتن عمو گذاشت رفت پیش ترانه …تا دق دلی این مدت دوری رو در بیاره وسائل محمود و تمام و کمال جمع کردم و در کارتن گذاشتم منتظر بودم تعطیلات عید تموم بشه …
وانتی گرفتم تمام وسائل محمود و فرستادم خونه ترانه .. روزی که احتمال میدادم در خواست طلاق هم برسه دستش ….
پوران _ یا قمر بنی هاشم !!!!
_ کیه اینقدر زنگ میزنه …
پوران _ خدا بخیر بگذرونه محموده….
جلوی ایفون تصویری ایستادم با دیدنش خندم گرفت خیلی عصبانی بود … چون قفل در رو هم عوض کرده بودم و نمیتونست بیاد تو خونه ….
ایفون و برداشتم :و خونسرد گفتم با کی کار دارین …..
عصبانی داد زد : توله سگ چرا قفل در رو عوض کردی زود بیا درو وا کن ..
_ اقای نه چندان محترم کاری داری از همین پشت ایفون بگو…
محمود _ وا میکنی یا از دیوار بیام بالا …
_ خیله خوب بابا صبر کن بیام ….
سریع به اشپز خانه رفتم و یه کار اشپز خانه بزرگ برداشتم و وسط حیاط وایستادم و دو دستم و پشت سرم بردم تا کارد و نبینه و به پوران گفتم در و باز کنه …
عصبانی وبا چهره ای برافروخته خودشو پرت کرد توی حیاط داد زد پدر سگ این چیه؟؟!! و پاکت احظاریه دادگاه وتوی دستش تکون میداد و جلو می امد .. دم در اوردی واسه من هان
دیگه وسائل منو جمع میکنی و قفل درو عوض میکنی …. از خونه خودم بیرونم کردی مثلا هان ….
_ از خونه خودم بیرونت کردم …جای تو دیگه اینجا نیست میتونی بری پیش ترانه جونت تو که خیلی منتظر این لحظه بودی ….
به سمتم حمله کرد سریع کارد و از پشتم کشیدم بیرون زیر گردنش گرفتم ..
پوران میزد تو سرش خدا مرگم بده … سوگل نکن ….
داد زدم پوران برو تو …
پوران _ خانوم جون … ترو خدا ..
بلند تر داد زدم _ پوراننننن…
پوران _ چشم رفتم … چشم …
محمود پوزخند زد : شجاع شدی ؟ دور برداشتی … تو همون احمق، مریض بو گندویی که ادم رغبت نمیکرد نگاش کنه ….
_ اره خوب نگام کن چون دیگه رنگمم نمیبینی …. هان من همون خریم که تو به این روزش انداختی … منو میبینی ….من همون ادم نفهمیم که دوسال خودمو به اب و اتیش زدم تا دوباره دلتو بدست بیارم … من همون خریم که همه کثافت کاریهاتو دید و دم نزد … من همون بیشعوری هستم که از بی مهری و بی تفاووتیت خودشو با قرصهای ارام بخش خفه کرد … من همون گوساله ایم که هشت سال منتظر منود تا شاید شوهرش یه روز برگرده به سمتش خوب نگام کن تا یادت نره من کی بودم و به کجا رسوندیم … کارد و محکمتر به گلوش فشار دادم .. تو حتی لیاقت نداشتی کفشامو تمیز کنی چه برسه به اینکه شوهرم باشی …
محمود _ اوووووووی .دور برندار … ادمت میکنم طلاقت نمیدم … بلایی به سرت میارم از این چند سال بدتر … ترانه رو میارم اینجا و مجبوری کلفتیشو بکنی …..
_ هه ……..تو طلاقم نمیدی ؟ سگ کی باشی طلاقمو میگیرم مال و اموالتم میگیرم … ببینم چه غلطی میخوای بکنی … حالا هم از خونم گمشو بیرون ….
محمود_خونه تو …….. چه صاحبم شده…
_ عزیزم نکنه یادت رفته …..سند منگوله دارشو بیارم خدمتتون ….. پدر عزیزت اینجا رو به نامم کرد …
وارفت میدونم یاد بقیه چیزها افتاد ….و گفت : بگرد تا بگردیم ….به گه خوردن میندازمت …ببین حالا
_ باشه میگردیم … اونم بده ترانه جونت نوش جون کنن …..
از در بیرون رفت پشت سرش درو محکم کوبید ….
فقط صبر کن محمود !!! نمیدونی چه اشی برات پختم …..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

توی محضر نشستم و منتظر محمودم تا بیاد و این دفتر لعنتی رو امضا کنه و خلاص………… با چهره ای برفروخته وارد محضر شد با دیدنش یه لبخند گل و گشاد تحویلش دادم دستاشو مشت کرده و صورتش قرمزه …. کارد بزنی خونش در نمیاد … روی صندلی کنارم نشست….
_ اخی…. نازی…. چرا حالا اینقدر ناراحتی ؟ عزیزم تو که باید الان کلاهتو بندازی هوا امشب دیگه با خیال راحت میری پیش ترانه جووووووووونت ..
محمود _ خفه میشی یا بزنم فکتو بیارم پائین ….
خنده ای مستانه و از ته دل کردم…با ارامش و لبخند به لب میگم : تو غلط میکنی دست روی من بلند کنی … عدد این حرفها نیستی …
پرید جلوم و با دست بیخ گلوم و گرفت داشت خفم میکرد هرچی سعی میکردم دستش را از گلوم جدا کنم نمیشد داشتم نفس کم میاوردم که همون موقع حاج اقا با وکیلم از در اومدن تو … محمود و که به اون حالت دیدن سریع جلو و و دست اونو از دور گردنم باز کردن و کشیدن عقب..

حاج اقا _ این کارها یعنی چی … از شما بعیده ….
نفس نفس میزدیم مثل دوتا ببر زخمی توی چشمهای هم ذل زده بودیم و اماده حمله ….
هنوز اون دو نفر دو دست محمود و گرفته بودند تا دوباره به سمتم نپرد …
منشی دفتر لیوان ابی برایم اورد تا ته لیوان اب و سر کشیدم و حالم جا اومد … نگاهمون هنوز به هم بود … پوز خند مزخرفی گوشه لبش ظاهر شد … که عصبانیتم را دو چندان کرد ..
خیلی اروم از جایم بلند شدم.. یواش و خونسرد با چهره ای مهربون روبروش وایستادم …
بدون اینکه هیچ نفرت یا ناراحتی توی صدام باشه گفتم : خیلی نامردی محمود ….
همه نگاهم میکردند فکر میکردند الان منم میپرم خرخره اش رو میجوم ولی اینکارو نکردم فقط توی چشمها محمود نگاه میکردم … وقتی حاج اقا و وکیلم خیالشان راحت شد که جو اروم شده محمود و ول کردند .. اونم اروم شده بود و دیگه نفس نفس نمیزد … حاج اقا پشت میز نشست گفت بهتره زود تر صیغه رو بخونیم تا شما دوتا هم و نکشتید …
لبخندی به سمت حاج اقا زدم فقط قبلش یه کاری دارم …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
حاج اقا _ بفرما دخترم .. چی میخوای بگی ؟؟!!
رو به محمود برگشتم لبخند عریضی براش زدم .. برات یه یادگاری دارم میخوام همیشه بیادت باشه اینو از طرف اون سوگلی که دوستش داشتی و اونم عاشقت بود دارم نه اینی که الان روبروته .. همون سوگل سال اول …. اینو به حساب من نذار …. بذار به حساب سوگلی که با تمام وجود دوستت داشت و عاشقانه می پرستیدت کسی که حاضر بود حتی جونشم بده تا زندگیش دوبار مثل روزهای اول بشه کسی که با ناراحتیت حالت مرگ بهش دست میداد و با شادیت … خوشحال انگار که مژده بهشت و بهش دادن ….
توی چشمهای محمود شک تردید و ناراحتی را تونستم ببینم لبخند دیگه ای بهش زدم .. منتظر بود تا هدیه ام رو بهش بدم …. پس معطلش نکردم..
تو یک لحظه دستمو عقب بردم و چنان سیلی محکمی توی گوشش زدم که از دماغش خون مثل فواره بیرون زد ……
بلند تر گفتم :اینم هدیه سوگل!!!! خوب ازش نگداری کن و هیشه به یادش باش…
وکیل پرید سمتم اینبار میخواست منو بگیره که گفتم احتیاجی نیست من ارومم نشستم روی مبل و پامو انداختم رو هم …. جگرم به معنای واقعی حال اومده بود ….
محمود هنوز تو شوک بود و با ناباوری منو نگاه میکرد و به خونهایی که روی پیراهنش میریخت هیچ توجه ای نداشت …..

*******
پامو از محضر گذاشتم بیرون … هوای بهاری رو با لذت تمام به ریه هام کشیدم … اونقدر شاد بودم که حس یه بچه رو داشتم …. دلم میخواست بدوم واز ته دل بخندم …. ولی با دیدن ماشین محمود که ان طرف خیابان پارک شده بود و ترانه توش نشسته بود اون حس بدجنسی به سراغم اومد امروز روز تسویه حساب بود … شاید یه سیلی دیگه هم میزدم نمیدونم باید ببینم چی پیش میاد… یه قدم به عقب برداشتم و توی پله های ساختمون محضر سرکی کشیدم … خبری از محمود نبود شاید هنوز تو دست شویی داشت خونهاش و پاک میکرد… سریع به اون طرف خیابون رفتم و کنار ماشین ایستادم بشدت داشت با موبایلش اس ام اس میزدن و متوجه من نشد تقه ای به شیشه اش زدم به سمتم برگشت ناباور منو نگاه میکرد که باعث شد لبخندی بزنم چهار تا انگشتم و به نشونه سلام براش تکون دادم.
یه دفعه رم کرد در ماشینو به شدت باز کرد : با لودگی گفتم های هوو جان ببخشید هووی سابق خوبی؟؟؟؟؟
ترانه _ فرمایش؟!!
_ اخییییی باید خیلی ناراحت باشی؟ نه!!!!! چون کلی نقشه واسه مال و اموال محمود داشتی .مثلا میخواست خودشو خونسرد نشون بده .. که یعنی براش مهم نیست ولی از فشار دادن دندونهاش معلوم بود چقدر داره حرس میخوره..
_میدونی دیر رسیدی سال اول ازدواجمون محمود حسابی عاشق من بود والبته حسابی هم….. خر!!! ….. حالا بماند که خونه ای که الان توش هستم و توام بشدت داشتی له له میزدی بیای توش و پدر شوهرم کادوی عروسی بهم دادن …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
یه چیزیو میدونی اون ویلایی رو که تو شمال بودیم و یادته حتما ….
اونو هم محمود به نامم زد و یه زمین توی لواسون یه اپارتمان نقلی ۱۵۰ متری تو کرمان اخه نارحت بود از اینکه مامانش مجبورش کرده فقط پنج تا سکه مهریم کنن میگفت نمیخواستم اونو ناراحت کنم ولی لیاقت توام بیشتر از این حرفهاست و اینها رو بذار به حساب مهریه وقتی قبول نکردم گفت منو تو نداریم که به اسم تو باشه انگار به اسم منه…تفلکی فکر اینجاهاشو نکرده بود…خنده ای مستانه کردم و ادامه دادم من نتنها اینها رو از گرفتم،بلکه مهریه نا قابل و اجرت المثل… اینها رو هم از حلقومش کشیدم بیرون اون الان یه اسو پاسه البته دکتره ها خیلی زود میتونه دوباره همه اینها رو بخره تونگران نباش…
ترانه یکدفعه ترکیدو با عصبانیت گفت : تو یه هرزه حرو مزاده ای …
خونسرد گفتم : اوه… اوه….. عزیزم قرار نشد دیگه لقب و شغل شریفتو به من اختصاص بدی …
ترانه _کثافت بیشعور … خدا لعنتت کنه …
پشتمو بهش کردم و همینطور که از خیابون رد میشدم داد زدم : عزیزم اینقدر حرس نخور پوست صورتت چروک میشه و اونوقت محمود دیگه نگات نمیکنه ها……..
وقتی توی ماشین نشستم محمود اومد بیرون وبا دیدن ترانه که اون طرف خیابون جلز و ولز میکرد با عصبانیت به سمتم برگشت ولی پاموگذاشتم رو گازو…. د …. برو که رفتیم…
مراحل طلاقم زود تر از اونچه که فکر میکردم انجام شد، خیلی زود!!!!!
محمود به دست خودش کار منو هم راحت کرد تو این مورد خدا خیرش بده … اون به علت تخلف در شرایط ضمن عقد ،ترک خانه بیشتر از ۹ ماه غیر متوالی و اینکه بدون اجازه من دوباره ازدواج کرده و ۵ سال هم هیچ رابطه زناشوئی نداشتیم ومن از شکایت کردم که سوء رفتارش برام غیر قابل تحمله….
و اینکه دست بزن هم داشته و من هم توی همه این ماجراها پوران شاهدم بود و نامه از پزشک قانونی هم داشتم از همون موقع که برای دانشگاه رفتم منو زد و سه تا از دنده هام ترک خورد… به این دلیلها دیگه نتونست هیچ حرفی بزنه و دادگاه به نفع من رای صادر کرد و همه حق و حقوقمو هم بهم دادوالبته ندادن نفقه اون به من گفته بود خودت که پول داری خرجیه خودتو بده!!!!!
بیچاره اگه میدونست با این کارها گور خودشو میکنه رو سرش حلوا حلوام میکرد…
با دیدن مسجدی در انطرف خیابان بی اختیارترمز کردمو از ماشین پیاده شدم به سمتش رفتم هیچ وقت مسجد نرفته بودم جز موقعی که مدرسه میرفتم و به زور ما رو برای نماز جماعت میبردند…
وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر بجا اوردم …..
خوشحال بودم خیلی از این که توی امتحان خدا پیروز شده بودم . درسته که گاهی پام لغزید ولی پاک بودم و به شوهرم خیانت نکردم و به صدای شیطون گوش ندادم …
وای خدایا شکرت ممنونم ازت که فرصت یه زندگی جدید و بهم دادی ممنونم از این که هوامو داشتی و نگذاشتی تسلیم حوسها بشم ….. دلم میخواد داد بزنم و بگم خدایااااااااااااااااااااا ااااا شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت.. …..
مشغول جمع کردن وسائلم بودم که موبایلم زنگ زد …
نگاهم که رو ی شماره افتاد ضربانم رفت روی هزار و دستام شرع کرد به لرزیدن به اسمی که روی صفحه گوشیم افتاده بود خیره شده بودم چند بار چشمهامو باز و بسته کردم تا مطمئن شم درست میبینم … چند تا نفس عمیق کشیدم وگفتم : بله…

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
امیرعلی _ سلام…….
هیچی نمیتونستم بگم …
بعد از اون روز بارونی دیگه باهاش صحبت نکرده بودم ….
از یاد اینکه منو در اغوشش گرفته بود عرق شرم رو پیشونیم نشست ولی باعث نشد که دوباره دلم هوای اغوش پهن و گرمش را نکند …..
امیر علی _الو …. سوگل!!!!!
با هر جون کندنی بود گفتم : سلام … میبخشید قطو وصل میشه ..
امیر علی _ خوبی؟؟؟
_ مرسی تو چطوری…
امیر علی – ممنون … محمود خوبه ؟
مگه خبر نداره؟؟!!
ده روز از طلاقمون گذشته….یعنی با محمود حرف نزده؟؟!!
با لحنی بی تفاوت گفتم:لابد خوبه …
امیر علی با تردید گفت: چیزی شده؟منظورت چیه لابد خوبه؟؟!! چند وقتیه هر چی به موبایلش زنگ میزنم جواب نمیده ؟!!
_ نمیدونم !!! اون دیگه اینجا….. نیست.
امیر علی _ چی داری میگی؟؟
_ ما جدا شدیم…..
امیرعلی_ طلاق؟؟!!
_ اوهوم…
امیرعلی _ به این سرعت؟؟ چه جوری!!!
_ شد دیگه….. میبخشید ولی نمیخوام راجع بهش صحبت کنم ..
امیرعلی _ هر جور راحتی …..راستی پنج شنبه شب یه مهمونی ترتیب دادم منزل خودته..
_ ممنون ولی من نمیتونم بیام .. میبخشید.
امیر علی _ هنوز ازم دلخوری؟؟
_ نه…
امیر علی _ پس باید حتما بیای .

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
_ ولی من….
امیر علی _ ولی نداره اگه نیای فکر میکنم هنوز دلخوری…
_ نمیدونم …. … قول نمیدم..اگه شد میام..
امیر علی _ اگه شد نداره منتظرم…خداحافظ
_ خداحافظ…….
از این که دوباره میدیدمش تمام وجودم غرق شادی شد ارزوم بود برای بار اخر ببینمش ولی نمیدونستم چجوری ….خدایا مرسی که این فرصتو برام پیش اوردی…
دوستش داشتم … ولی میدونم حس اون فقط در حد یه دوسته یه پزشک یه دلسوز اینو از رفتارش تو اون روز بارونی فهمیدم … اگه اونم دوستم داشت دیگه چه دلیلی داشت که بخواد مشکلات منو محمود و حل کنه ….
در هر حال مهم این بود که یکبار دیگه میبینمش…..
چمدونام کنار اتاق گذاشته شده بودند همه چیز اماده بود برای رفتن به شهرم .. فکر کردم حالا دو روز این طرف و اونطرف طوری نمیشه ….مهم دیدن امیر علی بود …
سریع لباسامو عوض کردم رفتم پائین فکرکردم باید یه لباس خیلی شیک بخرم … توی چمدون هایی که بسته بودم پر از لباس شب بود ولی دلم یه چیز شیک تر و تازه میخواست ..
_ پوران کجایی؟؟
از دیدن طبقه پائین یه حالی بهم دست داد مثل خونه ارواح شده بود … پوران روی همه وسائل خونه ملافه های سفید کشیده بود ….
پوران _ بله خانوم جون….
_ سفر فردا کنسله …دوروز دیگه میریم ..
پوران _چرا؟ طوری شده؟؟
_ پنج شنبه مهمون شدم…. من میرم بیرون خرید چیزی نمیخوای ..
پوران _ پس دستت درد نکنه ناهارم از بیرون بگیر…. دیروز که هرچی مواد غذایی تو خونه داشتیم بخشیدی … دیگه تو کتابینت ها و یخچال اه هم پیدا نمیشه..
_ باشه…
********
پشت در باغ رسیده بودم چند تا بوق زدم و نگهبان درو باز کرد ….

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
نگهبان _ سلام خوش اومدید ….
باماشین وارد باغ شدم … ظاهرا دیر رسیده بودم ماشین های زیادی پارک شده بود …
صدای موزیک شادی از داخل خانه می امد ….از ماشین پیاده شدم چندتا نفس عمیق کشیدم اونقدر استرس داشتم که حال تهوع پیدا کرده بودم … از خودم خنده ام گرفته بود مثل این دختر دبیرستانی ها رفتار میکردم ..
سوگل چته؟؟!! فردا میری و دیگه معلوم نیست ببینیش یا نه … این لوس بازی ها رو بزار کنار
مانتو و روسری را دم دربه خدمتکاری تحویل دادم …. نگاهی دور و بر خونه کردم … الحق دستم درد نکنه با این خونه ای دیزاین کردم ….
با راهنمایی پیش خدمت وارد اتاقی شدم که برای خانومها اماده کرده تا تجدید ارایش کنند .
روبروی اینه قدی ایستادم خدا رو شکر خیلی خوب شده بودم اون قدر وسواس گرفته بودم اونقدر تو کارش دخالت کردم که بیچاره میخواست کلمو بکنه…..
لباسم یه پیراهن حریر مشکی بود با دامن کلوش تا زیر زانو استین حلقه ای و یعقه گرد که خیلی باز نبود….این رنگو دوست داشتم چون خیلی بهم میومد و چشمهامو جذاب تر میکرد …
گردنبندی که امیر علی بهم داده بود و پوشیده بودم … لبخندی زدم ودستی روش کشیدم ….
یکدفعه شادیم ته کشیدو لبخندم مهو شد .. اصلا من به چه منظور اینو گردنم انداختم ..نکنه فکر کنم منظور دار بوده … نکنه فکر کنه دارم براش لوندی میکنم و نخ میدم بهش ….اصلا چرا اومدم …اون هیچ حسی به من نداره ..من مطعلقه ام….من دست خورده ام اون هیچ حسی به من نداره ، هیچ وقت دخترهای جون و مجرد و ول نمیکنه بیاد با من …. سرم داشت گیج میرفت خودمو روی صندلی انداختم وبه شدت مانع ریزش اشکهام میشدم…. خدایا چرا این اتفاق برام افتاد چرا من عاشقش شدم…….سرمو بین دستهام گرفته بودم…
برام اولین بار دلم واقعا برای خودم سوخت….. دستموبه سمت گردنبند بردم میخواستم پارش کنم و بندازمش همون گوشه وبذارم برم، برم و هیچ وقت دیگه نبینمش ….
امیرعلی _ تو اینجایی؟؟!!!
دستمو پائین اوردم و سرمو بالا گرفتم … توی چهار چوب در ایستاده بود و منتظر به من نگاه میکرد..
وای خدا ……. نمیدونم این بشر به چشم من اینقدر جذاب و همه چیز تمومه یا واقعا این طوریه… برای هزارمین بار مغز و قلبم فریاد میکشیدند که من این ادمو میخوام………..

به زور لبخندی زدم …
_ سلام …
امیر علی _ سلام چرا اینجا نشستی ؟؟ چرارنگت پریده!!!!!
_چیزی نیست یکم سرم گیج رفت الان خوبم …به زور بلند شدم توی پاهام انگار وزنه ده کیلویی گذاشته بودند.. دلم میخواست برم خونه…..
امیر علی_ بیا بریم که این مهمونها منو کشتن ..
_ واسه چی ؟!!
امیرعلی _ میخوان بدونن دیزاینر این خونه کی بوده وقتی گفتم امشب میاد میبینینش … دیگه خفم کردند هر پنج دقیقه یکبار میپرسن اومد ؟!
دستشو حلقه کرد تا من دستمو بزارم دور دستش …
( کشته مرده این فرهنگ اروپائیت و جنتلمن بازیتم ….)
من و دنبال خودش به اشپزخانه برد …
امیر علی _ منیر خانوم … دستت درد نکنه یه شربت غلیظ واسه ایشون درست کن ..
_ من خوبم لازم نیست …
امیر علی _ قراره امشب خانومهایی که اینجان حسابی ازت حرف بکشن و سر پا نگهت دارن … جدا من تو کار شما خانومها موندم …. اینقدر حرف از کجا میارین … ماشاالله .. این فک هاتون هیچوقتم خسته نمیشه …..
_ یکدفعه پریدم بهش .. اخی نازی…. شما اقایون که اصلا حرف نمیزنید …. اسم ما خانومها بد در رفته والا یه دونه مرد به اندازه صد تا زن حرف میزنه ….
امیر علی _ نه عزیزم….. از لحاظ روانشناسی هم حساب کنی خانومها در روز ۲۶ هزار کلمه حرف میزنند و اقایون بیچاره فقط ۱۴هزارتا…….
_ یک لحظه از شنیدن کلمه عزیزم تو دلم قند اب شد ولی برای اینکه متوجه نشه فوری گفتم:
نخیر اینها فقط حرفه …. خودت کلاهتو قاضی کن .. تو مهمونی ها … حالا خودتو مثال میزنم اگه با چند تا از همکارات نشسته باشین صحبتتون را جع به جراهیهاتون و مریضهاتونه بعد میرین سر بحث سیاست از اونجا میرین سراغ اینکه عجب دوره ایه و گرونیه … بعد بحث روز مثلا راجع به نرخ دلار و افزایش قیمت سکه ووووووووو بعد موقع خداحافظی دم در تازه یادتون میوفته نصف حرفاتونو نزدید یه جماعتی رو دم خونه حیرون و سر پا نگه میدارید ..ادامه صحبت ها…. تازه اگه خانوم ها هی غر نزنن نگن بسه بابا و بزور نبرنتون …ممکنه یهو یه بحث جدید شروع بشه … مثلا یکی از اقایون میگه… راستی… من ماشینمو عوض کردم و یه تویوتا کمری گرفتم …دیگه شروع میشه … اون یکی میگه بله …..اقا !!!! عجب ماشینیه …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
امیر علی با صدای بلند شروع کرد بخنده ….بسه بابا من غلط کردم …عجب زبونی داری تو ….من کم اوردم.
خندیدم : پس یادت باشه با من در نیوفتی ..
امیر علی _ من همچین جسارتی نمیکنم … اصلا جراتشو ندارم …
لیوان شربتو به دستم داد و گفت : بیا بخورتجدید قوا بگنی الان دوباره باید بری مغز یکی دیگیه رو .. پیاده کنی ….
با صدایی اعتراض گونه گفتم : امیررررررعلییییی خیلی بدجنسی….
خنده ای کرد وگفت : خیله خب بابا اینقدر حرص نخور …. زن که تو مهمونی کم نیست یکی دیگه مغز تورو پیاده میکنه…
با قیافه ای به ظاهر عصبانی نگاهش کردم ..
امیر علی رو شو ازم برگردوند زیر لبی گفت : وای خدا ..بانگاهش ادمو دیوونه میکنه …
خیلی یواش گفت ولی شنیدم و قلبم یکدفعه ریخت پائین تو دلم جشنی به پا بود که فقط خدا میدونست..
یکدفعه گفت بهتره بریم خیلی وقته مهمونها رو تنها گذاشتم…
باهم به سالن رفتیم و مرا به سمت جمعی برد که مشغول صحبت بودند رو کرد به خانمی و گفت .. شیوا جان … ایشون مهندس سوگل افشار هستن ..ایشون هم دکتر شیوا نصیری..
و تک تک کسانی که ایستاده بودند را بهم معرفی کرد ودر اخر گفت بفرما شیوا جان خانوم مهندس رو سپردم به شما دیگه هر سوالی داری از خودشون بپرس …
امیر علی رو کرد به من : خیالت راحت تا پیش شیوا هستی حوصله ات سر نمیره یه چیزی تو مایه های مهناز خودمونه….شیوا جان دیگه سوگل خانومو سپردم دست تو نذار غریبی کنن..
لبخندی زدم چقدر دلم واسه اون وروره جادو تنگ شده بود …
شیوا _ خیالت راحت ….
امیر علی _ با اجازه من برم سری به مهمونای دیگه هم بزنم …
شیوا _ اخر این بچه یاد نمیگیره درست معرفی کنه من دخترعموی امیر علی هستم…
_ اا… داشتم فکر میکردم چقدر شبیه هم هستید …
شیوا _ اره متاسفانه همه میگن …. اینم از شانس بد منه!!
بریم بشینیم؟؟!! خسته شدم بس سرپا وایستادم …
_ اره بریم ….
شیوا _ خیلی از دکوراسیون اینجا خوشم اومده واقعا کارت عالیه …
_ ممنون….
شیوا _ من چند ماه دیگه عروسیمه .. میشه کارتتو بدی واسه خونم مزاحمت بشم…
_ راستش من کار نمیکنم …اینجا رو هم بخاطر امیر علی قبول کردم …
شیوا _ شوخی میکنی ؟
لبخندی زدم : نه!!
شیوا _ این امیر علی عجب جونوریه مهره مار دارها … همه دوستاش براش هر کاری که بخواد انجام میدن …
اگه امیر علی پارتی منم بشه قبول میکنی …
راستش من دارم از تهران میرم …قرار بود پریروز برم که بخاطر مهمونی کنسلش کردم دیگه فردا رفتنم حتمیه …. والا خوشحال میشدم بتونم کاری برات انجام بدم …
شیوا _ چه حیف ….
نگاهمو دور سالن چرخواندم تا ببینم شازدمون کجاست : دیدم در جمع مردانه ای ایستاده ولی داره منو نگاه میکنه … سعی کردم هول نکنم خیلی خونسرد لبخندی بهش زدم و دوباره رومو به سمت شیوا برگرداندم …ظاهرم خونسرد بود ولی تو دلم انگار داشتند لباس میشستند…
شیوا _ واه …واه نگاه کن ترو خدا بعضی ها چی فکر میکنن با این لباس پوشیدنشون … یکی نیست بگه همون اروپائیهاشونم دیگه اینطوری لباس نمیپوشن که شما میپوشین …
به سمتی که شیوا نگاه میکرد نگاه کردم راست میگفت…. واقعا افتضاح بود ….
شیوا _ این دخترو میبینی ۳ سال استرالیا زندگی کرده رفته بود درس بخونه ولی نصفه ولش کرد …. حالا حرف که میزنه نصف حرفهاش اینگلیسیه نصف فارسی … چند بار میخواستم بهش بگم بابا بی انصاف من که خودم کلا اینگلیس بدنیا اومدم تمام عمرم اونجا زندگی کردم یک کلمه اینگلیسی نمی پرونم و مثل تو هم لباس نمیپوشم تو دیگه خیلی نو بری…
_ جان من !!!!!
شیوا _ چی؟؟!!
_ همینکه اینگلیس بدنیا اومدی ؟
شیوا _ اره …. چرا؟؟!!
_ عالی حرف میزنی انگار که تو ناف تهرون بزرگ شدی ….
شیوا _ اره … امیر علیم همینطوره….
چشمام داشت چهارتا میشد ….اذیت نکن!!!
شیوا _ بجان همین امیرعلی!!! اگه دروغ بگم الهی بیوفته بمیره …
تو دلم گفتم زبونتو گاز بگیر دختر …خدا نکنه …
_ پس چه جوریه حتی ته لحجه هم ندارین …
شیوا _ اوه خانواده ما اینقدر رو این مسائل حساسن که نگو … همش تو گوشمون خوندن که همیشه یادمون باشه اصلیتمون از کجاست و چی هستیم … من که اگه یه اوکی تو خونه میپروندم مامانم دیگه میخواست منو بکشه… همش میگن بدمون میاد مثل این تازه بدوران رسیده های غرب زده رفتار کنین….
_ عالیه که ….. خیلی از طرز فکرشون خوشم اومد …
شیوا _ اره منم دوست دارم….

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
**
همه رو برای صرف شام تعارف کردند سر میز …
شیوا _ چرا نشستی …
_ دور میز خیلی شلوغه خلوت تر شد میام …
شیوا _ ولی من خیلی گشنمه تا اون موقع غش میکنم ..
_ تو راحت باش برو ….
شیوا _ میخوای برات بکشم …
_ نه مرسی تو برو …
دور رو برم و نگاه کردم خبری از امیر علی نبود .. دیگه اصلا پیش ما هم نیومد …سرمو پائین انداخته بودم و با انگشتام بازی میکردم … خیلی ازش دل گیر بودم که چرا نیومد لااقل احوالی ازم بگیره من توی این جمع غریبه بودم…..
امیر علی _ نیم ساعته به چی فکر میکنی ؟؟
سریع سرمو بالا اوردم دیدم سر جای شیوا نشسته …
_ کی اومدی من نفهمیدم ؟؟!!
امیر علی_ یه مدتی میشه…
دیدم نیومدی سرمیز خودم برات غذاههایی که فکرکردم دوست داری کشیدم ….
_ مرسی …. شلوغ بود گفتم خلوت تر شه بعد …
امیر علی _ خوب … حالا بفرما نوش جان!!!
البته ماهی هم بود دیدم دوست نداری برات نکشیدم ..اگه میخوری بیارم …
_ نه … نه… مرسی …خوبه…
با تعجب نگاهی به بشقابم کردم .. واقعا غذا هایی که دوست دارم برام کشیده بود
متعجب ازش پرسیدم : از کجا میدونستی من چی دوست دارم ….
هیچی نگفت فقط مهربون نگام کرد ولبخند زد….
امیر علی _ من برم به مهمونهای دیگه برسم …
_ راحت باش بازم ممنون…
مثل بچه ها ذوق کرده بودم و تا ته بشقابمو خوردم چه لذتی بردم وقتی دیدم میدونه من چی دوست دارم …
بعد از شام بهمراه شیوا رفتیم تو یه اتاق و مشغول تجدید ارایش بودم که صدای هم همه ای از تو سالن میومد ..
_ این سرو صداها مال چیه ….
شیوا _ نمیدونم بریم ببینیم …
دخترا دست میزدند وباهم میگفتن امیر علی باید بخونه … امیر علی باید بخونه ….
شیوا خنده ای کرد : اینها باز شروع کردن ..
_ چه خبره ؟!! هیچی این گروه و که میبینی سالی یکبار دور هم جمع میشن … هر بار هم امیر علی باید به افتخار یکیشون شعر بخونه…..
پسری گفت امیر علی زود باش دیگه … ناز نیار …
امیر علی _ چیزی که اماده نیست من چه چوری بخونم …
چند تا از پسرها صندلی اوردن و کنار پیانو گذاشتن ….
امیر علی _ خب گروه ارکسترم کو … اگه اونا نباشن من نمیخونم …
پسری گفت _ خیالت راحت ما اماده ایم … بیخود از زیرش در نرو …
سه تا پسر با گیتار رو صندلی های کنار پیانو نشستند … و امیر علی پشت پیانو نشست …
هر کسی چیزی میگفت
.امیر امسال به افتخار کی میخونی …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
.امسال دیگه نوبت منه..
. اا … واسه چی تو نه باید برای من بخونی …
. اقا اصلا امسال اهنگ درخواستی با شه به افتخار خونه جدید برای همه باید یه اهنگ بخونی …
شیوا بلند داد زد …همه ساکت .. من میگم …
امیر علی : جانم شیوا تو بگو……..
شیوا _ برای اونی که خیلی دوستش داری و عاشقشی بخون…
همه با جیغ و سوت و دست امیر علی رو تشویق کردند …
. نه بابا این دوباره مثل هر سال میگه هیچ زنی تو زندگیم نیست …
با دلهره به امیر علی نگاه کردم … که داشت میخندد..
شیوا _ نه بابا نگاش کنید داره میخنده و مثل هر سال عصبانی نمیشه .. معلومه یه خبری هست ….
یکدفعه همه ساکت شدن و به امیر علی نگاه کردن …
امیر علی _ چرا اینجوری نگاه میکنین ؟خیلی عجیبه؟!!
پسرها سوت و دست میزدند … یکیشون گفت :اسمش چیه
. تو این جمع هست ؟؟
. بگو دیگه چقدر لوسی ؟
اسمشو نمیگم …
. اه از کجا بفهمیم واسه کی میخونی ؟
امیر علی _ لازم نکرده شما بدونین خودش متوجه میشه …
.اوووووه پس تو این جمعه…
دستام به شدت داشت میلرزید و قلبم محکم به سینه ام میکوبید از غصه میخواستم دق کنم … یعنی کدوم یکی از اینهاست….نگاهمو دور سالن روی دختر ها چرخوندم..
دست به سینه ایستادم و به دیوار تکیه زدم تا هم از لرزش دستهام جلو گیری کنم و هم از افتادنم…
روبروی امیر علی ایستاده بودم و صورت شادش را به وضوح میدیدم … فاصله چندانی باهاش نداشتم ….
دم گوش نوازنده های گیتار چیزی گفت و با شمارش ۱٫۲٫۳٫ شروع کردن …
چقدر قشنگ پیانو میزد و چه ژست های عالی داشت .. بی اختیار محو صورتش شده بودم ..
یکدفعه دلم هوس اغوش پهنش را کرد دلم اون امنیتی رو میخواست که در کنارش بهم دست میداد ….
با شنیدن صداش و مضمون اهنگ دیگه قلبم داشت از جا کنده میشد ….
زیر بارون دنبالت دارم میگردم….
چشماتو گریون نبینم دورت بگردم ….
بدون تو زندگی برام بی رنگه …..
اگه نباشی عزیزم اونوقت روز مرگه….
من زنده موندم با یاد تو توی شبهام …
تو عشق جاوید زنده هستی تا اون دنیا…..
امیر علی سرشو بالا اورد و توی چشمهام ذل زد …
عشق من مثل بارون بدون که پاکه.. جای دستای من تو دوتا دستاته….
دیگه داشتم سکته میکردم … باورش سخت بود که فکر کنم داره برای من میخونه ….منم به چشمهاش نگاه میکردم و دنبال چیزی بودم که به وضوح میدیدمش …
زنگ صدات تو گوشم مثل اهنگه ….
برگرد خونه عزیزم خونه دل تنگه…..
این اخرین شعرمه ای خوبه نازم ….
بیا گوش کن میزنم بازم با سازم …..
من زیر بارون با تو تنها شوق فردا….
من دوست دارم تو رو دارم بمون اینجا….
عشق من مثل بارون بدون که پاکه…
جای دستای من تو دوتا ….
دستاته………

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
عشق من …. قلب تو …. قلب من مال تو
عشق من….قلب تو …..قلب من باشه مال توووووووووو
دیگه حتی نه نفس میکشیدم ونه پلک میزدم … باورش سخت بود …. خیلی سخت … دلم میخواست داد بزنم و با خوشحالی به همشون بگم این شعر مال من بود …..
اهنگشو با لبخندی به سمت من تموم کرد …با صدای دست زدن بقیه به خودم اومدم …
از جایش بلند شد و داشت به سمتمون میومدولی یکدفعه دیدم دختری جلویش ایستاد و چیزی دم گوشش گفت و گونه اش را بوسیدوامیر علی هم در جوابش خندید. صدای سوت و دست جمع به هوا رفت …
با عصبانیت فکر کردم اه اینها چه بیکارن با هر موضوعی جیغ و دادشون هوا میره ….
این دختره کیه دیگه ..
شیوا ای ناقلا پس بگو این اهنگو واسه میترا خونده …
یکدفعه به سمتش برگشم …. حالت تهوع داشتم و دهنم خشک شده بود ..
به هزار بدبختی پرسیدم میترا کیه ؟؟!!!
همین دختری که داره باهاش حرف میزنه خانوادهاشون خیلی دوست دارن این دو تا باهم ازدواج کنن ..یه حرفهایی هم باهم زدن….
خدایا کمکم کن اینجا از حال نرم خدا یا کمکم کن …
خب نظر خودشون چیه ؟
شیوا _ نه میگن اره .. نه میگن نه… فکر کنم از هم بدشون نمیاد….
_شیوا جان ببخشید من میرم دستشویی ..
سریع از سالن خارج شدم نفهمیدم چطور سوار ماشین شدم واز از اونجا خارج شدم ….
ماشینو کنار خیابون پارک کردم و سرمو گذاشتم روی فرمون و با صدای بلند گریه کردم …
.حالم خیلی خراب بود حس میکردم دارم سکته میکنم نفسم به سختی بالا میومد و سردرد بدی پیدا کردم .
قلبم تحمل این یکی رو نداشت این جدایی برام خیلی درد ناک بود … حسم میگفت اون شعر اون نگاههامال من بوده … ولی اون دخترچی؟!! حرفهای شیوا چی؟!!
*******
اماده رفتن به فرودگاه هستم .. زنگ خانه زده شد….
پوران کی بود ؟!!
پوران _ مهناز خانومه …
_ مهناز ؟؟!!
_ وای …. سلام…. پریدم و بغلش کردم ….

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
مهناز _ سلام … خوبی ؟
_ مرسی عزیزم .. سپهر کو ؟
مهناز _ داره میاد تو حیاط داره با موبایل حرف میزنه …
اینجاها چرا اینجوریه مثل خانه ارواح شده …
_ دیگه جمع کردم داشتم میومدم کرمان ….
مهناز _ امروز؟؟!!
_ اره دو ساعت دیگه پروازمه….نمیدونی چقدر دلم برات نتگ شده بود ..
مهناز _ منم همینطور .
سپهر _ سلام بر بانوی خانه ارواح….
_ سلام خوش امدی …چقدر کار خوبی کردید اومدید …. راستی چمدوناتون کو؟!!
سپهر _ تو هتله…
_ هتل؟؟!! یعنی چی؟؟!! مگه کی اومدید..
مهناز _ پنج روزی میشه…
خیلی ناراحت شدم پنج روزه اینجا بودن و حالا داشتن میگفتن …
_ یعنی واقعا که ادم خونه داشته باشه بره هتل ؟چرا نیومدیدن اینجا؟؟
سپهر _ نشد دیگه….
_ یکدفعه نگران شدم : مهناز طوری شده؟؟!!
نگاهم بین اون دوتا در چرخش بود… چرا جفتتون اینقدر پکرید…

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
یکدفعه مهناز زد زیر گریه …..
بغلش کردم و نگران گفتم : ترو خدا یکی به من بگه چه خبر شده …
سپهر کلافه پاشد و رفت کنار پنجره ..مهناز با گریه گفت :
سوگل ……سوگل محمود تصادف کرد …
وا رفتم ……
با لکنت گفتم :ز…..زنده اس….
مهناز سرش را به نشانه مثبت تکان داد .
مهناز _ سوگل … ترو خدا ببخشش…
_ چی داری میگی …
مهناز _ من و ببخش سوگل میدونم اون خیلی اذیتت کرد یادم نرفته ..ولی اونم برادرمه نمیتونم ببینم اینجور رو تخت بیمارستان افتاده باشه ….
ترو خدا سوگل بخاطر من ببخشش…حلالش کن
عصبی از جام بلند شدم : چی میگی مهناز ؟ مگه نفرینش کرده بودم که الان حلالش کنم … درسته اون خیلی بدی در حق من کرد ولی من هیچ وقت نفرینش نکردم ….گذاشتم به حساب قسمت..
مهناز گریه اش ارومتر شده بود :اون ۷ روزپیش تصادف کرده … پاهاش له شده بودن ..ممکنه دیگه نتونه راه بره…
دوباره زد زیر گریه.با هق هق گفت : … میخواد ببینتت …
میای؟؟!!!
سری تکون دادم اره میام…

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
******
در اتاق را باز کردم و وارد انجا شدم …..
محمود با رنگی پریده روی تخت خوابیده وکلی دستگاه و مانیتور دورش بود دوتا پایش درگچ کرده بودند و با وزنه اویزون !!!چشمهایش را باز کرد ..
محمود با صدایی ضعیف گفت : اومدی…
_ سلام…..
محمود _ بالاخره اهت منو گرفت …
_ مال من که نبوده…. شاید یکی دیگه اه کشیده …
محمود _ باور کنم ؟ اینقدر اذیتت کردم یعنی یکبارم نفرین نکردی …
_ نه….. گذاشتم به پای تقدیر و سرنوشتم …
محمود _ همیشه خوب بودی …. سوگل بخاطر همه کارهام منو ببخش ..خیلی بد کردم …
_ بخشیدمت که اینجام….
محمود _ دوست دارم … خیلی دوست دارم..
پوزخندی زدم : معلومه !!! تو این هفت سال ثابت کردی چقدر منو میخوای …
محمود _ سوگل بیا از اول شروع کنیم ….قول میدم خوشبختت کنم ..
_ بسه … هیچ میفهمی چی داری میگی … تو ترانه رو داری منو میخوای چکار ؟!!
محمود _ اون منو ول کرد و رفت …
_ هه ….حدس میزدم !!!! پس واسه همینه که فیلت یاد هندستون کرده…
محمود _سوگل من همیشه دوستت داشتم …تمام مدت این هفت سال ..
_ محمود من هیچ حسی دیگه نسبت بهت ندارم ….حتی حس ترحم هم بهت ندارم..تو برام مثل یه غریبه ای ..متاسفم…
رفتم سمت در که برم بیرون یکدفعه برگشتم : محمود من دارم میرم کرمان ممکنه دیگه هیچ وقت نبینمت… خواهش میکنم یکبار برای همیشه جواب منو بده و از این برزخ نجات بده…
من چکار کردم که ازم بریدی و رفتارت نسبت بهم عوض شد؟؟
پوزخندی زد : عیب تو.. تو خوب بودنت بود تو همه چی تمومیت ..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
_منظورت چیه ؟نمیفهمم؟!؟
محمود _ تو هیچ چیز کم نداشتی … زیباو جذاب بودی .. یه ادم با اعتماد بنفس و متکی به خود ..تحصیل کرده .. ثروتمند …همه دوست داشتن و برات احترام قائل بودن..
_ من نمیفهمم؟؟!! مگه بده ؟؟!
محمود _ برا من بد بود .. من دلم میخواست زنم به من وابسته باشه دلم میخواست من تو همه چیز از زنم بهتر باشم … ولی تو اصلا به من وابستگی نداشتی ..از من ثروتمند تر بودی میخواستی دکترا بگیری ..کار کنی… تو یه زن خودساخته بودی که من نمیخواستم ..
_ کلافه گفتم مگه تو روز اول نمیدونستی ؟
محمود _ چرا .. ولی سعی میکردم بروی خودم نیارم …ولی وقتی تو اون چک رو به عنوان کادوی سالگرد به من دادی دیدم تا حالا خودمو گول میزدم … من در حد انگشت کوچیکه توام نبودم و این خیلی منو اذیت میکرد …
همه دوستهام من و مسخره میکردن که پول توجیبی تو از زنت میگیری ؟؟
دلم میخواست خوردت کنم وخودمو بزرگ جلوه بدم .. هر وقت تحقیرو لهت میکردم …دلم خنک میشد …وقتی میدیدم مریض و بدبخت شدی بهم حس قدرت میداد…
با همه زنهایی که بودم …خیلی از خودم پائین تر بودنو بهم وابسته واین به من لذت میداد..
ولی تو مثل هیچ کدوم از اونها نبودی….
عصبی داد زدم …فقط بخاطر این زندگیمو جهنم کردی … تو یه احمقی محمود ..این همه ازت پرسیدم مشکلت چیه یک کلمه نگفتی!!! میدیدی که من دارم همه تلاشمو میکنم تا زندگیم مثل اول بشه… من حاضر بودم بخاطر تو هر کاری بکنم … از همه اون مال و ثروتی که میگی بگذرم … درس نخونم …اینها در مقابل تو چیزی نبود من تو رو میخواستم نه اینهارو….
من دلم تورو میخواست اغوش تورو اون حس امنیتی که کنارت داشتم …حس میکردم هروقت به مشکلی بربخورم کسی هست که بهم کمک کنه کسی هست که بهش تکیه کنم ….
محمود تو به احمقی که زندگیتو !!! زندگیمو!!بخاطر هیچی خراب کردی….واقعا برات متاسفم

توی هواپیما نشستم ..برای اخرین بار از بالا نگاه به شهر انداختمشهری که بیشتر برایم درد و غصه داشت، خاطرات بد رو همونجا خاک کردم تا بتونم فصلی جدید از زندگیمو اغاز کنم .
زندگی بدون محمود و…….امیر علی….
وقتی فکر میکنم به شب مهمونی و میگم اگر واقعا اون شعرو امیر علی برای من میخوند واز من تقاضای مثلا ازدواج میکرد من قبول میکردم …
ولی هر بار به این نتجه میرسیدم ……
نه!!!!
من هنوز امادگی هیچ رابطه ای رو ندارم … هنوز نمیتونم به هیچ مردی اعتماد کنم ….
باید به خودم وقت بدم …….شاید یه روزی کسی پیدا شد تا بتونم زندگیمو باهاش تقصیم کنم
شاید!!!!

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

۱۶ ماه بعد…………
ستاره توی اغوشم اروم به خواب رفته بود … و من محو صورت زیبایش بودم بینی ام را کنار گردنش بردم و نفس عیقی کشیدم، عاشق بوی بچه بودم ..بوی خاصی میداد …لای گردنش را بوسیدم که باعث شد ناله ای بکند.. اروم اروم تکانش دادم تا خوابش عمیق تر شود….
این نوزاد سه ماهه بدجور منو به خودش وابسته کرده بود، سرش و ناز کردم گونه شو بوسیدم ..کیف میکردم وقتی اینجور اروم توی بغلم میخوابید … قند توی دلم اب میشد. وقتی لپ های تپلی شو میدیدم دلم میخواست محکم توی بغلم فشارش بدم و لپهاشو گاز بگیرم ….
مهناز _ چه خبرته !!!! خوردی بچمو .. یکمم واسه منو باباش بذار !!!
_ مهناز هیچ وقت فکر نمیکردم یه بچه اینقدر منو به خودش وابسته کنه وقتی سر کارم همش به یادشم و زودی میخوام کارمو تعطیل کنم و بیام ببینمش ….
مهناز _ وقتی بچه منو اینجوری میخوای دیگه فکر کن واسه بچه خودت چکار میکنی…
_ اره حالا تو شوهرش واسه من پیدا کن تا به بچه برسه …
مهناز _ راستش بخوای یکی هستش ..واقعا مرد خوبیه … با شخصیته با غیرته ..کارو بارشم بد نیست …
_ زهر مار … تو که میدونی من دیگه عمرا ازدواج کنم..
مهناز_ جون من گوش بده .. سپهر خیلی ازش تعریف میکنه …
_ میدونم تا تعریف نکنی خفه خونی نمیگیری….بنال ببینم کیه ؟!!
مهناز _ قدبلند .. درشت هیکل … مو فرفری … سیبیل هم داره … فقط یه خورده به سرو وضعش نمیرسه …ولی میدونم تو اینو میتونی عوض کنی .. مرد خانواده دوست و با غیرتیه…
فقط یه عیب کوچیک داره اونم اینه که!!!!
خنده ای کرد وو گفت:
تومحل با لباس خونی و ساطور میگرده ….

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
کوسنی به سمتش برت کردم …
_ زهر مار اکبر اقا قصاب و میگی !!!
مهناز _ خوب گفتی …. بهتر از اکبر اقا گیرت نمیاد … بذار ما هم یه کار خیر بکنیم ودست شما دوتا کلاغ عاشق و تو دست هم بذاریم…
_ ایییییییییییی ……بمیری با این شوهر پیدا کردنت … من که زن همچین ادمی بشم.. سکته میکنم ار ترس!!! … هی میگم الان سر منو با ساطورش میزنه ؟؟ یا پنج دقیقه دیگه…
برووو بابا نخواستیم … به توام میگن دوست …یکی و برام پیدا کن که لااقل برو رویی داشته باشه مهربون باشه … خر هم باشه دیگه بهتر ….پول هم نداشت ..نداشت مهم نی!!! خودم خرجشو میدم …
مهناز _ اهان…. پیدا کردم… یه پسره هست من تو کوچه زیاد میبینمش قیافه خوبی داره خوش قدو بالا هم هست فقط یه مشکلی داره اینه که معتاده ازاونهایی که چند صباح دیگه تو جوب پیداش میکنن … اگه تو زیر پرو بالشو بگیری اونم دیگه واسه پول مواد مشکلی نداره .. دیگه تو جوب هم پیداش نمیکنن.. تو حونه تو پیداش میکنن !!! ثواب هم داره ….
_ اهان گل گفتی!! شوهر پیدا کردنت تو حلقم!!!… خوبه همینو بگو بیاد ..
مهناز _ پس حله دیگه … بگم بیاد ….
_ دارم میگم بگو بیاد دیگه… منم که هلاک شوهر کردنم …
صدای ماشین سپهر اومد و مهناز به استقبالش رفت :
سلام خانوم اوشگله من .. یه بوس بده خستگی از تنمون در بره ….
مهناز _ سپهر !!!! هیس …. ابرومونو بردی …
سپهر _کسی اینجاست ؟ مهمون داریم ؟
مهناز _ اره سوگل اینجاست …
سپهر _ سوگل !!! بابا این که دیگه صاحب خونس …
اومد توی هال و گفت : سلام !!!
لبخندی زدم : سلام خسته نباشی…
سپهر_ سلامت باشی…. من نمیفهمم تو از خودت خونه زندگی نداری هر شب هر شب اینجا تلپی !!!!
_سر زمین درد میگیره ؟!!
سپهر _ نخیر!!!! ما بلکم خواستیم میایم خونه
اشاره کرد به مهناز…
این خانوم خوشگله رو ببوسیم حرف های اوشگل اوشگل بزنیم … شد تو یک روز اینجا نباشی ؟!!!
_ اوه اوه خوب بوسش کن … ما که بخیل نیستیم …
سپهر _ میترسم چشممون کنن …
_واه ه ه ه….. حالا کی میاد شما دوتا عتیقه رو چشم کنه ؟
مهناز _ اوهوی درست صحبت کن عتیقه کیه؟؟!!
_ شرمنده مهناز مجبور شدم تو رو با این شوهر عتیقت جمع ببندم ….
یه راه داره که دیگه منو اینجا نبینی ..
سپهر _ جدا هر چی باشه قبول فقط از شر تو راحت بشم …
_ هر چی بود ؟؟
سپهر _ ندید و چشم بسته قبول !!!!
خنده ای کردم : باشه خودت گفتی …
ستاره رو بده من ببرمش خونه خودم دیگه سایه منو این دور و برها نمی بینی ..
سپهر _ چی؟!!! برو بابا …
_ اوهوی… مرد و قولش ..
سپهر _ کدوم مرد … ما اینجا مردی داریم … اصلا کسی قولی داده ؟؟!!
هان مهناز من قولی دادم ؟!!
مهناز _ نه…. من که چیزی یادم نمیاد …
_ خوبه!! خوشم اومد خودت اعتراف کردی…

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
سپهر _ به چی ؟؟!!
_ به اینکه اینجا مردی نیست…
سپهر _ زهر مارررررر…….
شونه ای بالا انداختم …. خودت گفتی!!
بلند شدم : خوب دیگه ما رفتیم….
سپهر _ کجا حالا ؟!! واسه شام نمیمونی که نه!!!!
_ نه تو خیالت تخت !!!برین به بقیه ماچ و موچ هاتون برسین …
مهناز _ جدی جدی داری میری ؟!!
_ اره دیگه … مگه ندیدی این شوهرت چه جوری منو بیرون کرد …
مهناز_ سوگل !!! تو که میدونی این شوخی میکنه … چرا ناراحت میشی؟!! بمون..
_ تو تا حالا دیدی جلو این من کم بیارم یا از حرفهاش ناراحت بشم ….
مهناز _ نه .. والا..

_ برم که پورانم تنهاست … حتما منتظره تا باهم شام بخوریم ..
_ کلافه خود کار و پرت کردم روی میز و سرم رو بین دستام گرفتم از صبح حال بدی داشتم میدونستم از چیه ولی به شدت میخواستم افکارمو پس بزنم ..

گوشی رو برداشتم : خانوم ناظمی به اقای شریف بگید لیست فروش ماه قبل رو بیارن اتاق من.. به اقا سهراب هم بگین یه فنجون قهوه با یه بروفن برام بیارن…ممنون

تقه ای به در خورد ..

شریف _ سلام …. بفرمائید اینم لیست های فروش …

_ ممنون …

شریف _ احتیاجی هست من توضیحاتی بدم ..

_ نه ممنون خودم بررسی شون میکنم …میتونید برید!!

سهراب _ بفرمائید خانوم قهوتون …

همونطور که برگه ها رو نگاه میکردم : قرص هم اوردید ؟

سهراب _ بله ..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

اصلا تمرکز نداشتم فقط نوشته ها ی روی کاغذ ها رو نگاه میکردم … اونها روی میز گذاشتم فنجون قهوه رو برداشتم وبه سمت پنجره رفتم…کمی قهوه به همراه قرص خوردم .. تا شاید سر دردم تموم بشه سرمو تکان دادم تا شاید افکار مزاحم از سرم بیرون برن ولی فایده نداشت … فنجان رو روی میز گذاشتم و کیفمو برداشتم واز اتاق بیرون رفتم ..

_ خانوم ناظمی من دارم میرم خونه حالم اصلا خوب نیست …قرار امروز و کنسل کنید ..

ناظمی _ بله چشم !!!…

****

مانتو وروسریمو در اوردم و خودمو روی تخت انداختم … ضبط رو روشن کردم و صداشو تا ته بلند کردم …

اهنگش دقیقا برای حال من بود میخواستم عوضش کنم ولی اینکارو نکردم … چقدر فرار کنم … فقط همین امروز بهش فکر میکنم …

دلم میخواد ببینمت …. بازم بخندی تو نگام…

اخه فقط تو میدونی ….. از زنده بودن چی میخوام…

دلم بهم میگفت ترو …. میشه یه جور دیگه خواست ….

اخه فقط قلب توِ …. که با من اینقدر سر براست ….

از تو دلگیرم…… که نیستی کنارم …

من دارم میمیرم …. تو کجایی من باز بیقرارم…

میدونی جز تو ….. کسی رو ندارم …

باورم نمیشه…. اینقدر اسون رفتی…. از کنارم…

از تو دلگیرم ….

از تو دلگیرم … که نیستی کنارم …

من دارم میمیرم ….تو کجایی من باز….. بیقرارم …..

میدونی جز تو….. کسی رو ندارم ….

باورم نمیشه …. اینقدر اسون رفتی …..از کنارم….

از تو دلگیرم….

اشکهام اروم از گوشه چشمم می ریختند روی بالش ….

حالم بد بود دلتنگ بودم …. بالاخره بد از یکسال و نیم .اسمشو به زبون اوردم…

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

امیر علی………….

اسم امیر علی در میان صدای بلند خواننده و هق هق گریه ام گم شد !!!

درلم براش تنگ شده بود .. بیخود فکر میکردم ازش که دور بشم فراموشش خواهم کرد …. فکر میکردم این فقط یه حس وابستگیه . وابستگی به کسی که در روزهای ناامیدی زندگیم در کنارم بود … کسی که نگاهش صداش اغوشش مرا دیوانه میکرد …

فکر میکردم همشون حسی گذراست !!!

یه وابستگیه احمقانه!!!!

ولی نبود و من هر روز از ندیدنش و نشنیدن صداش سوختم ….

اوایلی که امده بودم یک روز مهناز درباره امیر علی صحبت میکرد و من بهش توپیدم که دیگه نمیخوام چیزی راجع بهش بشنوم …اونم نگاهی کنجکاو به من کرد و من برای فرو نشاندن کنجکاویش گفتم نمیخوام هیچ چیز راجع به زمانی که در تهران بودم بشنوم ….

اونم دیگه چیزی نگفت … چند وقت بعد برای عروسی یکی از اقوامشون به تهران رفت میدونم به دروغ بهم گفت عروسی یکی از فامیلهاشونه …

حسم بهم میگفت امیر علی ازدواج کرده ….

به سمت کمدم رفتم و از توی جعبه ای عکسی که با هم در اون روز برفی گرفته بودیم و بیرون اوردم … بی اختیار با دیدن صورت امیر علی لبخندی روی لبم ظاهر شد .. از موقعی که به کرمان اومدم دیگه این عکسو نگاه نکردم…..

چشمهاموبستم تا راحت تر صورتشو تجسم کنم …. اون لحظه های که باهم بودیم .. مخصوصا اون روز توی پارک !!!

حس کردم بوی عطرش توی اتاق پیچید …با ولع اونو به ریه هام کشیدم … یکدفعه فکر کردم نکنه واقعا اینجاست… یکدفعه برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم …

هیچ کس نبود … توهم زده بودم….

پوران _ چه خبره اینجا ؟ خانوم جون سرسام نمیگیرین!!!

سریع رومو برگردوندم و اشکهامو پاک کردم ..

_ چیه پوران …

پوران _ صداتو نمیشنوم!!

صدای ضبطو کم کردم: چیه ؟!!

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

پوران _ مهناز خانوم پشت تلفنه!!!

_ مرسی…

_ جانم!!! بنال!!!

مهناز _ زهر مار …نه به اون جانمت نه به اون بنال !!! سلامت کو ؟؟!!

با بیحوصله گی گفتم: سلام عرض شد!!!

مهناز _ به به سلام بروی ماه نشستت!!! حال شما احوال شما؟؟

_ مهناز به مرگ تو حوصله ندارم کاری داری زود بگو میخوام بخوابم!!!

مهناز _ به مرگ خودت بچه پررو….میخواستم فقط برنامه فردا رو یاد اوری کنم ..

_ کدوم برنامه ؟؟!!

مهناز _ نه واقعا حالت خوب نیست همیشه تو عجله داشتی که اول ماه زودی برسه …

_ وایییییییی مهناز چه خبره بگو دیگه !!!

مهناز _ خبرت فردا دورمونه همون که هر ماه میگذاریم یادت اومد …

_ هان باشه …

مهناز _ تو میای دنبالم یا من بیام ؟؟

_ میام !! کاری نداری ..

مهناز_ نه برو کپه تو بذار …

از وقتی اومده بودم با سه تا از بهترین دوستهای دوران دبیرستان من و مهناز یه دوره ماهیانه گذاشته بودیم چون هر کدوم مشغله های خودمونو داشتیم و نمی تونستیم هم رو ببینیم گفتیم حد اقل ماهی یک بار باهم باشیم …
به سلام خانومهای نسبتا محترم ….
بهارک _ سلام و زهر مار .. شما دوتا باز دیر کردید …
مهناز _ چه کار کنم میدونین که من همیشه سر وقتم ولی این سوگل خانوم باز دیر دنبال من اومد ..
دور میز نشستیم … هممون ۳۱ ساله بودیم .. بهارک هنوز ازدواج نکرده بود و بقول خودش ..مجردی رو عشقه…. ارام ازدواج کرده بود و یه بچه چهار ساله داشت اون و شوهرش عاشق هم بودن … و شادی هم ازدواج کرده بود و دوتا بچه ۷ ساله و ۵ ساله داشت …و زندگیش رو به یک نواختی رفته بود…
قرارمون به این بود، اول هر ماه توی پاتوقمون که یه باغ توی هفت باغ بود و تقریبا بیرون از شهر حساب میشد دور هم جمع بشیم از ساعت ۷ شب میرفتیم تا ساعت ۱۱ …. اونشب هم شوهر ها مجبور بودن چند ساعتی تنها بمونن و بچه داری کنن تا خانومهاشون به عشق و حال خودشون برسن…..
ارام _ اقا میشه برای هممون نسکافه با کیک شکلاتی بیارید ..
گارسون _ چیز دیگه ای هم میل دارید؟
شادی _ یه اب معدنی بزرگ هم بیارید …
_ خوب بگید ببینم تو این یک ماه چکارای جدیدی کردین ؟

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
شادی _ من بغیر از کلفتی و ظرف شویی وبچه داری خیاطی و شستن و سابیدن…کار دیگه ای نمیکنم ..
بهارک _ خلی به قران …. یعنی چی !! این مردا هم زودی باورشون میشه فکر میکنن چه خبره …
شادی_ چکار بکنم عادت کردم…
مهناز _ اره همین کارا رو بکن چهار روز دیگه از چشم شوهرت میوفتی .. نمیگن که دستت در نکنه این همه کار میکنی فقط میبینن زنشون کلفتیشونو میکنه..
شادی _ ولش کنین بابا یه روز اومدیم دور هم باشیم و غم و غصمون بندازیم دور اونوقت شما یاداوریم میکنین !!!
_ راست میگه ولش کنین !!
بهارک _ واییییی بچه ها یه سالن ارایشی باز شده که نگو ……کارش حرف نداره فضای خیلی بزرگیه .. که کوتاهی مو .. اپیلاسیون .. مانیکور .. پدی کور .. ماساژ … پاکسازی… هر چی که فکر کنی داره …
_ شاهکار کردن خوب اینو که همه ارایشگاهها انجام میدن ….
بهارک _ هر کدوم از اینها سالن مجزا واسه خودش داره .. اهان کافی شاپم داره ….
ارام _ واجب شد یه بار بریم .. حالا کارشون واقعا خوبه ؟
بهارک _ اره دختر خالم رفته میگه محشره…
گارسون _ بفرما.. اینم سفارشتون جیز دیگه ای هم میل دارید..
_ نه ممنون…
یه تیکه کیک کردم تو دهنم .. مزش عالی بود …
_ چقدر اینجا کیکاش خوشمزه س …
مهناز _ اره .. هیچ جا کیک به این خوشمزه گی من نخوردم…
بهارک _ بچه ها …. بچه ها یه دقه گوش کنین یه اس ام اس برام رسید بخونم براتون …
دختره به لره پیامک میفرسته :
اگه خوابی ، برام رویاتو بفرست . اگه میخندی ، برام لبخندتو بفرست . اگه گریه میکنی برام اشکتو بفرست .
لره جواب میده : من الان دقیقا تو توالتم بگو چی برات بفرستم !!!!!
اینقدر بامزه تعریف کرد که همه مرده بودیم از خنده …
یکی دیگه هم هست :
زن از شوهرش پرسید : اصلا تو هیچ وقت بامن عشق بازی کردی ؟
شوهره یه نگاه به پنج تا بچش کرد و گفت : پ نه پ این کره خرا رو از تو گوگل دانلود کردم…
در حال خنده گفتم نمیری تو دختر با این جوکهات…
بهارک _ بچه ها پریشب برام یه خاستگار اومد … و زد زیر خنده ….
یکدفعه همه ساکت شدیم و چشم دوختیم به دهنش ..
شادی _ خب !!! بنال دیگه !!!
بهارک _ وای نمیدونید چه لعبتی بود….. خدا .. همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی ..
ارام _یعنی خوب نبود ؟؟!!
بهارک _ پسره از این بی زبون ها …. که همشم سرشون پائینه و دائم سرخ سفید میشن.. خلاصه مامانش اجازه خواست تا بریم تو اتاق و صحبت کنیم .. دوباره اقا سرشو انداخته بود پائین و با انگشتاش بازی میکرد … بعد از یه ربع خسته شدم .. گفتم شما نمیخواین چیزی بگید .با کلی لکنت شروع کرد به حرف زدن هی هم میگفت مامانم دوست داره عروسیمون فلان باشه .. مامانم دوست داره فلان جا زندگی کنیم … خلاصه دیگه اعصابمون و ریخت بهم
_ بد بخت نمیدونست باکی در افتاده … خوب؟؟
بهارک _ هیچی دیگه عصبانی شدم و گفتم فکر کنم دوماد مامانتونن و من قراره با ایشون زندگی کنم بگید خودشون بیان باهم حرفامونو بزنیم …
همه زدیم زیر خنده …..
مهناز در بین خنده گفت: خدا خفت نکنه …. اگه اینجوری گفته باشی که پسر مردمو زهر ترک کردی…
بهارک _ اقا بعد از نیم ساعت دوزاریش افتاده و میگه منظورتون چیه ؟؟
گفتم اقای محترم میفرمائید منظورم چیه؟؟ نیم ساعته اینجا نشستیم شما از ۱۰۰ تا کلمه تون ۹۹ تا نصفیش راجع به مامانتون بود …
بعدش رفتم کنار در واستادم که یعنی خوش اومدی بعد بهش گفتم :
شرمنده من با کسی که هی چشم به دهن مادرش داشته باشه نمیتونم زندگی کنم …خوش اومدید ..
دیگه از خنده ولو شده بودیم …
ارام _ خدا خفت نکنه دیگه چرا بیرونش کردی جوون مردمو!!! بیچاره..
بهارک _ مرد باید با قدرت وبا جذبه باشه .. همه فن حریف باشه …
شادی جدی گفت : شاید همین مرد خجالتی از صد تا مرد با جذبه و همه فن حریف بهتر باشه …
اشک توی چشمهاش جمع شده بود و بغض کرد ..
ارام _ شادی چیزی شده؟
یکدفه بغزش ترکید و زد زیر گریه !!!! با هق هق گفت :
میخوام طلاق بگیرم …
هممون وا رفتیم …..شوهرش بنظرم واقعا مرد خوبی بود قیافه معمولی رو به خوبیهم داشت و تحصیل کرده!!!!
مهناز_ چرا اخه … شما که باهم خوب بودین …
شادی_ نمیدونم خیلی وقته همش بهانه میگیره .. الکی گیر میده همش میزنه تو سرم …که زنهای مردم اینجور !! زنهای مردم اونجور.. فکر کنم با یه زن دیگه هم رابطه داره دیر میاد خونه چند بارم بوی عطر زنونه میداد… دیگه به من توجه نداره نگاهمم نمیکنه!!! شب ها به بهانه کار دیگه پیش من هم نمیخوابه….
بهارک _ عوضی !!! ادم باورش نمیشه …. برو شکایت کن و طلاق بگیر .. همچین مردی اصلا ارزشش رو نداره…
شادی _ اره …. خودمم تو همین فکرم…
_ چه زود جو گیر هم میشه … خودمم تو همین فکرم!!!! یعنی چی؟؟!!
بهارک خانوم شما لطفا اتیش بیار معرکه نشین …
بهارک _ تو دیگه چی میگی !!! خودتم که طلاق گرفتی باید موافق باشی!!!
_ من طلاق گرفتم وضعیتم فرق میکرد … من دیگه دو تا بچه رو نداشتم….
اونها رو چکار میکنی ؟ میتونی ازشون دل بکنی ؟؟
شادی _ نه !!! ولی اینجوری هم تحمل ندارم … باید کمکم کنید ازش جدا شم …
_ عزیز من این حرفها چیه .. همین مهناز شاهده دو سال تموم سعی کردم زندگیمو نگه دارم نشد قسمتمون نبود … تو چکار کردی واسه نگه داشتن زندگیت …. کاری کردی یا خودتو کشیدی کنار راه و واسه یکی دیگه باز کردی ؟
شادی سرشو انداخت پائین : کشیدم کنار …
_ بابا به اون بدبختم حق بده تو که صبح تا شب یا دنبال سر بچه هاتی یا داری میشوری و میسابی … اونم مرده دوست داره زنش ترگل ورگل باشه … چند وقت پیش اومدم دم خونتون مونده بودم … این چه قیافه ایه … رنگ و روی زرد پیراهن گشاد … یه کلیپسم زده بودی به موهات … یکم به خودت برس چقدر بچه داری چقدر شستن و سابیدن؟!!
مهناز _ راست میگه سوگل تو ام یه حرکتی بکن اگه نشد اونوقت فکر طلاق و بکن…
اصلا تو از کی ارایشگاه نرفتی این ابروهاتو ببین شده پاچه بز!!!!
ارام _ منم با سوگل و مهنازز موافقم … ببین شادی تعارفی که نداریم شوهرتوادم فوق اعاده خوبیه هم قیافش خوبه هم شیک پوشه … معلومه که میره دنبال کسی مثل خودش …
شادی میان گریه یکی زد پس کله ارام : اوی چشماتو درویش میکنی چپ به رضا نگاه کنی گورتو کندم!!!
بهارک _ اوه … اوه تو که همچین غیرت داری رو شوهرت غلط میکنی اسم طلاقو میاری..
_ بچه ها یه فکر !!!!
همه گفتن چی؟؟!!
_ این شادی خانوم باید عوض شه یه کاری میکنیم که اقا رضا به غلط کردن بیوفته ..
بهارک: وای من موافقم ….. ارایشگاه بردن شادی بامن !!!
_اره کارها رو تقصیم میکنیم … شادی موافقی ؟

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
شادی _ اگه اینجوری بهم برگرده چرا که نه !!!
دستامونو گذاشتیم روی همو همه باهم شمردیمک یک … دو …سه…. هورا
شامو سفارش دادیم وتا ساعت ۱۱ اونجا موندیم ونقشه کشیدیم چطور نظر رضا رو به شادی جلب کنیم …..
خانوم ناظمی به اقای پرویزی بگید بیان دفتر من!!!!
چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم …… به سمت پنجره رفتم و اونو باز کردم تا شاید هوای ازاد باعث بشه حالم جا بیاد….
تقه ای به در خورد پشت میزم برگشتم و روی صندلی نشستم دستهامو در هم قلاب کردم و روی میز گذاشتم ..
_ بفرمائید !!!
نفسم و با شدت بیرون دادم ..
پرویزی _ سلام خانوم مهندس با من کاری داشتید؟
_اقای پرویزی ممکنه به من بگید صبحی برای یکی از کارگرها چه اتفاقی افتاده!!!!
پرویزی _ راستش…. صبحی مشغول کار با دستگاه برش بوده که یه تیکه سنگ از زیرش در میره میخوره تو چشمهاش …
البته نگران نباشید بیمه …
دیگه نذاشتم ادامه بده با عصبانیت از جام بلند شدم و داد زدم …
مسئله پول و بیمه و این حرفها نیست … مهم اینه که ممکنه این ادم کور بشه…
شما اونجا پس چکاره ای …
یک دفعه جا خورد تاحالاسر کسی داد نزده بودم و با احترام با کارمندام رفتار میکردم….
_ مگه شما مسئولیت نظارت بر کارگرا رو به عده ندارید .. چرا این کارگر عینک مخصوص نداشته …
پرویزی _ من…. نمیدونم….
_ یعنی چی که نمیدونید !!!!!شما رو استخدام کردم که حواستون به همچین چیزهایی باشه… غیر از اینه…
پرویزی _ بله…. درست میفرمائید …. بی دقتی منو ببخشید
کمی ارومتر شده بودم..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
دسته چکم و بیرون اوردم و رقمی رو توش نوشتم .. وبسمت پرویزی گرفتم : اینو هم برسونید به خانوادش …. دنبال کارهاشو هم بگیرید … با دکترش هم صحبت کنید و منو در جریان بگذارید…
پرویزی _ خانوم هر دفعه برای هر کدوم کارگرها اتفاقی بیوفته یکی وام میخواد یکی جهیزیه میخواد واسه دخترش یکی پول عمل میخواد و شما با همه اینطور برخورد کنید .. سوارمون میشند ..
دیگه کارد میزدی خونم در نمیومد … با غیض گفتم فعلا که سوارمون نشدند …
_ یکبار دیگه از این اتفاقها، هرچند کوچیک برای یک کدوم از کارگرها بیوفته اولین نفری که اخراج میشه شمایید … حالا هم بفرمائید بیرون…
پرویزی_ ببخشید … با اجازه…
سرمو روی میز گذاشتم … از درد داشت منفجر میشد …
موبایلم زنگ خورد …
_ جانم!!!!
شادی _ سلام خوبی؟
_ سلام… مرسی
شادی _ عصر با بچه ها میخوایم بریم خرید . توام میای دیگه ؟
_ میبخشید ولی اصلا حالم خوب نیست واسه یکی از کارگرا اتفاقی افتاده پاک اعصابمو بهم ریخته …
شادی _ میخوای بری خونه چکار میریم بیرون توام حال و هوات عوض میشه … بچه ها امشب شوهرا رو دو در کردن منم که رضا رفته ماموریت بچه ها هم پیش مامانن .. .
_ فکر نکم !! اصلا حوصله ندارم ..
شادی _ غلط کردی …. هی ناز میاره .. مگه قرار نشد کمکم کنین پیشنهادشم از خودت بود …
_ باشه بابا کجا بیام ؟
شادی _ ساعت۶ خیابون …. جلوی مرکز خرید قراره هم دیگرو ببینیم …
_ باشه پس تا ۶ …
شادی_ خداحافظ….
*****
ساعت ۶:۳۰ جلوی مرکز خرید رسیدم بچه ها کلافه بودند فکر کنم زیر پاشون جنگل سبز شده بود .. با خنده سلام کردم ..
مهناز – علیک !!!! معلوم هست کجایی نیم ساعته حیرون توئیم ..
_ مگه من مثل شما بیکارم … حالا که اومدم بریم دیگه !!!
حالا چی میخوای بخری …
شادی _ نمیدونم والا من که همه چی دارم این ارام ول کن نبود هی گفت بریم برات خرید کنیم …
بهارک _ اموزش شوهر داری رو باید از این ارام یاد گرفت … همچین رفتار کرده که اگه به محمد بگه بمیر … فوری خودشو میکشه ..چرا ؟ چون ارام جان گفتن!!!
در حالی که ادای محمد رو در میاورد : ارامم …. ارام جانم ….
_ هوعععععععععع …. ول کن کن بابا حالمونو بهم زدی جمع کن خودتو …
ارام _ زهر مار !!!! کجاش حال بهم زنه شوهرم به این ماهی!!!
_ اره همون ماهی!!!
بهارک _ صبر کنید حالا وقتی که ارام محمد و صدا میکنه:

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
بهارک با یه عشوه ای حرف میزد که مردیم از خنده دقیقا مثل ارام حرف میزد ..
بهارک _ محمدم…. عزیزم …. محمد جانننن!!!! عشق من!!!
_ شادی !!! بجان خودت اگه ۴ جلسه با این ارام رفت و امد کنی حله دیگه …
ارام _ بچه ها بیاین بریم اینجا لباس خوابهای خوبی داره …
مثل جوجه اردکها که دنبال مامانشون میرن ما هم دنبال ارام راه افتادیم ….هی از این مغازه میرفت توی اون یکی …
مهناز _ ارام !!! ترو جون محمد جون دیگه بیخیال شو …
_ اهان یادته وقتی تهران بودیم واسه من پاساژ درمانی راه انداختی …
مهناز_ هان … خب
_ خب به جمال بی نقطت.. پوست منو کندی حالا نوش جونت …
ارام _ اگه شما خسته شدین برین کافی شاپ طبقه سوم ما هم یه چیز دیگه بخریم میایم ..
بهارک _ ای نمیری!! ما که یک ساعته میگیم مامیریم کافی شاپ میگی نه باید شما هم باشین …..
روی صندلی های کافی شاپ ولو شدیم پاهام از درد داشت میترکید …
مهناز _ واییییییییییی ….خدا …چه بوی جگری میاد ….
بهارک _ وا!!!!! تو کافی شاپ جگر کجا بود ؟؟؟
یک دفعه منو مهناز زدیم زیر خنده ….
با خنده میگفتم : یادته اونروز منم همین حرفو زدم ….
مهناز درحالی که اشک گوشه چشمش را پاک میکرد سری تکان داد….
بهارک _ به منم بگین به چی میخندین ؟
_ این خانوم هر جا پسر خوشگل میبینه میگه بوی جگر میاد ….
دیگه فکر نمیکنه از موقع جگر خوردنش گذشته !!!!
مهناز _ چه بامزه اونروز امیر علی هم به تو گفت از موقع جگر خوردنت گذشته؟
( ای بمیری نمیشد ضد حال نزنی ؟؟!!! خدایا یکاری کن دوباره ببینمش)

سپهر _ سوگل !!!
_ بیا تو …
سپهر _ همین الان فکس از شرکت انگلیسی رسید !! سفارشمون حاضر شده …..
باید نمایندمون و بفرستیم برای کنترل کیفیت !!!
_ میشه تو کارهارو راه بندازی من این چند وقت حال مساعدی ندارم ….
سپهر _ میدونم … از قیافت معلومه …
در رو باز کرد تا بره بیرون … برگشت و گفت : سوگل میگم توام همراه مهندس فرزان برو هم سفارش و تحویل میگیری هم میتونی یه مدت بیشتر اونجا بمون و حال و هوایی عوض کنی ….
_ نمیدونم …. فکر نکنم بتونم برم … کارهای کارخونه چی ؟ ؟
سپهر _ اگه کارهاتو من انجام بدم چی؟؟
مردد نگاهش کردم…..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
سپهر _اینقدر ناز نکن…من که میدونم بدت نمیاد بری!!!
_ نمیدونم .. خیلی خسته ام … مسئولیت کارخونه خیلی بیشتر از کشش منه..
سپهر _ بهمین سرعت جا زدی ؟
الان خسته ای … بیا فعلا این سفرو برو …بعدا یه فکری بحالت میکنیم..
_ ممنون راجع بهش فکر میکنم…
چشمامو بستم و به رویایی که این چند روز در خلوتم بهش فکر میکردم پرداختم …رویایی به اسم امیر علی … با فکر کردن بهش بی اختیار لبخند روی لبم مینشست و تمام غم و غصه ام فراموش می کردم و همه عصبانیتم دود میشد و توی هوا میرفت …
عکس پنج نفری مون توی روز برفی رو گذاشته بودم توی کیف پولیم دیگه شده بودیم چهار نفر چون عکس محمود رو چیده بودم ….
به عکس نگاه کردم وگفتم یعنی میشه یه بار دیگه هم ببینمت …
******
رضا امروز از ماموریت برمیگرده خودش که چیزی به شادی نگفته بود ولی شادی زنگ زده بود به شرکتش پرسیده بود … حالا ماهم یه مشت ادم بیکار تو خونه شادی نشسته بودیم و منتظر رضا تا برسه وما هم قیافه شوکه شدشو ببینیم ….
شادی خیلی تغییر کرده بود از اون زن ژولیده که فقط می شست و میسابید و بچه داری میکرد خبری نبود …. پیراهن قرمز کوتاهی پوشیده موهاشو مدل لیِر کوتاه کرده و برنگ شرابی در اورده بود …
شادی_ بچه ها من خیلی میترسم !!!! میترسم واسه این کارها خیلی دیر شده باشه …
_ اره برو فقط دعا کن خیلی دیر نشده باشه …. من نمیفهمم چرا ما زنها تا قبل از ازدواج اینقدر به خودمون میرسیم … هر هفته ماسک صورت و هزار کوفت زهر مار استفاده میکنیم و خودمون و میکشیم که خوشگل و خوش هیکل باشیم همچین که ازدواج میکنیم و خرمون از پل میگذره …..
دیگه خبری از اون کارها نیست و شوهر بدبختمون هم مجبوره با این ادم جدید و شلخته بسازه تا هم پاشو کج میزاره هزار چیز بارش میکنیم …
ارام _ ماهی رو هر وقت از اب بگیری تازه اس تو هم چیزی ازت کم نمیشه یه خورده واسه شوهرت قرو قمیش بیای…والا!!!
بهارک _ حالا بچه ها رضا که جلوی ما نمیاد نشون بده چقدر از دیدن شاذه خانوم هیجان زده س پاشین کاسه کوزه مونو جمع کنیم تا این نیومده …
مهناز_ غلط کردی اینقدر رحمت نکشیدیم تا این صحنه رو از دست بدیم ….
بهارک _ اهان یعنی الان رضا که اومد … هیجان زده میشه .. میره تو اتاق بعد میگه شادی جان بیا عشق من !!!! بعد ما هم مثل دسته بیل میریم اونجا وامیستیم .. و خانوم واقار و نظاره میکنیم ….
مهناز زد زیر خنده …. فکر کن!!!!
و دم گوش شادی چیزی گفت و بلند تر خندید..
شادی_ برو گمشو این کیه بابا اصلا عفت کلام نداره ….
_ اره این جنسش کلا خرابه ….. یه چیز بی حیایی هست این مهناز لنگه نداره….
مهناز _ اخی شما هم همتون چشم و گوش بستهههههههههه!!!!
شادی _ وای بچه ها فکر کنم اومد …. من میرم تو اشپز خونه بعد میام …
بهارک _ اره برو خاستگارت اومد…
صدای چرخش کلید شنیده شد و ما هم همه صاف و مرتب نشستیم …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
رضا : اِ ….. سلام
همه سلام کردیم …
رضا _ ببخشید من نمیدونستم شما اینجایید والا قبلش زنگ میزدم …
مهاز _ شما ببخشید ما مزاحم شدیم …
شادی از اشپز خونه بیرون اومد … سلامی کرد ولی رضا نگاهش روی گلهای قالی بود یه سلام سر به زیر داد .. و رفت توی اتاق …
اشک توی چشمهای شادی جمع شد ….
اروم و با بغض گفت : میدونستم اینجوری میشه …. اصلا نگاهمم نکرد …
ما همه ساکت هم دیگرو نگاه میکردیم … احتمالا توی فکر هممون این بود که کاش شادی رو امیدوار نکرده بودیم ….
اروم به شادی گفتم : جمع کن لبو لوچتو !!! بهمین زودی جا زدی؟؟؟
رضا لباسهاشو عوض کرده بود و عطر خوشبویی به خودش زده وبه هال امد:
همه پکر شده بودیم ….
رضا _ این اهل و عیال ما کجا رفتن .. چرا شادی شما هارو تنها گذاشته ؟
یکدفعه همه به سمت رضا برگشتیم …
_ وا اقا رضا حالتون خوبه؟
رضا _ چرا ؟
_ من نگرانتون شدم چشماتون مشکلی نداره ؟؟
رضا خنده ای کرد : چرا چی شده ؟؟!!!
بهارک _ ای روزگار نگاه کن ایشون دو هفته ماموریت بودن بهمین زودی زنشون یادشون رفت …
واسه همینه من ازدواج نمیکنم …
رضا _ ای بابا یکی به منم بگه چه خبره ؟؟
مهناز _ این بدبختی که اینجا نشسته برگه چغندر نیس که!!!! زنتونه!!!!…
رضا متعجب به شادی نگاه کرد یه چند دقیقه ای همینجور میخکوب هم بودند و به ما هم که ریز ریز میخندیدیم توجهی نداشتن …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
بهارک یواش گفت : بچه ها بهتره بریم تا فیلم صحنه دار شروع نشده …
یکدفعه پخی زدیم زیر خنده …
رضا یکدفعه بلند شد به سمت اتاقش رفت …
ارام _ نکنه ناراحت شد ؟؟!!!
رضا از اتاق گفت : شادی یک لحظه بیا؟
همه بشکن میزدیم و بهارک زیر لبی میخوند : امشب چه شبیست شب مرادست امشب..
شادی _ کوفت خفه میشین یانه ؟!!! الان میام رضا جان ..
مهناز _ اره برو رضا جانو معطل نکن …
شادی اومد که بره گفتم … شادی صبر کن …
شادی _ ای بمیرین حالا اگه گذاشتین من برم …
_ میگم تو با خیال راحت برو .. ما هم دیگه میریم …
و دوباره ریز ریز خندیدیم …
شادی _ برین گمشین … همینم مونده سوژه شما نفله ها بشم ….
تا شادی دور خودش میچرخید ما هم وسیله هامونو جمع کردیم و از خونه زدیم بیرون …
توی راه همش فکر میکردم کاش مشکل منو محمودم به همین سادگی بود و راحت حل میشد….
کلید مو در اوردم تا در خونه رو باز کنم …
بههههه سلام سوگلی خانوم…
از حرص دندونامو روی هم فشار دادم و به سمتش برگشتم …
چطوری!!! حالی از ما نمیپرسی؟
_ باید بپرسم؟؟!!!

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
پس چی … بلاخره ما قراره با هم مزدوج بشیم دیگه….
_ هزار دفعه تا حالا گفتم مزاحم نشید اقا …من به گورم خندیدم که بخوام با شما مزدوج بشم….
اومدیو نسازی … بالا بری پائین بیای مال خودمی ….
_ تا حالا به احترام مادرتون که همسایه هستیم چیزی نگفتم !! فقط یکبار دیگه مزاحم بشید ازتون شکایت میکنم !!!!
سریع در و باز کردم و خودمو داخل حیاط انداختم ..
از پشت در داد زد : اخر میگیرمت ببین کی گفتم …
_ مردیکه معتاد مافنگی!!!
گِل بگیرم این پیشونی رو با این شانسی که دارم!!!!
پوران _ سلام …
سری تکون دادم و زیر لبی گفتم : سلام …
پوران _ طوری شده چرا پکری؟؟!!
_ دوباره این پسره سریش شده … کلافم کرده ..اگه بخاطر عفت خانوم نبود دوری ازش شکایت کرده بودم ..
پوران _ مادرش به این پاکی و خانومی پدر خدابیامرزشم ادم خوب و درستی بود نمی دونم والا !!!! چرا این بچه ناخلفی از اب در اومده …
_ می خواستم بهش بگم اخه گوساله تو چی داری دلم بهش خوش باشه و بخوام باهات ازدواج کنم ….
به شغل شریف متر کردن کوچه و خیابونت یا سرپا نشستن سر کوچه زیر تیر چراغ برق با دوستان ارازل و اوباشت، یا از همه مهمتر کار خلاقانه تخمه شکوندن و ورزش سخت هر کی دور تر پوستاشو تف کنه …. یا کار هنرمندانه پشت منقل نشست و با وافور فلوت زدن و مثل نقل و نباط تریاک کشیدن …..
مردیکه نفهم … یکی نیست بگه تو خودتو جمع کنی کلی هنره دیگه خبر مرگت زن میخوای چکار…
پوران _ بیخود خون خودتو کثیف نکن …واسه کسی که حتی ارزش نداره جلو پاش تف بندازی ؟؟!!…. پاشو بریم شام بخوریم تا یخ نکرده…
******
بهمراه مهندس فرزان توی فرودگاه تهران نشستیم و منتظریم شماره پروازمون و اعلام کنن ..
مهندس فرزان جوانی ۳۷ ساله اس ادمی شیک پوش و میشه گفت تقریبا خوش قیافه ایه …واخلاق خیلی خوبی هم داره ..
فرزان _ خانوم افشار موبالتون داره زنگ میزنه…
_اِ ..متوجه نشدم…..
_بله…
صدای عصبانی مزاحم همیشگی توی گوشم پیچید…
اون یارو کیه اومده بود دنبالت ؟!!
از روی صندلی بلند شدم و از فرزان فاصله گرفتم ….
_ به شما چه ربطی داره ؟؟!!
خیلیم مربوطه …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
_ تو کیه من میشی که به خودت اجازه فضولی کردن تو زندگی منو میدی… اصلا شماره منو از کجا گیر اوردی؟
برای من که کاری نداره تو سه سوت امارتو دراوردم …
_ تو غلط کردی .. بلایی به سرت بیارم که بفهمی امار کسی رو در اوردن یعنی چی؟؟!!!
پدرتو در میارم مردک عوضی ….
فرزان گوشی رو از دستم در اورد و اونو قطع کرد
فرزان _ چرا اینقدر خودتونو عصبانی میکنید … بجای اینکه جوابشو بدید گوشیرو قطع کنید ..
( اینو دیگه کجای دلم جا بدم جلوی زیر دستم هم ابروم رفت )
خیلی جدی گفتم : شماره پروازو اعلام کردن بهتره بریم..
یعنی که فضولی موقوف!!!!
توی هواپیما خانمی از من خواهش کرد بجای اقایی که کنارش بود من اونجا بشینم بنابراین اون اقا روی صندلی پشت سرم کنار فرزان قرار گرفت …
با اعصابی خراب روی صندلی نشستم …باید یه فکری بحال این پسره پررو میکردم دیگه پاشو از گلیمش دراز تر کرده بود… تا چند وقت پیش از کنارش رد میشدم متلکی می انداختو من بیخیال از کنارش رد میشدم هی به خودم میگفتم فرض کن عقل درستی نداره.. ولی حالا اونقدر پررو و وقیح شده بود که به شمارمم زنگ میزد …
( اهههه ولش کن به چیزای خوب فکر کن )نفس عمیقی کشیدم.. و فکر کردم دارم..
به شهری میرم که امیر علی اونجا بدنیا اومده وبزرگ شده بی اختیار از یادش لبخندی روی لبم اومد…
به خانم کنار دستیم نگاه کردم بچه ای یک ساله در اغوشش هی وول میخورد و بشدت روی نِروَم میرفت …
(بعد از تحویل سفارش، فرزان و میفرستم ایران خودمم یکی دو هفته بیشتر میمونم این هوایی به کله ام بخوره از وقتی که به کرمان اومدم یه سفر درست و حسابی نرفتم …)
یکساعت توی هواپیما بودیم و این بچه یکسر زر زد مادر احمقشم مثل یه هویج اب پز بی خواصیت مجله میخوند …
(ای خدا بگم چکارت کنه یه شیشه شیری، پستونکی بکن تو حلق این بچه و خفش کن سرمون رفت!!!!!)
_ میبخشید خانوم این بچه مشکلی داره ؟؟ خیلی داره گریه میکنه !!!
خانوم لطف کردن و سرشو از روی مجله بلند کرد و لبخند ژکوندی زد و گفت: اره دل دردِ….
و دوباره شروع کرد به مجله خوندن …
( ای خدااااااااااااا معلوم نیست چه کوفتی تو این مجله نوشته که حاضر نیست به بچه برسه
بابا این بچه مررردددددددد!!!!!!)
هد ست ام پی فرمو تو گوشم کرد مو با صدای بلند اهنگی رو گوش میکردم تا بلکه صدای این بچه رو کمتر بشنوم…..
ولی فایده نداشت و صداش مثل یه مته تو سرم فرو میرفت…..
دیگه داشتم دیوونه میشدم .. اون از مزاحم امروزم که پاک اعصابمو ریخت بهم ،اینم از این بچه زِر زِرو .. خدا سومیشو بخیر بگذرونه !!!!!

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
بلند شدم و به دستشویی رفتم …
چند بار اب به صورتم زدم تا حالم جا بیاد .قرص بروفنی هم خوردم تا بلکه سر دردم اروم بشه …
توی اینه نگاهی به خودم کردم … کلافه بودم میدونستم درم از چیه ولی دواشو نداشتم این مزاحم چیزی نبود که بخاطرش اینقدر بهم بریزم یا صدای بچه چیزی نبود که ناراحتم کنه … من عاشق بچه ها بودم… چه ارومش وچه جیغ جیغ و…
دوباره به سر جایم برگشتم میخواستم بشینم روی صندلی که دیدم این بچه روی صندلی من بالا اورده و بوی گند استفراغ همه جا رو برداشته دیگه طاقت نیووردم و به مادر بچه توپیدم
_ این چه وضعشه خانوم یک ساعت این بچه داشت جیغ میزد و اعصابمون و خورد میکرد شما عین خیالتم نبود مجله میخوندی.. حالا هم روی صندلی من بالا اورده.. اخه بیخیالی تا کجا؟؟!!
با حالت طلب کارانه ای گفت :وا خانوم بچه اس عقلش نمیرسه که شما ناراحت میشین !!!
_ این بچه اس و عقلش نمیرسه شما که ماشاالله بزرگی!!!! بجای مجله خوندن میباس بچه تو اروم کنی !!!
مهماندار اومد و گفت :اتفاقی افتاده ؟
_ میشه لطف کنید جای منو عوض کنید .. بچه این خانم روی صندلی من بالا اورده …
مهماندار _ شما بفرمائید جلو جای خالی هست نشونتون میدم …
به فرزان گفتم : هواپیما نشست کنار در منتظرتون میمونم ..
فرزان _ باشه … شما بفرمائید ..
دنبال سر مهماندار راه افتادم هر چی جلو تر میرفت من خوشحال تر میشدم هر چه از این مادر و بچه فاصله میگرفتم بهتر بود و صدا شو کمتر میشنیدم …
مهماندار _ بفرمائید اینجا …
وای خدایا شکرت!!! کنار دستیم چشم بندی زده بود و گیج خواب بود ….
نفس عمیقی کشیدم و سرم و به صندلی تکیه دادم …. دوباره بوی عطر امیر علی توی بینیم پیچید …. دوباره نفس عمیق تری کشیدم وکیف پولیمو از کیفم بیرون اوردم و به عکس امیر علی خیره شدم چشمامو بستم و چشمهای خوشرنگ خاکستریش و دیدم که گاهی وقتها شیطنت توی برق میزد … اغوش گرمش .. بودنش در کنارم که بهم حس امنیت وارامش میداد…
تمام لحظاتی که باهم بودیم و بیاد اوردم …اون روز اولی که اومد و من و محمود در گیر شدیم و امیر علی به موقع بدادم رسید …

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5
یا روزی که در شمال بودیم ومن تب کردمو اون ازم پرستاری کرد ویا اون روزی که افتادم روش و با نگاهش دیوونم کرد…
بی اختیار لبخندی زدم .. نمیدونم چقدر تو اون حالت بودم چشمامو باز کردم و دوباره به عکس امیر علی نگاه کردم و فکر کردم کاش ازدواج نمیکردی کاش اون روز واسه من پیانو زده بودی و شعر میخوندی ….دوباره نگاهمو به چشمهاش دوختم و لبخند ی از روی حسرت زدم دوباره نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بوی عطرشوبا تمام وجود به ریه هام بفرستم….
انگشت اشاره کنار دستیم اومد روی صورت امیر علی و گفت :
این اقا خوش تیپه کیه ؟؟؟!!!
سرمو به شدت به سمتش برگردوندم که نگاهم در یک جفت چشم خاکستری قفل شد …..

رمان عاشقانه و رمانتیک خیانت سرد5

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است