خانه » عکس های عاشقانه » عکس نوشته های عاشقانه » عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

در عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95 عکس متن دار از دیالوگ ماندگار و معنادار را قرار داده ایم که در مورد بسیاری از مسائل روز و …

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

عکس و تصویر

عکس و تصویر

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

درویشی به نزد پادشاهی رفت. پادشاه او را گفت که: «ای زاهد!»
گفت: «زاهد تویی!»
گفت: «من چون زاهد باشم که همۀ دنیا از آن من است؟!»
گفت: «نی! عکس می‌بینی! دنیا و آخرت و مُلکت جمله از آن من است و عالَم را من گرفته‌ام. تویی که به لقمه‌ای و خرقه‌ای قانع شده‌ای!»

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

واعظـــی پرسیــــد  از  فــرزنــد  خویـــــش
هیــــــچ می‏ دانی مسلمـانی به چیست؟
صـــــدق  و  بی ‏آزاری و خدمــتِ به خلـــق
هـــم  عبـــــادت، هـم کلیــــد زندگی ‏ست
گفـــــت: زیـن معیــــــار انـــــدر شهــــر مـا
یک مسلمـان هست، آن هم ارمنی ‏ست!

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

عکس نوشته دیالوگ ماندگار جدید 95

ابوالحسن خرقانی را پرسیدند که: «تو را از مرگ خوف هست؟»
گفت: «مرده را خوف مرگ نبود.»

عکس و تصویر

نیک: «آره من عاشقت بودم؛ و بعدش تمام کاری که کردیم این بود که از هم متنفر بشیم، همدیگه رو کنترل کنیم، برای همدیگه درد ایجاد کنیم.»
امی: «ازدواج همینه دیگه.»

عکس و تصویر

آنجلیکا: «وقتی می میریم چی میشه؟»
ویرجینیا: «چی میشه…؟ به همون جایی میریم که ازش اومدیم.»
آنجلیکا: «ولی من یادم نمیاد از کجا اومدم.»
ویرجینیا: «منم یادم نمیاد!»

عکس و تصویر

الوی: «بمون…»
الویرا: «این کلمۀ خطرناک.»
الوی: «می‏ خوام باهات بیام.»
الویرا: «پس اینطور؛ من دارم نمی‏رم و تو داری نمی‏مونی… این یعنی عشق ما جدایی نمی‏شناسه…»

عکس و تصویر

کوپر: «تارس میزان صداقتت چقدره؟»
تارس:
«90 درصد.»
کوپر:
«90 درصد؟»
تارس:
«صداقت مطلق همیشه دیپلماتیک‌ترین و امن‌ترین شکل ارتباط با موجودات عاطفی نیست.»

عکس و تصویر

بیل: «مامان هنوز از دست بابا عصبانیه.»
بی‌بی: «چرا؟»
بیل: «خب ببین عزیزم، من مامان رو خیلی دوست دارم، اما همون کاری رو باهاش کردم که تو با امیلی کردی.»
بی‌بی: «به مامان لگد زدی؟»
بیل: «بدتر! بهش شلیک کردم. نه اینکه مثل وقتی که بازی می‌کنیم ادا در بیارما، نه! واقعی بهش شلیک کردم.»
بی‌بی: «چرا؟ می‌خواستی ببینی بعدش چه اتفاقی میفته؟»
بیل: «نه. من می‌دونستم که بعدش برای مامان چه اتفاقی میفته. چیزی که نمی‌دونستم این بود که بعد از اینکه به مامان شلیک کنم، برای خودم چه اتفاقی میفته.»
بی‌بی: «چه اتفاقی افتاد؟»
بیل: «خیلی ناراحت شدم، و یاد گرفتم که یه کارایی هست که وقتی انجامش دادی، دیگه نمی‌تونی جبرانش کنی.»

عکس و تصویر

ﻣﺘﺮﺳﮏ: «ﻣﻦ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﻡ، ﺗﻮ ﺳﺮﻡ ﭘﺮ ﺍﺯ ﭘﻮﺷﺎﻟﻪ!»
ﺩﻭﺭﻭﺗﯽ: «ﺍﮔﻪ ﻣﻐﺰ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﭘﺲ ﭼطوری ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﯽ؟»
ﻣﺘﺮﺳﮏ: «خب… بعضی ﺍﺯ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻢ ﻫﺴﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺪﻭﻥ ﻣﻐﺰ ﯾﻪ ﻋﺎﻟﻤﻪ ﺣﺮﻑ ﻣﯿﺰﻧﻦ! نمیزنن؟!»

تمام حقوق مادی معنوی مطالب و طرح قالب برای سایت عاشقانه لاو98 LOVE98.IR و تنها با ذکر منبع مجاز می باشد این سایت محفوظ است