داستان های عاشقانه

تنهایی یعنی…

تنهایی یعنی…

♥تنهـاییـــــ یعـــنی هیچ وقــت کسی نباشه اشکات رو پاک کنه… ♥تنهـاییـــــ یعـــنی تو جاده بدون مقصـد… ♥تنهـاییـــــ یعـــنی ندیدن روزهای خوب… ♥تنهـاییـــــ یعـــنی نداشـتن سنــگ صـبور… ♥تنهـاییـــــ یعـــنی جشـن تولد با قـرص خواب… ♥♥♥تنهـاییــــــ یعــنی سـر سـفره عـید تنهـای تنهـا……………♥♥♥     سایت عاشقانه لاو98www.Love98.ir ...

ادامه مطلب

منم زمانی عشقش بودم…

منم زمانی عشقش بودم…

با سلام امروز داستان بسیار زیبایی و مفهومی رو براتون اماده کردم امید وارم لذت ببرید         دارم راه میرم… یهو یه صدایی میاد… _ داداش یه عکس از مامیگیری؟ _ منم میگم چرا که نه؟ دوربینو حاضر میکنم که چشمام میخوره به تو… کاره دنیارو ببین،من باید از تو وو کسی که تورو ازم دزدیده عکس بگیرم… سعی میکنم به روی خودم نیارم اما،جالب اینجاست،تو حتی منو نمیشناسی… من همونم، فقط موهامو بلند تر شده مثل ...

ادامه مطلب

پسری که…

پسری که…

✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ شالتو بڪش جلو……. ✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ رژ پررنگ نزڹ….. ✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ ارایش نڪن وقتے مڹ نیستم…… ✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ تنہا بیروڹ نمیرے….. ✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ بیروڹ رفتے از ڪنار مامانت جم نمیخورے ….. ✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ پسراے ادد لیستتو بلاڪ ڪڹ جز آشناهات … ✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ عڪستو نبینم اینور اونور گذاشتے ….. ✘⇜پسرے ڪہ بہت نگہ شبا بعد شب بخیر نبینم آڹ باشے….. ✘⇜پسر...

ادامه مطلب

داستان شرط عشق(بسیار زیبا)

داستان شرط عشق(بسیار زیبا)

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد . نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد ...

ادامه مطلب

دنیای مجازی….

دنیای مجازی….

این روزها انسان ها در دنیای مجازی : ساده عاشق میشوندساده اسیر میشوند و خیال بافی میکنندساده میشکنند وساده تنها میشوند چون دوست مجازی ندیده را آنگونه میسازندکه آرزو دارند   نوشته ای درباره دنیای نامرد مجازیمدیر عاشق

ادامه مطلب

دل نوشته های عاشقانه (سری دوم)

دل نوشته های عاشقانه (سری دوم)

همیشه در بچگی دخترها عاشق عروسک ها هستند … و پسرها عاشق مردان غول پیکر … ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوند ، دختر ها عاشق مردان غول پیکر میشوند و پسرها عاشق عروسک ها … !دل نوشته های عاشقانه دل نوشته های زیبا سایت عاشقانهمــــــرد باش،زمین به مـــــــرد بودنت نیاز داره مــــــرد باش،مـــردونه حرف بزن،مــــردونه بخند مــــــردونه عشق بورز….مــــــردونه گریه کن مـــــــردونه ببخش…مــــرد باش نه فقط با جسم...

ادامه مطلب

داستان عشق علی و مریم…

داستان عشق علی و مریم…

سلام عزیزم . دارم برات نامه می نویسم . آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه . کاش منو تو لباس عروسی می دیدی . مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟! علی جان دارم میرم . دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم . دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم . ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم . دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟! گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته ؟! علی تو این...

ادامه مطلب

داستان نامردی…

داستان نامردی…

امروز وقت داری بیای خونمون؟؟ دختره:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟؟ پسر:بگو میخوام برم استخر… دختر اومد خونه ی دوست پسرش پسر:تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو تو حموم موهاتو خیس کن…. وقتی دختر میره حموم پسر یکی یکی به دوستاش زنگ میزنه…پسره و دوستاش یکی یکی میرن تو حمومو به دختر… آخری رفت تو حموم 1ساعت 2ساعت دیدن خیلی دیر کرده,رفتن تو حموم دیدن دختر و پسر باهم رگ دستاشونو زدن و گوشه ی حموم افتادن و روی ...

ادامه مطلب

داستان عاشقانه خداحافظ…

داستان عاشقانه خداحافظ…

دخترک توی هوای سرد و زیر هوای ابری منتطر ایستاده بود انقدر عجله کرده بود که یادش رفت پالتویش را بردارد از سرما میلرزید گاهی دستانش را جلوی دهانش میاورد تا گرم شوند نیم ساعتی میشد که ایستاده بود بالاخره اومد مثل همیشه نبود رنگش پریده بود و صورتش آشفته بود آرام قدم بر میداشت دخترک دوان دوان خودش را به او رساند سلام کرد اما پسر در جواب سلام خداحافطی کرد دخترک ماتش برده بود پسر گفت: امروز آخرین ملاقاتمونه من دارم میرم دختر نگران پرسید: چی ش...

ادامه مطلب