داستان های عاشقانه

دل نوشته های عاشقانه (سری دوم)

دل نوشته های عاشقانه (سری دوم)

همیشه در بچگی دخترها عاشق عروسک ها هستند … و پسرها عاشق مردان غول پیکر … ولی نمی دانم چه حکمتی است که وقتی بزرگ می شوند ، دختر ها عاشق مردان غول پیکر میشوند و پسرها عاشق عروسک ها … ! دل نوشته های عاشقانه دل نوشته های زیبا سایت عاشقانه مــــــرد باش،زمین به مـــــــرد بودنت نیاز داره مــــــرد باش،مـــردونه حرف بزن،مــــردونه بخند مــــــردونه عشق بورز….مــــــردونه گریه کن مـــــــردونه ببخش…مــــرد باش نه فقط با جسم...

ادامه مطلب

داستان عشق علی و مریم…

داستان عشق علی و مریم…

سلام عزیزم . دارم برات نامه می نویسم . آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه . کاش منو تو لباس عروسی می دیدی . مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟! علی جان دارم میرم . دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم . دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم . ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم . دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟! گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته ؟! علی تو این...

ادامه مطلب

داستان نامردی…

داستان نامردی…

امروز وقت داری بیای خونمون؟؟ دختره:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟؟ پسر:بگو میخوام برم استخر… دختر اومد خونه ی دوست پسرش پسر:تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو تو حموم موهاتو خیس کن…. وقتی دختر میره حموم پسر یکی یکی به دوستاش زنگ میزنه…پسره و دوستاش یکی یکی میرن تو حمومو به دختر… آخری رفت تو حموم 1ساعت 2ساعت دیدن خیلی دیر کرده,رفتن تو حموم دیدن دختر و پسر باهم رگ دستاشونو زدن و گوشه ی حموم افتادن و روی ...

ادامه مطلب

داستان عاشقانه خداحافظ…

داستان عاشقانه خداحافظ…

دخترک توی هوای سرد و زیر هوای ابری منتطر ایستاده بود انقدر عجله کرده بود که یادش رفت پالتویش را بردارد از سرما میلرزید گاهی دستانش را جلوی دهانش میاورد تا گرم شوند نیم ساعتی میشد که ایستاده بود بالاخره اومد مثل همیشه نبود رنگش پریده بود و صورتش آشفته بود آرام قدم بر میداشت دخترک دوان دوان خودش را به او رساند سلام کرد اما پسر در جواب سلام خداحافطی کرد دخترک ماتش برده بود پسر گفت: امروز آخرین ملاقاتمونه من دارم میرم دختر نگران پرسید: چی ش...

ادامه مطلب

پسرعاشق…

پسرعاشق…

 دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گف...

ادامه مطلب

داستان عاشقانه “جو”

داستان عاشقانه “جو”

من با جو بزرگ شدم ما لحظات خوب زیادی باهم داشتیم . اون یه دوست واقعی برای من بود تا پارسال که با گروه به مسافرت رفتیم حس کردم احساسم نسبت بهش عوض شده و من عاشقش شدم. ادامه مطلب

ادامه مطلب

داستان عاشقانه دختر نابینا

داستان عاشقانه دختر نابینا

 از بد روزگار پسری عاشق دخترکی نابینایی می شود که او را با وجود معلولیتش دوست داره . دخترک همیشه به پسر می گفت اگه من بینا بودم می فهمیدی که چقدر تو را دوست دارم . ادامه مطلب

ادامه مطلب