بایگانی برچسب ها: داستان کوتاه عاشقانه

داستان عشق علی و مریم…

داستان عشق علی و مریم…

سلام عزیزم . دارم برات نامه می نویسم . آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه . کاش منو تو لباس عروسی می دیدی . مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟! علی جان دارم میرم . دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم . دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم . ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم . دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟! گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته ؟! علی تو این...

ادامه مطلب

دل نوشته های زیبا شهریور 94 سری -1-

دل نوشته های زیبا شهریور 94 سری -1-

مثـل ِ این صدا خفـــه کن ها میمونه که میـذارن سر هفت تیـــــــــر هـــــــــه خیانت رو میگم … بی صــــدا می کشتت ► دلنوشته های عاشقانه سایت لاو98 سایت عاشقانه هـــــــــــــه ولـی خوب شد تمام شد آنهمه اشتـباهاتـی ک نامشـان جوانـی بود یک کام یک نخ یک پاکت یک جوانی یک عمر … این تاوان سنگین اشتباه من است ► دلنوشته های عاشقانه سایت لاو98 سایت عاشقانه تمام تو …..•●♥ مـــــــــال من است …….•●♥ و من خودخواهم ….•●♥ ...

ادامه مطلب

داستان نامردی…

داستان نامردی…

امروز وقت داری بیای خونمون؟؟ دختره:مامانم نمیزاره با چه بهونه ای بیام؟؟ پسر:بگو میخوام برم استخر… دختر اومد خونه ی دوست پسرش پسر:تو که اومدی استخر باید موهات خیس باشه برو تو حموم موهاتو خیس کن…. وقتی دختر میره حموم پسر یکی یکی به دوستاش زنگ میزنه…پسره و دوستاش یکی یکی میرن تو حمومو به دختر… آخری رفت تو حموم 1ساعت 2ساعت دیدن خیلی دیر کرده,رفتن تو حموم دیدن دختر و پسر باهم رگ دستاشونو زدن و گوشه ی حموم افتادن و روی ...

ادامه مطلب

داستان عاشقانه خداحافظ…

داستان عاشقانه خداحافظ…

دخترک توی هوای سرد و زیر هوای ابری منتطر ایستاده بود انقدر عجله کرده بود که یادش رفت پالتویش را بردارد از سرما میلرزید گاهی دستانش را جلوی دهانش میاورد تا گرم شوند نیم ساعتی میشد که ایستاده بود بالاخره اومد مثل همیشه نبود رنگش پریده بود و صورتش آشفته بود آرام قدم بر میداشت دخترک دوان دوان خودش را به او رساند سلام کرد اما پسر در جواب سلام خداحافطی کرد دخترک ماتش برده بود پسر گفت: امروز آخرین ملاقاتمونه من دارم میرم دختر نگران پرسید: چی ش...

ادامه مطلب

پسرعاشق…

پسرعاشق…

 دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گف...

ادامه مطلب

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟

تا حالا فکر کردی عشق یعنی چی؟ عشق یعنی اینکه یکی بهت بگه از رنگ لباست خوشش میاد و تو هم از اون به بعد همیشه همون رنگو بپوشی ! تا حالا دلتنگ کسی شدی؟ اصلا میدونید دلتنگی چیه ؟ اونهم از بدترین نوعش؟ بزرگترین دلتنگی اینه که بدونی اون کسی که دوسش داری هیچ وقت مال تو نمیشه . اینکه بدونی یه روزی از کسی که دوسش داری باید جداشی حالا چه بخوای چه نخوای . تا حالا فکر کردی خوشبختی یعنی چی ؟ خوشبختی یعنی اینکه یکی یه گوشه دنیا باشه که دوس...

ادامه مطلب

تو خود عشقی…

تو خود عشقی…

عشق لالایی بارون تو شباست نم نم بارون پشت شیشه هاست لحظه ی شبنم و برگ گل یاس لحظه ی رهایی پرنده هاست تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی تو خود عشقی که شوق موندنی غم تلخ و گنگ شعرای منی وقتی دنیا درد بی حرفی داره تویی که فریاد دردای منی تو خود عشقی که همزاد منی تو سکوت من و فریاد منی دستای تو خورشید و نشون می دن چشمای بسته مو بیدار می کنن صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار می کنن زندگی وقتی که بیزا...

ادامه مطلب

از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟

از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟

      از دیوانه ای پرسیدند : چه کسی را بیشتر دوست داری ؟ دیوانه خندید و گفت : ”عشقم” را… گفتند : عشقت کیست؟ گفت:عشقی ندارم! خندیدند و گفتند : برای عشقت حاضری چه کارهاکنی؟ گفت : مانند عاقلان نمیشوم ، نامردی نمیکنم ، خیانت نمیکنم ، دور نمیزنم ، وعدهسرخرمن نمیدهم ، دروغ نمیگویم و دوستش خواهم داشت ، تنهایش نمیگذارم ، میپرستمش ، بی وفایی نمیکنم با او مهربان خواهم بود ، برایش فداکاری خواهم کر د،ناراحت و نگرانش نمیکنم ، غمخوار...

ادامه مطلب